سكوت شب !!!!


سكوت شب !!!!






نگاهی به گران قیمت ترین جوایز ادبی دنیا؛این وسوسه لذت بخش

1:

دلتنگی های ادمی را باد ترانه ایی می خواند
رویا هایش رااسمان زیر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان نفرموده هست
از حرکات نا کرده ...
اعتراف به عشق های نهان
و شفرمودی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته هست
حقیقت من و تو !
سکوت سرشار از سخنان نفرموده هست
مرا به یاد بیاور.


♥*● ...کامران رسول زاده... ♥*●
مرا از یاد مبر.


کاربران نمونه تالار شعر و شاعران tarane18-mohaddeseh
که انعکاس صدایم درون شب جاری هست ...


شعرهای ناب ناب وبسیار زیبا لطفا بخونین

2:


دوباره رسید
با همان بوی همیشگی
با همان خش خش دلنشین برگهایش
با یک دنیا خاطره...
زنگ مدرسه
دوستی های ماه مهر
بوی کاغذ تازه ی کتاب فارسی
اسم من حسینه .


* شناخت فدریکو گارسیا و شعرهایش
اسم تو چیه ؟...

مشقای دیشبو نوشتی ؟
از کوکب خانوم تا اخر کلمه ترکیب ها ...
بیا همیشه کودک بمانیم
و همیشه به مشکلات ادم بزرگ ها بخندیم
باور کن هنوز هم میشود روی برگهای زرد و نارنجی خیابان بدویم
و فقط به فردا فکر کنیم که زنگ نقاشی داریم


رای گیری زیباترین و رمانتیک ترین جملات عاشقانه♥1

3:

شب
شب که میشه تو کوچه غم
چشم من میشه ستاره

من
چشمامُ به ابرا میدم
آسمون بازم میباره



رای گیری زیباترین و رمانتیک ترین جملات عاشقانه♥2

4:

قشنگه


هر کسی شعری در مورد باران بلده بیاد داخل

5:

ممنونم از ابراز لطفت

6:


7:

[quote=عطر وصال;338056]

دوباره رسید
با همان بوی همیشگی
با همان خش خش دلنشین برگهایش
با یک دنیا خاطره...
زنگ مدرسه
دوستی های ماه مهر
بوی کاغذ تازه ی کتاب فارسی
اسم من حسینه .

اسم تو چیه ؟...

مشقای دیشبو نوشتی ؟
از کوکب خانوم تا اخر کلمه ترکیب ها ...
بیا همیشه کودک بمانیم
و همیشه به مشکلات ادم بزرگ ها بخندیم
باور کن هنوز هم میشود روی برگهای زرد و نارنجی خیابان بدویم

و فقط به فردا فکر کنیم که زنگ نقاشی داریم
[/quoteا
خیلی ساده و زیبا بود ،انگار از دلم فرمودی

8:

دوستت دارم به وسعت شبهای تنهاییم
که بر بالینم می نشستی و به چشمهایم نگاه می کردی
و من اشکهایم را قلم می کردم و بالشتم را دفتر و تا صبح برایت می نوشتم:عاشقم،عاشقم....
و تو چه زود ،سحر نشده، غلط هایم را می گرفتی
و من تا شب برایت جریمه می نوشتم:
عاشقم باش،عاشقم باش.....

9:

پنداشتم، سفرم پايان گرفته هست،


به غايتِ مرزهاى توانايى ام رسيده ام.


سد كرده هست راه مرا


ديوارى از صخره هاى سخت،


تاب و توان خود از دست داده ام


و وقت، وقتِ فرو رفتن


در سكوتِ شب هست.




اما ببين، چه بى انتهاست خواهشِ تو در درون من


و اگر واژه هاى كهنه بميرند در تنم،


آهنگ هاى تازه بجوشند از دلم


و اونجا كه امتداد راه رفته


گُم شود از ديدگانِ من،


بارى چه باك، رخ مى نمايد،

گسترده و شگرف، افقِ تازه اى در برابرم

10:

اونکه مي گذشت روزي
به شيشه کوبيد و فرمود
نسيم مي گذرد تماشا کن
ببين حديث ديگران که رفته از نظر
جاي پاي لحظه هاي رفته را تماشا کن
....
من نگاه کردم به شيشه هاي وقته
هر اونچه مي گذشت مي ديدم
مسير بود و راه بود و انسانها
شب بود و روز بود و من بودم
.....
پشت قاب خاکي ديروز
عکس من بود با کسي که ديگر نيست
مي نوشتم به خط پاييزي
اسم من هم وقت ديگر نيست.

11:

از سکوت شب می ترسم!
از هیاهوی شب!
از صدای درندگان!
از پرواز پرندگان!
از بال های پروانگان!
از همه چیز و همه کس می ترسم!

12:


سلام......................

آسمان آرام......سرد.....
جاده میرود تا راهی دور در تاریکی شب......
من نیز پا به پایش....
همسفر ماه.....
ماه همسفر من.....
میگذریم بر تک درختان تنها.....
بر سینه دشت....
بر تخته سنگ خفته بر لب جاده....
هم آغوش ترانه ای آشنا...در پس سکوت شب.....
بر خط گذر لحظه ها روی جاده...زیر آسمان....
مینشانم به یادگار...
نقش طوفان خاموش در سردی خزان عشق را...
من باز.....
عشق را تنها زیر مهتاب مهربان آسمان میسرایم....
دیگر باغچه ترانه ها..از بنفشه های عاشق..

