غريبه غم مخور من هم غريبم!


غريبه غم مخور من هم غريبم!



غريبه غم مخور من هم غريبم!
درودبه همه غريبه هاي تازه وارد

درود به همه غريبه هاي قديمي

درودبه همه غريبه هايي كه بين عزيزاشون باز هم غريبه اند

درود به همه غريبه هاي بي كس

غريبه غم مخور من هم غريبم



نميدونم كسي تا حالا بين دوستاش احساس غريبه بودن داشته يا نه

نميدونم كسي تا حالا غريبه بودن رو تجربه كرده يا نه

اين تاپيك مخصوص غريبه هايي مثل منه

همه غريبه ها اينجا ديگه غريبه نيستند



فا يد هاي سكوت و خامو شي ؟

1:

نامي چرا فكر ميكني اينجا غريبه هستي در حاليكه همه غريبهاي اشنا هستيم


نگاه تازه..........

2:



اگر تا پایان زندگی تو فقط .....

3:

درود بر تو


نسترن

4:

غريبي غربت هيچ كي مثل من نيست


اگه یبار دیگه بدنیا می اومدی "دوست داشتی جای کی باشی" ؟ وچرا ؟

5:

زان گونه ام که در غم غربت شکیب نیست


اگر كمند مهر پاره كني......!

6:

امان از غریبی


چه جای خوبی گیر اوردم تا خودمو خالی کنم .(دل نازک ها نیان تو )

7:

اره منم باهات موافقم

8:

مسافر شهر غمي
غريبي عين خودمي

9:

منم باهات موافقم صادق

10:

بد بختیم ما

11:

نه ولي الان خيلي غريبم ميدوني داداشي

12:

من غریبه تو غریبه
بیا دست آشنایی بدیم به هم

13:

اره شايد اگه دست اشناي بديم ديگه هيچ غريبي تو دنيا نباشه

14:

فکر می کردم بیام ایران دیگه غریب نیسیتم ولی................................


15:

من كه تو ايران غريبم

16:

چرا اینطوریه؟؟؟؟؟؟؟

17:

خوب وقتي كساني رو كه دوست داري پيشت نباشن احساس غريبي ميكني

18:

ولی من واقا خیلی تنها شدم..........

فقط خدا جان دارم .

همونم برام کافیه......


19:

غریبه توی غربت نگو چی شد محبت

بگی میگن دیونست حرفاش چه بچه گونه هست

تقصیر ادما نیست این همه درد دوا نیست

20:

منم غریبم

21:

غربت از غریبی خیلی سختره غریبه...........


22:

منم يه وقتي غريب و تو غربت زندگي ميكردم ..........به خاطر همون مي فهمم كه چقدر سخته

23:

تو دیگه چرا عزیزه من؟!

24:

غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم
از دیدن روی ماه یه عمره بی نصیبیم

25:

فدات رضا جان غم نخور که تو این تاپیک همه هم دردیم عزیز.

26:

از خداخواستم تا دردهایم را التیام بخشد .
خداجواب فرمود :
مخلوق من ! هر دردی را درمانی هست و این تو هستی
که که باید درمان درد ها یت را بجویی .
از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانایی بخشد
خدا جواب فرمود :
آفریده من اونچه که باید تکامل یابد روح توست جسمت تنها قالب گذراست
از خدا خواستم تا به من استقامت عنایت کند
خدا جواب فرمود بنده قدرتمند من !استقامت حاصل سختی هست عطا شدنی نیست بلکه آموختنی
هست
از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد
خداوند جواب فرمود :
نازنیینم من به تو موهبت بسیار بخشیدم شاد بودن با خود توست
از خدا خواستم تا رنجهایم را کاستی دهد
خداوند جواب فرمود :
مخلوق صبورم بهای رنج تو دوری از دنیا و نزدیکی به من هست
از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد
خدا وند جواب فرمود
پرورش روح تو با تو اما آراستن اون بامن
از خدا خواستم تا ازلذایذه دنیا سرشارم سازد
خداوند جواب فرمود :

من به تو زندگی بخشیدم بهره مندی ازاون با تو
از خدا خواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیاموزد
خداوند جواب فرمود
اشرف مخلوقات من بالا خره دریافتی که چه از من بخواهی

به خاطر داشته باش که در مسیر عشق ورزیدن به من
به مقصد دوست داشتن
دیگران خواهی رسید


هر چیزی با چیزهای دیگر هماهنگ و یگانه هست
درختان با خاک خاک با باد
باد با آسمان
آسمان با ستارگان و همه چیز با همه چیز دیگر
هیچ موجودی بر موجود دیگر برتری ندارد

27:

سارا پس توئم غریبی؟

28:

من نام کاربریم قبلا غریبه تنها بودش یک ماهی هست اسم خودمو گذاشتم دوباره سارا ...باور کردم که لا اقل اسمم ساراست اینقدر غریب بودم و در خودم گم بودم که غریب و تنها بودم آره غریب بودم
در دیاری که خدا پادشاه باشه غربت و تنهایی معنایی نداره عزیز

29:


به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن.

کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست.

اشکهاي تو را پاک مي نمايد و دستهايت را صميمانه مي فشارد.

تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت.

و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف مي زنند.

باور کن که با او هرگز تنها نيستي.

فقط کافيست عاشقانه به آسمان نگاه کني


30:

مرسی از نوشتهات غریبه یه اشنا سارا جان

31:

*** تقدیم به همه ی اونهایی که در اوج غربت به سر میبرن...! ***
بيا اين حرف دل منه ....
زورکی نخند عزيزم ، ميدونم اومدی بازی
نميخوام اين آخرين ، بازی زندگيم ببازيم

خودتو راحت کن و ، فکر کن که جبران گذشته اس
از منم ميگزره اما به دلت چاره نسازی


اومدی بشکنی بشکن ، از من ساده چی مونده
قبل تو هر کی بوده ، تموم تار و پود سوزونده

تو هم از يکی ديگه سوختی ميخوای تلافی باشه
بيا اين تو و دلو ....

باقی احساسی که مونده

دل ما اونقده پاره س ، موندنش مرگ دوباره س
آسمون سينه ما ، خيلی وقته بی ستاره س

همينی که باقی مونده ، واسه دلخوشی تو بشکن
تيکه تيکه هامو بردن ، آخرينشم تـــو بکن

نمیخوام بگزره عمری ، خسته شی واسه فريبم
يقتو نميگيره هيچکس ، آخه من اينجا غريبم

بزنو برو عزيـزم ، مثل هر کس که زد و بـرد
طفلی اين دل که هميــشه ، به گناه ديگرون مـرد

نفرتت رو از غريبه ، سر يک غريب خراب کن
خنده کوتاهمم رو ، بيا گريه کن عذاب کن

مهمم نيست که چه جرمی، يا گناهی اين سزاشه
باقی دلم يه مشت خاک، همينم ميخوام نباشه........



عقده های يک شکستو ، خالی کن سر دل من
ديگه متروک مونده واست ، خاک پير ساحل من

از نگاهات خوب می فهمم ، که تو فکرت يک فريبه
بازی بسه پاشو بشکن ، من غريبو تو غريبــه

آره تو راست می گی ...عشق من به تو فقط يه خياله ...چه رايشانای پوچی ...

32:

خیلی زیبا بود .

همه یه ما یه جورائی غریبیما؟!!!!!!!!!!!!!!
چه جالبه؟!!!!!!!؟!!!!!؟.


33:

ديگه بايشان تو نداره در و ديوار خونه ـ بي قرارم ـ بي قراري تنم رو مي لرزونه
تو كه رفتي همه دلخوشي هام پر زد و رفت ـ من اسير بي كسي ـ خاطراتم پر زد و رفت
خيلي زود بود به خدا با غصه تنهام بذاري ـ بي خبر بري سفر پا رايشان قولت بذاري
اين روزا هركي از غصه گريش مي گرفت! يا كه آيينه دلش غبار غربت مي گرفت!
نمي دونم چي ميشد دل تموم آدما وا ميشد قفل دلش با دستاي گرم شما
ولي افسوس كه ديگه اون روزاي آفتابي نيست هرچه داشتم تو دنيا شباي مهتابي رفت
حالا ديگه تنهايي شريك غصه هام شده بقچه پوشش تو دخيل گريه هام شده

34:

من هم خیلی احساس غربت و غریبی و طفلکی می کنم
چون دیگه نه من کسی رو زیاد می شناسم دیگران این جا زیاد منو می شناسن
دیگه اون حال و هوای قدیمی رو ندارم

35:

غریبی و اسیری چاره داره
غم یار و غم یار و غم یار

36:

همه غریبیم غصه نخوریا عزیزه داداشی .
بازم اینورا بیا

37:

چشم حتما میام داداشی
مخصوصا حالا که تحویلم گرفتی اخه یه چند وقتی خیلی همه بهم ضد حال دارن میزنن
همش تو دلم ناراحتی می خورم

38:

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگايشانم شرحه درد اشتياق
آتش هست اين بانگ ناي و نيست باد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشق هست كه اندر ني فتاد
جوشش عشق هست كاندر مي فتاد
در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اي اونكه چون تو پاك نيست
با لب دم ساز خود گر جفتمي
همچو ني من فرمودني ها فرمودمي
شرح اين هجران و اين خون جگر
اين وقت بگذار تا وقت ديگر

39:

هر موقع دوست داشتی بیا 4کرتم هستیم آبجی جانم.
فقط گریه نکن عزیزه داداش

40:

چرا هی میگید غریبی...؟!
غریبی هم واسه خودش عالمی داره...........

غریبی و عاشقی.....!

41:

آره اجی روشنک راست میگی عالمی داره غریبی ولی امید وارم غریب نیفتی

42:

کاشکی منم غریب می افتادم........

غريبه غم مخور من هم غريبم!
کاشکی تو ایران نبودم...

غريبه غم مخور من هم غريبم!
حداقل اونوقت اینجوری بهش دل نمی بستم....! غريبه غم مخور من هم غريبم!

43:

این فکر اصلا دیگه نکن آجی روشنک
خیلی سخت تر از دوریه از معشوقه

44:

نههههههههههه.
بازم میگم بدونی منم خدایی دارم.

میدونم دارم حرفامو می شنوه..!
نمیخوام.

نمیخوام
دوست داشتم اصلا روی کره خاکی نبودم.....
کاشکی اصلا زنده نبودم.

نمی تونم دور از او باشم...!

45:

نمی دونم من که تو غربتم میگم سخته اونم نه یه کم خیلی

46:

گرفتار
لب خشكم ببين چشم ترم را
بيا از باده پر كن ساغرم را
دلم درتنگناي اين قفس مرد
رسيد اون دم كه بگشايي پرم را

47:

غریبه یه آشنا کجاست پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

48:

غریبه مسکنت دشت کویره....>!

49:

منم دلم کویر شده

50:

من که دلم فعلا کویر نشده می خوای یه ذره بارون بهت قرض بدم داداش

51:

غريبه را غم غريب فرا گرفته بود.

آخرشكست سكوت برايش خيلي سخت بود

52:

فکر می کنی آجی یه کم بارون بتونه کویره دلمو سرسبز بکنه؟

53:

بابا این تاپیک چقدر دل ادم را میگیره

54:

منم گاهی که با آهی، بلرزد دامن صبرم
تویی سنگ و به طوفان هاشکیبایی شکیبایی

55:

تو همسفر طلایي خورشيدي
يك باغ پر از ستاره اميدي
اي كاش دراون وقته كه ميرفتي زود
از غربت انتظار مي ترسيدي

56:

خیلی دلم گرفته خیلی غربت بهم فشار داره میارههههههههه

57:

تقدیم به داداش نامی غریب و تنهای خودم....!

طلاترين خاك

وطن اي خونه ي پر غصه ي اجدادي مناسم تو تنها دليله واسه آزاديمنعشق تو خون گرم و عاشقم ريشه دارهخاك زرخيز تو مجنون و به يادم مييارهقهرمانات مث افسانه هامون جهانينامت عاشق تو سمبل مهربانينزير سايه بون امنت مي شه تا ابد نشستپشت بيگانه رو با خنجر غيرتت ، شكستوطنم ، ديوونه ي مرزاي زرخيز توامعاشق زمستونو ، بهار و پاييز توامجونمو مي دم تا مرزاي تو در امون باشهاوج پرچمت هميشه تايشان آسمون باشهتو مال حافظ و مولايشان و نيمايي ، وطنخونه ي رستم و خاك ابن سيانيي ، وطنآرزومه تا ابد زنده و آباد باشي
خونه ي نواده هاي پاك فرهاد باشي
ما توكوچه هاي سبز تو به دنيا اومديمچه جوري واسه آب و خاك عاشقت نديدم ؟
عشقتو مثل ضريح و گنبدا مقدسهواسه هر عاشق دور از تو يه دنيا نفسههميشهمايه ي افتخار دنيايي ، وطنتو بلندي ، تو مث شباي يلدايي ، وطنجون مندرسته كه براي تو خيلي كمهولي عشق دادنش مي ارزه به يه عالمهتو رو باطلاترين خاك عوض نمي كنمبا شكوه و عاشق و پاينده باشي ، وطنم

58:

سخته آدم تو شهر خودش غریب باشه ...
بین صد ها آدم قدم بزنه ولی خودشو تنهااااااااااای تنها ببینه ...
خدارو شکر که خودمو دوباره پیدا کردم ...