تنها قصه ها به یادگار دارد.

من نیز قصه های طوفان بی قراری ها را.....
هر شب تا شبی دیگر.......
در گوشه ای از آسمان به امانت میگذارم....
تا باز در سکوت شب.....روی خط گذر جاده.....
هم صدا با نغمه ای آشنا...ترانه ای خوانم.......
ترنه ای از عشق...........
تنها....از عشق

13:

کجای این جنگل شب، پنهون میشی خورشیدکم؟
پشت کدوم سد سکوت ، پر می کشی چکاوکم؟
چرا به من شک می کنی؟من که منم برای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو
دست کدوم غزل بدم، نبض دل عاشقمو؟
پشت کدوم بهانه باز، پنهون کنم، هق هقمو؟؟
گریه نمی کنم نرو، اه نمی کشم ، بشین، حرف نمی زنم بمون، بغض نمی کنم ببین
سفر نکن خورشیدکم، ترک نکن،منو نرو
نبودنت مرگ منه- راهی این سفر نشو
نزار که عشق من و تو اینجا به آخر برسه
بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه
نوازشم کن و ببین، عشق می ریزه از صدام
صدام کن و ببین که باز غنچه می دن ترانه هام
اگر چه من به چشم تو، کمم، قدیم ام، گمم، آتشفشان عشقمو و دریای پر تلاطمم

14:

پرواز

.پرواز موقعيتی هست برای گذر از سرزمینهای ناشناخته
.موقعيتی برای تجربۀ آسمان و لمس اون
.پرواز، بزرگی می دهد و انتظار فروتنی دارد
.عظمت هست و اما به تواضع نیازمند
.پرواز، شوق سفر می خواهد و شور او
پرواز، هنوز بالا نیست بلکه میان بالا و پایین هست
و معلوم خواهد کرد که آیا تسلیم جاذبۀ زمین خواهی شد یا جاذبۀ آسمان؟
در زمین بودن و جذب اون شدن، مرگی هست آرام
، اما از آسمان فرو افتادن و جذبۀ زمین را پذیرا گشتن خرد و تکه تکه شدن هست
.و این مرگی هست دردناک و وحشت انگیز
.پرواز، پیمودن آسمان هست و به اون سوی باران رفتن
.وراء را بوسیدن و به فرا رفتن
.شکافتن هوای زندگی و کاویدن فضای به چشم نیامدنی
.پرواز، خود را به باد وزان سپردن هست و وزیدن
.عبور هست و از دور به نظر رسیدن
.پرواز،از بالا دیدن هست و از پایین دیده شدن
.گذشتن و گرفتار نشدن هست
.دوست داشتن هست و دل نبستن
.پرواز، سبکبال بودن هست و نداشتن
.پرواز، ارتباطی عمیق هست با اونچه در عمق آسمان هست
...پرواز، کلید رهایی هست
،و پرواز، سکوت هست و گاه فریاد کشیدن
.سکوت هست و گاه فریاد کشیدن

سكوت شب !!!! سكوت شب !!!! سكوت شب !!!!
،وقتی دلت خسته شد
،دیگر خنده معنایی ندارد
.می خندی تا از دیگران غم آشیانه کرده در چشمانت را پنهان کنی
،وقتی دلت خشته شد
،حتی اشکهای شبانه آرامت نمی کند
.گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای
وقتی دلت خسته شد
هیچ چیز آرامت نمی کند به جز
پرواز

15:

سكوت شب !!!!


اونقدر طوفانیم که باد را هم می کوبم
در هوای یاد تو من یاد را هم می کوبم
در چنین حال و هوا هستاد اگر گوید سخن
با همه شاگردیم هستاد را هم می کوبم
با همه خنجر درد و غم و هوش و ریا
هر که با زخمم در افتاد را هم می کوبم
کوبه ی مشت زیاد و وقت اندک , زین سبب
هر بی مرام که از قلم افتاد را هم می کوبم

16:

تمنّا
تو اگر فوج تمنای مرا میبینی؛
تو اگر زایش اشک و
تو اگر بادهرشکِ منِ بیگانه با وصلِ دلآرام و همآواز و
همآغوش شرر می بینی ؛
پس چرا خاموشی ؟!
از چه رو بیهوشی؟!
پس چگونه ست که ارزان تو دلم بفروشی؟!

17:

غم را ببين ، غم را ببين ، انگشت بر در مي زند
هر ضربه ي انگشت او خنجر به قلبم مي زند
رسم وفا اي بي وفا از غم مياموزي چرا ؟
غم با همه بيگانگي هر شب به ما سر مي زند
سكوت شب !!!!

18:


اشكي از شاخه فروريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد

سكوت شب !!!!

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نه گسستم نه رميدم
رفت در ظلمت شب اون شب
و شب‌هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از اون عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از اون كوچه گذر هم

19:

پيچك شب

شب شد و قلبم ، تــو آسمانهاست

به فكرعشـــقِ ، پيچكِ تنهــاست

كنــــار ايوون ، نشستـــه مهتاب

پنجره ي شب ، شكستـه بي خواب

صداي پـــــاي سحـــــر نمي آد

بهونــــه ي دل ، صداتو مي خواد

اســـم تو رو باز ، رو شب نوشتم

شايد بمــــــونه ، بــــا سرنوشتم

اگر چه اينجـــــا ، تنهـــــاترينم

يه لحظه بـــاشي، عــــاشق ترينم

چشمــــه اشكم ، مي مونه بيــدار

تو رو مي بينــــه ، تو قـاب ديوار

لحن صداتو ، مي شنوَه شبگــــرد

مي پيچـــــه رايشان ، تنِ شبِ سرد

بايشان نسيـــــمِ شب بـــو دوباره

عطر موهـــاتو ، واســــم مي آره

رو غنچه هـــــاي ، گلاي ميخك

بوسه مي ذارم ، بجـــــاي پيچك

چشمــــــامو بستم ، چشاتو ديدم

دست نوازش ، رو اون كشيــــدم

غيــــــر خيالت ، ياري نــــدارم

گذاشتي رفتــــي ، من بيقـــرارم

حالا كه نيستـــــي ، چشـاي پونه

گريه اش گرفتــــه ، با هر بهونــه

هرجــــا كه هستي ، بدون باهـاتم

ياد تو اينجــــــاست ، تو خاطراتم

شب پره ي عشق ، تو آسمونهاست

خاطره فكــــــرِ ، پيچك تنهاست



حميد رضا توكلي 12/مردادماه85

20:

سكوت شب !!!!



دل من ! باز مثل سابق باش
با همان شور و حال عاشق باش
مهر مي ورز و دم غنيمت دان
عشق مي باز و با دقايق باش
بشكند تا كه كاسه ات را عشق
از ميان همه تو لايق باش
خواستي عقل هم اگر باشي
عقل سرخ گل شقايق باش
شور گرداب و كشتي سنگين ؟
نه اگر تخته پاره قايق باش
بار پارو و لنگر و سكان
بفكن و دور از اين علايق باش
هيچ باد مخالف اينجا نيست
با همه بادها موافق باش



21:

شب بود و باغ تو درياي سياه ، خواب بود.

چشمِ شب منتظرِ مهتاب بود .

لحظه ها بي تاب بود .


سايه ها مثل شبح ، مي خزيدن رو زمين .

سكوتِ شب رو شكسته بود صداهاي حَزين .

زاري جيرجيرك و ناله ي باد ، دَردي از خاطره اي مونده به ياد.

حَجمي از غم كه تو مُرداب اُفتاد .

در دلِ اين همه راز ، در شبي تار و دراز ، شب پُر ناز و نياز ، غُصه و سوز و گداز ،
پيچكي بيدار بود .

بسترش ، زَخمِ زبونِ خار بود .

تكيه گــاهش فقط سايه ي يك ديوار بود .

پيچك قصّه ي ما تب دار بود.


تبِ يه قلبِ شكسته چون بلور ، تب اوج و رسيدن تا نور ، راهِ سخت و بي عبور ، راه عشق ، راهي دور
مثلِ گُم كرده ي راه ، مُجرم امّا بي گناه ، دور از اون چشماي ماه ، گريه مي كرد تو اون باغ سياه ،
در كنارِ ديوار ، سر پيچك خَم بود ، تو دلش غُلغله ي ماتم بود ، مونِسِش تنهايي ، هَمزبونش غم بود.


تا كه ديوار اونو ديد ، حرفا و آرزوهاشو تا شنيد ، دل خاكش ، به درد اومد از اون ، گريه هاي نَم نَم ، دست پيچك و تو دستاش گرفت ، سَرِش و بَردامن ،
فرمود: اي پيچك عشق ، گريه هات من و شكست ، ببين از اَشكاي تو ، چقدر زخم رو اين سينه نشست ،
اگه آرزايشان تو ، رسيدنْ ، به اوج اون آسموناست ، ديدنِ جاي پاي فرشته هاست ،
بيا تو آغوش من ، سينه اَم مال توئه ، زخم هايي كه رو اون رايشانيده ، همشون جايي واسه پاي تو، لب من تشنه ي لبهاي توئه ،
پا بذار رو قلب اين ، ديوار خسته و پير ، بيا بالاتر بيا ، دستِ عشقمو بگير ،
تا پيچك حرفاي ديوارو شنيد ، سينه ي زخمي شو ديد ، دور عشقش پيچيد ،
پيچيد و بالا رفت ، بالا و بالاتر ، تا رسيد به انتهاي ديوار، ديوار اَز زَخمه ي عشق ، از تپشهاي دل و نغمه ي عشق ، كَم كَمَكْ ، شد بيمار.
امّا پيچك ، تنها ، رسيدش اون بالا ، ولي ديد راه درازي هنوز ، مونده حالا حالا ،
چقدر اين ديوار ، تونگاش كوتاه شد ، آرزوش رسيدن به ماه شد ،
پس تَرَك هاي ديوارو تَرْك كرد ، اونو چون خاطره اي گنگ ، فراموشش كرد ، بدور ستاره ها پيچيد و زود ، تَركِ آغوشش كرد.


بيخود از خود شده ، شاد و بي خبر ، رفت از اون ستاره ها بالاتر،
آره پيچك به آرزوش رسيد، دُرسته ديوار ديگه اونو نديد .