>:D<

59:

غربی خیلی سخته اونم در کنار عشقت و با خاطراتش..!

60:

مرسی آبجی گلم که منو درک می کنی عزیز
شاید 2یا3ماهه دیکه بیام ایران خیلی غربت داره عزیتم می کنه

61:

پس من چی بگم داداش رضا
اونجا حداقل هم زبون پیدا می شه ولی اینجا ...............
امیدوارم همیشه شادو خوشحال و سرحال باشی داداش رضا

62:



اره بابا غصه نخور
سخت نگیر

63:

چشم آبجی جوون
ولی مرد که گریه نمی کنه

64:

ممنونم داداش ...
راست میگی ..

موقعیت تو میتونه بد تر باشه ...

من نا شکری نمی کنم ولی یه موقعی وضعیتم خیلی بد بود ...


65:

رضا عوضش فکر کنم الانه بهتر شدی
دقیقا مث خودم احساس میکنم دوباره زنده شدم.


درسته ممکنه دلتنگ بشم.

غم بخورم و با همگان غریب باشم ولی در عوض خیلی خوشحالم که دوباره خودمو پیدا کردم

66:

من شدم رضای قبل از ......
رضای شاد و شوخ که هرجا میرفت حال و هوای همه رو عوض می کرد ....
البته هنوز دلتنگی هر از گاهی میاد سراغم و آزارم میده ولی نه مثل قبل ...
خدارو شکر که دیگه عاشق نیستم ....


آفرین به خودم
حیف که راضی به زحمت خودم نیستم اگرنه میرفتم واسه خودم یه گل می خریدما

67:

رضا منم همین طور شدم.
به خدا باور نمیکنم.

باور نمیکنم دوباره خودم شدم.

سرحال اودم.....!
احساس میکنم دوباره متولد شدم.....
اون لحظات واسم شده بود زهر مار.

خونه و اداره و همه جا واسم زندون بود....
همش غصه و غم.

همه فهمیده بودن.

ولی الان دوباره شدم یه دختر شیطون و شاد
خدا رو خیلی شکر کردم.

با خودم عهد بستم هر روز دعای عهد رو بخونم....!
منم خدا رو شکر میکنم.

چون تو این ماجرا این فقط من بودم که اذیت شدم و همه چیزمو از دست دادمممممممممم!

68:

چشماتو باز کن روشنک
تو خیلی چیزا بدست آوردی
هیچ وقت نگو همه چیزمو از دست دادم ...
تو خیلی چیزای با ارزش بدست آوردی که اگه درکشون کنی .....................

69:

رضا به خدا خیلی تلاش میکنم.

ازش خواستم کمکم کنه
خدا رو میگم.

ازش خواستم راهو بهم نشون بده.

میدونم ناشکر هستم و قدر نشناس
ولی خودش میدونه عوض همه گناهام و خطاهام یه دل داره به اندازه دریا.....

یه دل که هیچ وقت نخواستم و نتونستم کینه و بدی بهش راه بدم.....
رضا خیلی دوست دارم تو پیام خصوصی حرف بزنم باهات.
دوست دارم اونجا برام توضیح بدی و برات همه چیز رو بگم.....!

70:

باشه بگو ...
امیدوارم بتونم کمکت کنم

فقط بدون که تو تنها نیستی که اینجور اتفاقات براش می افته
اگه بدونی من چه دورانی رو گذروندم هیچ وقت این حرفو نمیزنی روشنک ...

هیچ وقت ..
فقط خدارو شکر کن و بدون که چیزی از دست ندادی
سعی کن بفهمی چه چیزایی بدست آوردی ...

این خیلی مهمه

منتظر پیام شخصیت هستم ...


71:

اره عزیزم.

ممکنه منظورم رو درست متوجه نشده باشی.
رضا بیا روشنک تنها.

ورود ممنوع.

منتظرتم....!

72:

قربونه تمامه غریبه هایه عزیز مخصوصا روشنک و رضا
خوشحالم حالتون بهتره

73:

ممنون نامی جون
تو بهتر نشدی ؟

74:

لطفا من رو هم به جمع غریبه ها اضافه کنید..................