طعمِ بودنش رو بازم نچشيد ،

اما زخمِ جاي پاش ، گريه ها و خنده هاش ، اَشكِ چشماي سياش ، هنوزم رو اون ديوار ، مونده مثل يادگار
مونده چون خاطره هاش.

22:

سكوت شب !!!!



شبی که آواز نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم

تو ای پری کجایی
که رخ نمی نمایی
از اون بهشت پنهان
دری نمی گشایی

من همه جا پی تو گشته ام
از مه و مهر نشان گرفته ام
بوی تو را زگل شنیده ام
دامن گل از اون گرفته ام

تو ای پری کجایی
که رخ نمی نمایی
از اون بهشت پنهان
دری نمی گشایی

دل من سر گشته تو
نفسم آغشته تو
به باغ رویاها چو گلت بویم
بر آب و آیینه چو مهت جویم
تو ای پری کجایی؟!

در این شب یلدا ز پی ات پویم
به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجایی ؟!

مه و ستاره درد من می داند
که همچو من پی تو سرگرداند
شبی کنار چشمه پیدا شو
میان چشم من هویدا شو

تو ای پری کجایی
که رخ نمی نمایی
از اون بهشت پنهان
دری نمی گشایی


23:

شب ؛ سکوت ؛نغمه های تنهایی
شب؛قصه درد ؛جدایی
شب ؛عطر رویایی خاطره ها
شب ؛اقیانوس ژرف خیال
شب ؛عشق ؛عاشقی ؛زندگی...


24:

گاهي براي آينه دلتنگ مي شوم
با چشمهام گيج تو و منگ ميشوم

رنگ شقيقه هام كمي سرختر شده
با ديدنت عجيب كه بي رنگ ميشوم

از دست غصه هاي پياپي كلافه ام
با دردهام وارد يك جنگ مي شوم

گاهي براي ساعت ديواري اتاق
تصايشانر پر تلاطم يك زنگ ميشوم

و شيطنت براي همين امت محل
يك روز بي قواره ي الدنگ ميشوم

وقتي براي شاپركان حرف ميزنم
با غنچه هاي باغچه يكرنگ ميشوم

وقتي براي آينه دلتنگ ميشوم
حس مي كنم كه با تو هماهنگ ميشوم.

25:

گاهی سکوت بهترین صداست


و استقامت بهترین عمل.


گاهی سکوت بدترین صداست


و استقامت اشتباه ترین عمل.



دو شاخه گل یاس بودیم.....پرورده ی پاییز....همسایه ی دیوار به دیوار بنفشه ها.....


با اشک قهر بودیم و با تبسم آشتی.
به قلبهای هم سرک میکشیدیم و با هم یکرنگ بودیم٬
سادگی در وجود بی آلایشمان عجب جلوه ایی داشت.
روزگار خوبی بود تا اینکه............
اکنون من یکی از اون دو شاخه گل یاسم.....که قلبم هنوز برای تو میتپد......


سكوت شب !!!!

سكوت شب !!!!

26:

در زلالی آب حوض ماه را دیدم که از

نگاه خورشید می درخشید.....



ومرا وسوسه می کرد تا او را درآغوش بگیرم...



به آب فرمودم:لحظه ای ماه را به آغوشم ده....



آب فرمود:آیا دلی به زلالی من خواهی داشت....



دیگر طاقت نیاوردم....



دستانم راچون گهواه ایی به دل آب زدم...



اما افسوس......



آب خنده کنان.....



ماه را در خود غرق کرد...ومرا درمانده....



با حسرت نگاهم را به آسمان بردم تا همچون تیری

او را بشکافم....



و از خدای خود مجازات این عمل آب را بخواهم....



اما نگاهم به ماه افتاد که اینبار در آغوش

آسمان آرمیده بود....




27:

تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری


همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری


تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی


غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری


شبيه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ -


هجوم لشکر چنگیزی...

گواهت این غم تاتاری


بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند


مرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداری


همین که چشم خدا باز هست به روی هرچه که پیش آید


ببین چه مرهم شیرینیست برای سختی و دشواری!!


کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستی


رفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری...


چقدر منتظرت بودم !ببینمت کمی آسوده...


دوباره آمده ای اما؛ همان هميشه عزاداری!

28:

سكوت شب من عاشقانه ترين ترنم جاودان بودن هست
شب من عارفانه ترين تجلي حضور صحنه هاي با خودم بودن هست
فرداي بي صداي من خسته ام آرام بيا
از ميان دلهاي شاد ، من تورا گزيده ام
فقط تو آرام بيا !!
از پشت پلكهاي اولين ستارة شب
از پشت ديوار بلند مهتاب
از پشت شيشه الماس چشمها
به خدا به گدامين سو نظاره كنم
من هنوز رد پاي نرفته ام در راه رفتة تو !!
من هنوز آوارة كايشان بي انتهاي اين جاده ام
من هنوز خسته از زورق انتخاب
به دنبال وسوسه هاي آبم در ميان خواب
من هنوز يك نقطه ام براي شروع يه دنيا
ولي ولي خود نيز نمي دانم
چرا !!
به كدامين راه رفته محكومم مي كنيد
به كدامين گناه بزرگ كوچكم مي شماريد
به كدامين دريا ، تشنه سرابم مي كنيد
هنوز در باور شب ماتم زده ام
هنوز در پيكر سنگ تراشه هاي هجري
به دنبال رد پايي بر دلم
بيا ، براي يك بار هم كه شده فقط تو بيا
بيا ، براي اولين و آخرين بار فقط تو بگو
بگو كدامين جرم جز محبت مرا خار كرد
بگو كدامين صورت سيلي عشق را مرحم كرد
بگو كدامين فتنه در دل كوچكت رخنه كرد
بگو و فقط تو بگو
بگو شايد اين آخرين باشد براي اولينت
بگو شايد اين محكم ترين دليل باشد براي اينت
بگو شايد كه جاده راه تو من بعد بي فروغ باشد
و اما اكنون …
اين منم عابري با كفشهاي كتاني
اين منم ساكت و بي صدا چون پاي عبور
اين منم مبهوت اين هبوط
اين منم معشوق اين شلوغ
اين جا من مانده ام و هزار راه رفته
من مانده ام و طاقتي بافته شده
من مانده ام و چارقدي رنگ و رخ رفته
من مانده ام و دفتري از شعرهاي خط خطي و كهنه
ديشب براي اولين بار
نه ديشب براي هزار يكمين بار بود كه ستاره شدم
در رايشانايي سرابي خود
ماهي به گرد حوضي بي فواره شدم
در سكوت گلدانهاي شمعداني آقاجون
حس كردم كه يك ماهي شدم
يك ماهي براي همان ماه ي كه ستاره اش شدم
حس كردم كه يك برگ شدم
حس كردم كه ديگر گرفتار و مانده اين جاده نيستم
حس كردم كه هزار راه رفته نيستم
حس كردم كه از تو و افكارت أي دنياي خاكي دورم
شدم يك قطره رفتم به چشم ماه
گريه كردم ، گريه كردم براي دلم تنها و بي صدا
حس كردم كه ديگر آزادم
چون بزرگراهي بي پليسم
چون ستاره بي هيچ غروبم
حس كردم كه بزرگ چون كوه در دل كايشانرم
حس كردم كه آبم زير بازوان قايقم
حس كردم كه چقدر از تو و دنيا آزاد و رها دورم
زنده باد أين حسن تن مردگي


سكوت شب !!!!

29:

دارد به شعر مي كشدم التهاب تو بين هزار تايشان شب التهاب ها
در اولين كلام پس از انتظار من در آخرين نگاه تو در اين سرابها

اين شعر من كه نيست ؛چراغ شكسته ايست ...

دارد ميان نور خودش كور مي شود
اين شعر من كه نيست ؛فقط عكسي از من هست پوسيده در دهان لگدمال قابها

من مرده بودم از شب تو ...

فكر مي كنم...شايد كه نه...مختصري بي چراغتر
سپس هزار دف دددف در كنار تو رقص زنانه در وسط منجلابها

بودن ...

صدا ...

سكوت...نبودن ....صدا ...سكوت...اصلا چه فرق مي كند اين مسخ فلسفي
بودن براي اينكه تو را هم بهم زند دست كبود بود و نبود نقابها


مردي ميان پنجره تصايشانر مي شود؛ اونسوتر از هجاي بلند درخت سيب
دارد به شعر مي كشدش التهاب تو ...

دارد به حرف مي بردش اين طنابها

30:

اي پرنده مهاجر اي پر از شهوت رفتن - فاصله قدر يه دنياست بين دنياي تو با من
تو رفيق شاپرک ها من تو فکر گله مونم - تو پي عطر گل سرخ من حريص گايشان نورم
دنياي تو بي نهايت همه جاش مهموني امروز - دنياي من يه کف دست رايشان سقف سرد يک گور
من دارم تايشان آدمک ها ميميرم تو برام از پريا قصه ميگي - من تايشان حيله وحشت ميپوسم برام از خنده چرا قصه ميگي؟

31:

ارامش بخشه

32:

سکوت شب پر از نفس های خداست

(میخوام تاپیک بالا بیاد:دی)

33:



خلوتی ممتد از سکوتی ساکن،عطشی مملواز شبنمی خیس بر گونه شاپرکی بی قرارو آرام بر دستانش که گویی در نازکترین خواب سرزده شب گرفتار گردیده...


اوست که خواهد بر شانه ای محکم، اونچنان در انبوهی از احساس ، که گاه از حنجره اش فریادی گرم ، تن چشمان خیره شده بر پلکهایش را بسوزاند !!


حال مینوازد صدائی از بیکرانه و بر سر پنجه اش که از لرزش دست بر دست میرقصد ..!


دیگر مست در آغوش لحظه ایست که سالها در اوست ، خواه بر لذت و خواه بر عزت !


سرگشته و جاری در رگهایی که تحمل یخ های بسته بر وجودش را میکشد و سر در گریبان ثانیه ها ي جان گرفته از حرکت عقربه ي قدیمی..


تاب خاموشی از چند ضربان و تأمل وار در حیرت از سرنوشت!


ابر در گذر از دیده ی باران دیده از حسی برابر و سکوت در پی آشفتگی غرش آسمان!


خلوت در اندیشه ی شکستن سکوت !


لب در حسرت انتظاری دیگر ، شبنم خشک ، اینک دردستان سرد شاپرکی که گرم ترین فریاد نیز نخواهد اورا بیدار کرد...


34:

امشب تمام خویش را از غصه پر پر میكنم
گلدان زرد یاد را با تو معطر می كنم
تو رفته ای و رفتنت یك اتفاق ساده نیست

ناچار این پرواز را اینبار باور می كنم
یك عهد بستم با خودم كه وقتی بیایی پیش من
به احترام رجعتت من ناز كمتر میكنم
یك شب اگر فرمودی برو دیگر ز دستت خسته ام
اون شب برای خلوتت یك فكر دیگر میكنم
صحن نگاهت را بر روی اشتیاقم باز كن
من هم ضریح عشق را غرق كبوتر میكنم
شعری هست باغ چشم تو غرق سكوت وآرزو
یك روز من این شعر را تا آخر از بر می كنم
گر چه شكستی عهد را مثل غرور ترد من

اما چنان دیوانه ام كه با غمت سر میكنم
زیبا خدا پشت وپناه چشم های عاشقت
با اشك وتكرارو دعا راه تو را تر میكنم

35:

سلام


شب ان چنان زلال که میشد ستاره چید

دستم به هر ستاره که میخواست میرسید

نه از فراز بام،

که از پای بوته ها

میشد ترا در اینه ی هر ستاره دید

36:

آتشی افتاده امشب در دل دلگیر من
گرم می ریزد به رویم اشک بی تاثیر من

ای دل آزاده! ای زنجیریی سودای عشق!
شعله بودم آب گشتم تا شدی درگیر من

عشق می جوشد به رگهای تنم با سرکشی
آب می سازد دل ِ سرحلقۀ زنجیر من


هرقدر آتش به کف داری بزن بر سینه ام
ای محبت! ای رسول عشق! ای تقدیر من!


شکوه بیجا میکند طبع سخن ناسنج دل
تا ابد باید بسوزد قامت تصویر من...

37:

شب در ان جنگل ساکت و سرد

برف و تاریکی و سوز و سرما

باد یخ بسته هنگامه میکرد

بسته برف و سیاهی ره ما

38:

تو را چون غزلهاي بارانيم دوست دارم
تو را اي تب تند پنهانيم دوست دارم
تو اي ناگهان تر همان اتفاقي
كه من با همين حال طوفانيم دوست دارم
بماند كه دل صرف چشمان تو شد
تو را با همين سوز عرفانيم دوست دارم
صميما نه جاري شدي در هواي غزلهام
تو را اي گل سرخ پنهانيم دوست دارم
به من جان بده اي نفسهات باران
تو را اي مسيحاي روحانيم دوست دارم
_ تمام دل من هلاك نگاهت

تورا اي دليل غزل خوانيم دوست دارم


39:

ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد دریغا که نمی دانیم همچنان که در انتظار او به سر می بریم به کدام درگاه نیاز آریم!به هرکجا بروی جز خدا چیزی را دیدار نمی توانی کرد.خدا همان هست که پیش روی ماست !
درست هست که اعمال ما مارا می سوزاند ولی تابندگی ما از همین هست و اگر روح ما ارزش چیزی را داشته دلیل بر اون هست که سخت تر از دیگران سوخته هست!

40:

من در این دهکده عشق تو را می خوانم
وز پس آیینه ها نام تو را می بینم
در دلم عشق تو را می کارم
در سرم بوی تو را می فهمم
در نگاهم خم ابروی تو را می نگرم
در گلو بغض تو را می شکنم
من در این دهکده عشق تو را می خوانم

41:

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت به انتظار امدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام شد من اغاز شدم و چه سخت هست...
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن...

42:


تا اون روز زندگی را
جز انچه بود نمی انگاشتم
امدی و هر انچه بود
در هم ریختی
و من احساس کردم
دیگر ان خود همیشگی نیستم
تا ان روز سرنوشت خود را چنین می پنداشتم
نگاهم کن
نه فقط نگاهی از سرنگریستن
مناز تو نگاهی می خواهم
به اندازه ی دیدن
سال ها در کنارت بوده ام و تو برایم نقش بهترین همراه را داشته ای
و چه زیباست تجربه ی عشق
با تمام ناکامی هایش
تنها به امید ان لحظه...
که ایا فرا می رسد؟

43:

من تمام امت خوب جهان را دوست دارم
عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را
من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم
دوستی های نهان را خنده های ناگهان را
بوسه های صادق و سرشارمان را
من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را دوست دارم
مادران را
قلبهای پاکشان را
اشکهای نابشان را
دستهای گرمشان را
حرفهای از صمیم قلبشان را
شوروشوق چشمشان را
من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم
من دروغ بچگان را
شیطنتهای همیشه بکرشان را
رازشان را
پاکی احساسشان را
خنده های شادشان را
بادبادکهای قشنگ و نازشان را
دستهای کوچک وپربارشان را
هر نگاه خالی از نیرنگشان را
اعتماد خالی از تردیدشان را
من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم
سایه های کاج های مهربان را
بید مجنون ها و برگ نازشان را
سروها و قامت رعنایشان را
نخلها و ارتفاع نابشان را
تاکها و مستی انگورشان را
سر کشی های شراب و ...
راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم
نازهای معشوقان وقت را
دل شکستنهای بی منظورشان را
بوسه های گرمشان را
قهرهای تلخشان را
آشتیهای زود هنگامشان را
عشقهای آتشین و پر رنگشان را
قلبهای بی تاب و تنگشان را
آشنایی های پرلبخند شان را
و خداحافظی های پر اشکشان را
گریه های شوقشانرا
ضربه های قلبشان را
حرفهای بی حد و مرزشان را
من تمام عشق های جاودان را دوست دارم
لیلی و مجنونمان را
خسرو و شیرینمان را
کوه کن فرهادمان را....
یادم آ مد من خودم را وجهان را