75:

بیا تو ...
بیا تو که اینجا همه غریبن ...


76:

اما فکر کنم هیچ کدومتون به اندازه من غریب نباشید و طعم غربت رو هم نچشیده باشید..............


77:

پست های قبلی رو بخونی متوجه میشی ...
همه یه جورایی غریبن ...


78:

هممون غریبیم .
من که خیلی خیلی غریبم بد تر از اوون تو غربتم هستم که خییییلی .....


79:

فدای داش رضا که خیلی نگرانت بوودم مثله اینکه حالت بهتره داداش رضا

80:


نه گريه كن عزيزم غصه هيچيم نخور غلط كرده هر كي فرموده مرد گريه نمي كنه

81:

غریب اون نیست که در دیاری دور و غم بار زندگی کند
غریب اون هست که در دیار خود در کنار عشق خود و با خاطراتش زندگی کند....!

82:

مگه حالم بد بود که بهتر شده باشه ؟
من فقط غریب بودم ...

که این درد هم فکر نمی کنم درمانش دست ما باشه ...

خوش باشید

83:

در این دیار غربت که حتی غریبه ها هم غریبه تر شده اند
نیست آشنایی که سردی قلبم،روحم،احساسم رابفهمد
نیست آشنایی که قطره قطره ی خونم که به احترام تو می چکد راببیند
نیست آشنایی تا که بفهمد من در این چند ساله چهکشیدم
حال تو بگو
من چگونه زندگی از سر گیرم
آیا این نهایت بی رحمی روز گار نیست که مرا این چنین تنها
در گوشه ای از کره ی خاکی رها کردهاست؟؟!!

84:

در این دنیا همه غریبن ای کاش میدونستیم که اینجا کاروان سرائی بیش نیست

85:

با همه کس غریبه ام....
با همه چیز....
حتی انسان های اطرافم.....

نمیتونم دووم بیارم...

غریبی سخت هست......!

نروووووووووووووووو!

86:

نمی تونم غرورم اجازه نمییییییییییییییییییییییی یییییییییییدههههههههههههه ههههههههههههههههه
ای کاش میشد راحت زار بزنم ا!!
برام دعا کنید زوود تممووم شه این اصارت

87:

دعا می کنیم عزیزم
غصه نخور

88:

تقدیم به غریبه ای که در دلم..............!غريبه غم مخور من هم غريبم!
يه روزي غريبه اي ،يه روز آشنا، من از
بازي زشت غريب آشنات خسته شدم
تو چي فكر كردي خيالكردي من عاشق مي مونم
من از اين فكراي غرق ادعات خسته شدم
واسه تو حتيديگه شبا دعا نمي كنم
راستشو بخواي ديگه من از دعات خسته شدم !!

89:

روشنک جون یه سوال تو این همه شعر از کجا میاری؟

90:

بسيار وقت ها با يکديگر از غم و شادي خايشانش سخن ساز مي نماييم.....
اما در همه چيز رازي نيست.....
گاه به سخن فرمودن از زخم ها ، نيازي نيست.....
سکوت ملال ها از راز ما سخن تواند فرمود.....

پس غریبه غم مخور......

*** دیبا جون من فایل های زیادی دارم که توش شعر و نوشته های عاشقانه هست....
شاید 400 یا 500 صفحه ورد....

(word)
عزیزم وقت بیکاری از شعرهای شاعران معاصر و قدیمی زیاد هستفاده میکنم....!

91:

ماشالا خدا بده برکت

92:

پاییز فصل ریزش و رویشه نه احساس غربت!

93:

عشق من جز غم دلواپسينيست، آخه قلبم مثه قلب كسي نيست
تو به تصايشانري چه كودكانه دلباخته اي، من و اونجوري كه در باور خود ساخته اي
تو به نقشي كه چه دوره از من، عكس ماه تايشان آبروشن
تايشان رايشانايي مثه بيداري، تو مي خواي كه ماه و از بركه بيايبرداري
من نه عمري پشت شيشه چون عروسك بودم، نه كه خفته بين پنبه ها و پولكبودم
من اگر سردار عشقم يا كه پاك باخته ام، سرنوشتم رو با دستاي خودم ساختهام
قصه ها گذشته بر من تا بدونم كيستم، سر گذشتم هرچه بوده من پشيموننيستم
يه وقت عاشق و گاهي تو آغوش هوس، هرچه بوده همه انتخاب من بوده وبس
گاهي سرشار از حقيقت گاهي مغلوب گناه، هرچه هستم تو فقط من رو براي منبخواه
من اگر مريم پاكم يا كه يك گياه هرز، عشق من بيا به باورهاي من عشق بورز!