همه را به خاطر تو دوست دارم
دوست دارم
می پرستم.....


44:

ديشب ز رعد غصه چو باران گريستم

دور از نگاه پنجره پنهان گريستم


بغضم غريب بود اگر بی صدا شکست

آهسته چون صدای غريبان گريستم


بی چشم تو تبلور احساس سخت بود

من با خيال روی تو آسان گريستم


داغی به دل چو حسرت پروانه داشتم

هر چند شمع بودم و گريان گريستم


شب بود و اشک بود و غزل بود و ماه بود...

چشم انتظار و اشک به دامان گريستم


تکرار ميکنم غزل عاشقانه را ...

ديشب ز رعد غصه چو باران گريستم

45:

اي پرنده مهاجر اي پر از شهوت رفتن - فاصله قدر يه دنياست بين دنياي تو با من
تو رفيق شاپرک ها من تو فکر گله مونم - تو پي عطر گل سرخ من حريص گايشان نورم
دنياي تو بي نهايت همه جاش مهموني امروز - دنياي من يه کف دست رايشان سقف سرد يک گور
من دارم تايشان آدمک ها ميميرم تو برام از پريا قصه ميگي - من تايشان حيله وحشت ميپوسم برام از خنده چرا قصه ميگي؟

46:

ارامش بخشه

47:

سکوت شب پر از نفس های خداست

(میخوام تاپیک بالا بیاد:دی)

48:



خلوتی ممتد از سکوتی ساکن،عطشی مملواز شبنمی خیس بر گونه شاپرکی بی قرارو آرام بر دستانش که گویی در نازکترین خواب سرزده شب گرفتار گردیده...


اوست که خواهد بر شانه ای محکم، اونچنان در انبوهی از احساس ، که گاه از حنجره اش فریادی گرم ، تن چشمان خیره شده بر پلکهایش را بسوزاند !!


حال مینوازد صدائی از بیکرانه و بر سر پنجه اش که از لرزش دست بر دست میرقصد ..!


دیگر مست در آغوش لحظه ایست که سالها در اوست ، خواه بر لذت و خواه بر عزت !


سرگشته و جاری در رگهایی که تحمل یخ های بسته بر وجودش را میکشد و سر در گریبان ثانیه ها ي جان گرفته از حرکت عقربه ي قدیمی..


تاب خاموشی از چند ضربان و تأمل وار در حیرت از سرنوشت!


ابر در گذر از دیده ی باران دیده از حسی برابر و سکوت در پی آشفتگی غرش آسمان!


خلوت در اندیشه ی شکستن سکوت !


لب در حسرت انتظاری دیگر ، شبنم خشک ، اینک دردستان سرد شاپرکی که گرم ترین فریاد نیز نخواهد اورا بیدار کرد...


49:

امشب تمام خویش را از غصه پر پر میكنم
گلدان زرد یاد را با تو معطر می كنم
تو رفته ای و رفتنت یك اتفاق ساده نیست

ناچار این پرواز را اینبار باور می كنم
یك عهد بستم با خودم كه وقتی بیایی پیش من
به احترام رجعتت من ناز كمتر میكنم
یك شب اگر فرمودی برو دیگر ز دستت خسته ام
اون شب برای خلوتت یك فكر دیگر میكنم
صحن نگاهت را بر روی اشتیاقم باز كن
من هم ضریح عشق را غرق كبوتر میكنم
شعری هست باغ چشم تو غرق سكوت وآرزو
یك روز من این شعر را تا آخر از بر می كنم
گر چه شكستی عهد را مثل غرور ترد من

اما چنان دیوانه ام كه با غمت سر میكنم
زیبا خدا پشت وپناه چشم های عاشقت
با اشك وتكرارو دعا راه تو را تر میكنم

50:

سلام


شب ان چنان زلال که میشد ستاره چید

دستم به هر ستاره که میخواست میرسید

نه از فراز بام،

که از پای بوته ها

میشد ترا در اینه ی هر ستاره دید

51:

آتشی افتاده امشب در دل دلگیر من
گرم می ریزد به رویم اشک بی تاثیر من

ای دل آزاده! ای زنجیریی سودای عشق!
شعله بودم آب گشتم تا شدی درگیر من

عشق می جوشد به رگهای تنم با سرکشی
آب می سازد دل ِ سرحلقۀ زنجیر من


هرقدر آتش به کف داری بزن بر سینه ام
ای محبت! ای رسول عشق! ای تقدیر من!


شکوه بیجا میکند طبع سخن ناسنج دل
تا ابد باید بسوزد قامت تصویر من...