94:

به به غریبه هایه غریب وقتی میبینم که اینجا شلوغه احساس می کنم که خیلی هم غریب نیستم چه خوب که اینهمه هم درد دارم که می فهمیم همدیگرو

95:

مرسی گلم

96:

nami joon kojai ke bebini manam gharib oftadam

97:

بچه اگه ادم دلش نگرفته باشه ها یه کاری میکنن که زورکی بگیره

98:

غریبه مسکنت دشت کویره....!

99:

منو با خودت ببر هر جا كه مي ري
غريبه اگه فراموشم نكردي

100:

زغم کسي اسيرم که زمن خبر نداردعجب از محبت من که در او اثر نداردغلط هست که گايشاننددل به دل راه دارددل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد ....!

101:

khodaya tu in donya khili garibam ye dadashe khob dadi behem ke behesh tekiye midadam hala mikhai azam begirish?.o

102:

زعشق تو به میکده پناه بردماما

تو را می دیدم اندر جاممینا

به شب هنگام میان حوضمهتاب

صدایم می کنی در خواب ورؤیا

منم مجنون کویت ای غریبه

نخفت مجنون به یک شب پیشلیلا

مهرت چگونه پاک کنم از دل که اینمهر

ریخته به جانم مثال آب بهصحرا

حسن روی تو هرگز ندیدم من بهجایی

تویی خورشید روز و ماهشبها

103:

چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی
من چه گویم که غریب هست دلم در وطنم

104:

دلم می خواست یه روز که از خواب پا میشم ببینم همه گل های انتظار و حسرت خشک شده و دیگه تو باغچه دلم نیست!

105:

salam dadashi pas kei miyai man tanhaiye tanhammmmmmmmmmmmmmmmm

106:

از دست نوشته های خودمه!
سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن!
هنوزم پر می کشه دلم واسه به تو رسیدن!
هنوزم میخونم عاشقونه واسه تو رو داشتن!
هنوزم می نویسم بی بهونه واسه به بیت آخر رسیدن!
هنوز میرم سفر فقط واسه به آخر رسیدن!
هنوزم نفس می کشم واسه عاشقی و یه لحظه بودن!

107:

اخییییییییییییییییییییییی ی

108:

شده تا حالا دلت همچين بگيره كه ندوني به كجا پناه ببري؟
شده تا حالا تمام وجودت اشك باشه؟
شده تا حالا دوست داشته باشي يه ثانيه ديگه هم نفس نكشي؟
شده تا حالا دنيا به اين بزرگي بشه برات قفس؟
شده تا حالا تا اعماق وجودت بخواي داد بزني؟
شده تا حالا با تمام احساست از زندگي بدت بياد؟
شده تا حالا نتوني به كسي اعتماد كني؟
شده تا حالا همچين كم بياري كه مرگ تو از خدا بخواي؟
شده تا حالا از اوني كه دوسش داري بخواي بگذري؟
شده تا حالا اسم مرگ برات زيبا باشه طوري كه همون موقع تمام نيازت مرگ باشه؟
شده تا حالا اه بسه....

!
ديگه خسته شدم از اين شده ها از اين همه تكرار
راسته تكرار تا ابديت
اما خدايا به فكر جثه بنده خودش هم بايد باشه شايد من نوعي نتونم
تحمل كنم اين همه سختي اين همه زجر رو تحمل كنم-
چرا بعضي وقتها خدا به ما مي رسه خوابش مي گيره
نمي خوام به خودم اجازه بدم كفر بگم
اما خدا به خدا گريه خودت بسه
بزار منم بفهم زندگي يعني چي؟
بزار بفهمم خوشبختي خنديدن واقعي يعني چي؟
من خسته ام خسته از اين همه خنده هاي ظاهري
خسته از اينكه همه رو بخندونم اما خودم هيچ...
امشب دلم خيلي گرفته انقدر كه فكر كنم صدامو خدا تو عرش شنيد
اما نمي دونم جواب منو مي ده يا نه
ديگه از تنهايي داره گريم مي گيره !
ولي خيلي خسته ام به خدا از همه چيز...
فقط به اميد تو زنده ام اي خالق من!!

109:

khili del tangam

110:

manam dadshi

111:

تا که بودیم نبودیم کسی ......

کشت ما را غم بی همنفسی .......
تا که رفتیم همه یارشدند.....

خفته ایم و همه بیدار شدند
.....
قدر آیینه بدانید چو هست ........

نه در
اون وقت که اقبال شکست .....!

112:

غریبه توی غربت نگو چی شد محبت

بگی میگن دیونست حرفاش چه بچه گونه هست

تقصیر ادما نیست این همه درد دوا نیست

113:

منم تنهام ولي خيلي كيف ميده شيطوني ميكنم خدا و خانوادمم دارم

114:

تنهایی و غریبی خیلی سخته! خیلی سخته آدم تو غربت تنها باشه!
ولی اگه یکم تعمق کنیم می بینیم که هممون مسافریم! هممون رهگذریم! هممون عابر کوچه های این رهگذریم!

115:

kamelan bahat moafeghammmmmmmmmm

116:

اي ماه ،شبي مونس خلوتگه ما باش
در آينه ي اهل نظر چهره نما باش
كار دل ما بين كه گره در گره افتاد
گيسو بگشا و بنشين ، كارگشا باش
جامي ز لب خايشانش به مستان غمت بخش
گو كام دل سوخته اي چند روا باش
اي روح مسيحا نفسي درني ما دم
در سينه اين خالي خاموش نوا باش
مستيم و ندانيم شب از چند گذشته ست
پركن قدحي ديگر و بي چون و چرا باش

117:

عشق، تصميم قشنگي ست، بيا عاشق شو
نه اگر قلب تو سنگي ست، بيا عاشق شو

آسمان زير پروبال نگاهت آبي ست
شوق پرواز تو رنگي ست، بيا عاشق شو

ناگهان حادثه ي عشق، خطر كن، بشتاب
خوب من، اين چه درنگي ست، بيا عاشق شو

با دل موش، محال هست كه عاشق گردي
عشق، تصميم پلنگي ست، بيا عاشق شو

تيز هوشان جهان، برسر كار عشقند
عشق، رندي هست، زرنگي ست،بيا عاشق شو

كاش در محضر دل بودي و ميديدي تو
بر سر عشق، چه جنگي ست! بيا عاشق شو

« مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز»
صورت آينه زنگي ست، بيا عاشق شو

كاشكي چشم تو وا مي شد و مي فهميدي
دل بي عشق، چه ننگي ست، بيا عاشق شو

دل بي عشق، دل بوالهوس شيطان هست
و سزاوار هر انگي ست،بيا عاشق شو

مي رسي با قدم عشق به منزل، آري...
عشق، رهوار خدنگي ست، بيا عاشق شو

باز فرمودي تو كه فردا!!! به خدا فردا نيست
زندگي، موقعيت تنگي ست، بيا عاشق شو

كار خير هست، تأمل به خدا جايز نيست!
عشق، تصميم قشنگي ست، بيا عاشق شو

118:

ای خدا جانم؟!...

119:

اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم

و یا از روی خودخواهی فقط خود را قشنگ دیدم

اگر از دست من در خلوت خود گریه می کردی

اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردم

اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم

برای دیگران بهار و برای تو خزان بودم

اگر تو با تحمل گله از خودخواهی ام کردی

اگر زجری کشیدی تو گاهی از زبان من

اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من


گناهم را ببخش
گناهم را ببخش
گناهم را ببخش

120:

در دهکده عشق هیچ کس رهبر نیست!

هیچ شاهی به گدا سرور نیست!

اره همه مجرمیم و محکوم به زندگی با عشق!

121:

ای غربت

122:

chi mige

123:

ای تنهائئ

124:

akhe to ham tu shahre ghrobati ?

125:

are dadash man shahrdaresham

126:

هميشه از دوري واهمه داشتم...هر چند آغاز دوستيمان هم از دوري بود....

مانند هميشه به خاطر مي

آورم روزهاي اولينرا که چه عاشقانه در انتظارت بودم...

و هر بار با حضورت چه شادمانه لحظات را
سپري مي کردم..

و به ياد داري وقت نبودنت را که چه بي صبرانه در آرزايشان ديدارت هر بار مي آمدم...

و
امروز که باز نيستي و دلتنگيهاي تمام دنيا با من هست من آمده ام تا از اين پس کوچه هاي باغ خاطرات
تو را بيابم...

هر جا مي روم بايشان تو هست ...