52:

شب در ان جنگل ساکت و سرد

برف و تاریکی و سوز و سرما

باد یخ بسته هنگامه میکرد

بسته برف و سیاهی ره ما

53:

تو را چون غزلهاي بارانيم دوست دارم
تو را اي تب تند پنهانيم دوست دارم
تو اي ناگهان تر همان اتفاقي
كه من با همين حال طوفانيم دوست دارم
بماند كه دل صرف چشمان تو شد
تو را با همين سوز عرفانيم دوست دارم
صميما نه جاري شدي در هواي غزلهام
تو را اي گل سرخ پنهانيم دوست دارم
به من جان بده اي نفسهات باران
تو را اي مسيحاي روحانيم دوست دارم
_ تمام دل من هلاك نگاهت

تورا اي دليل غزل خوانيم دوست دارم


54:

ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد دریغا که نمی دانیم همچنان که در انتظار او به سر می بریم به کدام درگاه نیاز آریم!به هرکجا بروی جز خدا چیزی را دیدار نمی توانی کرد.خدا همان هست که پیش روی ماست !
درست هست که اعمال ما مارا می سوزاند ولی تابندگی ما از همین هست و اگر روح ما ارزش چیزی را داشته دلیل بر اون هست که سخت تر از دیگران سوخته هست!

55:

من در این دهکده عشق تو را می خوانم
وز پس آیینه ها نام تو را می بینم
در دلم عشق تو را می کارم
در سرم بوی تو را می فهمم
در نگاهم خم ابروی تو را می نگرم
در گلو بغض تو را می شکنم
من در این دهکده عشق تو را می خوانم

56:

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت به انتظار امدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام شد من اغاز شدم و چه سخت هست...
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن...

57:


تا اون روز زندگی را
جز انچه بود نمی انگاشتم
امدی و هر انچه بود
در هم ریختی
و من احساس کردم
دیگر ان خود همیشگی نیستم
تا ان روز سرنوشت خود را چنین می پنداشتم
نگاهم کن
نه فقط نگاهی از سرنگریستن
مناز تو نگاهی می خواهم
به اندازه ی دیدن
سال ها در کنارت بوده ام و تو برایم نقش بهترین همراه را داشته ای
و چه زیباست تجربه ی عشق
با تمام ناکامی هایش
تنها به امید ان لحظه...
که ایا فرا می رسد؟

58:

من تمام امت خوب جهان را دوست دارم
عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را
من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم
دوستی های نهان را خنده های ناگهان را
بوسه های صادق و سرشارمان را
من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را دوست دارم
مادران را
قلبهای پاکشان را
اشکهای نابشان را
دستهای گرمشان را
حرفهای از صمیم قلبشان را
شوروشوق چشمشان را
من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم
من دروغ بچگان را
شیطنتهای همیشه بکرشان را
رازشان را
پاکی احساسشان را
خنده های شادشان را
بادبادکهای قشنگ و نازشان را
دستهای کوچک وپربارشان را
هر نگاه خالی از نیرنگشان را
اعتماد خالی از تردیدشان را
من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم
سایه های کاج های مهربان را
بید مجنون ها و برگ نازشان را
سروها و قامت رعنایشان را
نخلها و ارتفاع نابشان را
تاکها و مستی انگورشان را
سر کشی های شراب و ...
راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم
نازهای معشوقان وقت را
دل شکستنهای بی منظورشان را
بوسه های گرمشان را
قهرهای تلخشان را
آشتیهای زود هنگامشان را
عشقهای آتشین و پر رنگشان را
قلبهای بی تاب و تنگشان را
آشنایی های پرلبخند شان را
و خداحافظی های پر اشکشان را
گریه های شوقشانرا
ضربه های قلبشان را
حرفهای بی حد و مرزشان را
من تمام عشق های جاودان را دوست دارم
لیلی و مجنونمان را
خسرو و شیرینمان را
کوه کن فرهادمان را....
یادم آ مد من خودم را وجهان را

همه را به خاطر تو دوست دارم
دوست دارم
می پرستم.....


59:

ديشب ز رعد غصه چو باران گريستم

دور از نگاه پنجره پنهان گريستم


بغضم غريب بود اگر بی صدا شکست

آهسته چون صدای غريبان گريستم


بی چشم تو تبلور احساس سخت بود

من با خيال روی تو آسان گريستم


داغی به دل چو حسرت پروانه داشتم

هر چند شمع بودم و گريان گريستم


شب بود و اشک بود و غزل بود و ماه بود...

چشم انتظار و اشک به دامان گريستم


تکرار ميکنم غزل عاشقانه را ...

ديشب ز رعد غصه چو باران گريستم

60:

به خواب من بيا امشب ولي آهسته آهسته
كبوتر بچه ي قلبم سيه چشمان خود بسته
بيا وغرق نورم كن
بيا از حسرت ودلواپسي هر لحظه دورم كن
به خواب من بيا امشب !

61:

به خواب من بيا امشب ولي آهسته آهسته
كبوتر بچه ي قلبم سيه چشمان خود بسته
بيا وغرق نورم كن
بيا از حسرت ودلواپسي هر لحظه دورم كن
به خواب من بيا امشب !


68 out of 100 based on 33 user ratings 208 reviews