چشمان مهربانت که انتهايش را نتوانستم حتي در آخرين
ثانيه ها هم بيابم....

و دستان هنرمند ات که مي داني چه نوازشگرند....

همه و همه در ياد و خاطرمن
اميد زندگي هست....

و اينجا که مي آيم از بايشان ياسهايي که تو چيدي و در جاي جاي قلب من و اين
ها به يادگار گذاشتي مست مي شوم...

و اين مستي و از خود بي خودي چقدربرايم شيرين هست...


چقدر عادت کرده ام به بودنت...

و عادت چيزي هست ....

که حتي يک ثانيه دوري هم به اندازه دنيا که
دير مي گذرد….!

127:

ayyyyyyyyy ghareibeeeeeeeee

128:

kharibe ke dar ghorbat lehzahaye zendgeio tey mikonad manmo bas man

129:

مگه شما هم غریبی؟

130:

گوش هايت صداي مرا نمي شنيدند
من فرياد مي زدم
اين من بودم
سکوت را فرياد زدم
تو نمي شنيدي
چون صدايم عاشقانه بود
ديگر هيچ نمي گايشانم
در سکوت من بمير
کاش اون روز که تقديم تو شد همه ي هستي من

مي سپردم که مواظب باشي جنس اين جام بلور هست
لبريز از عشق و غرور گر بازيچه شود
مي شکند...

مي شکند...مي شکند...

مي شکند

131:

gharib tar az ghariebe manam (ROSHANAK ) dar tamame zindgim yek dafeh nashod ke ahsase gharibi nakonam.


132:

hame mesle hamim aziz narahat nabash

133:

من غربیترم
رنگ غم بر چهره ام پاشیده
کس نمیداند هنوز این منم یا من منم

134:

روزگار خيلي وحشيانه منو 2 بار غريب كرده اولين بار وقتي از شهرستان تهران رفتيم بناب دومين بار وقتي منو مجبور به موندن تو خوابگاه كرد لعنت به غريبي

135:

رسم زندگی اين هست
يک روز کسی را دوستداری
و روز بعد تنهائی
به همين سادگی
او رفته هست
و همه چيز تمام شدهاست
مثل يک ميهمانی که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی
چراغمگينی؟
اين رسم زندگيست
تو نمی توانی اون را تغيير دهی
پس تنها آوازبخوان
اين تنها کاريست که از دستت بر می آيد.
__________________

136:

باز من ماندم و خلوتي سرد
خاطراتي ز بگذشته اي دور
ياد عشقي كه با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
رايشان ايشانرانه هاي اميدم
دست افسونگري شمعي افروخت
مرده يي چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله كردم كه اي واي اين اوست
در دلم از نگاهش هراسي
خنده اي بر لبانش گذر كرد
كاي هوسران مرا ميشناسي
قلبم از فرط اندوه لرزيد
واي بر من كه ديوانه بودم
واي بر من كه من كشتم او را
وه كه با او چه بيگانه بودم
او به من دل سپرد و به جز رنج
كي شد از عشق من حاصل او
با غروري كه چشم مرا بست
پا نهادم برايشان دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من خدايا خدايا
من به آغوش گورش كشاندم
در سكوت لبم ناله پيچيد
شعله شمع مستانه لرزيد
چشم من از دل تيرگيها
قطره اشكي در اون چشمها ديد
همچو طفلي پشيمان دايشاندم
تا كه در پايش افتم به خواري
تا بگايشانم كه ديوانه بودم
مي تواني به من رحمت آري
دامنم شمع را سرنگون كرد
چشم ها در سياهي فرو رفت
ناله كردم مرو ‚ استقامت كن ‚ استقامت
ليكن او رفت بي فرمودگو رفت
واي برمن كه ديوانه بودم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من كه من كشتم او را
من به آغوش گورش كشاندم

137:

واقعا لعنت به غريبي

138:

بماند كه الان ديگه همه با هم غريبن .واقعا غربت خيلي بده.لعنت به تنهائي و غربت

139:

سلامیادمه یک دونه تاپیک بود داخل بی بی به نام غریبه غم مخور من هم غریبم من خیلی این تاپیکو دوست داشتم هر چی منتظر شدم کسی این تاپیکو دوباره بزنه کسی این کارو نکرد و مجبور شدم خودم این تاپیکو بزنم...

پرهام عزیز اگه یک موقع گذرت به اینجا افتاد امیدوارم از دستم ناراحت نشی....

به یاد حمید عزیز...

امیدوارم غریبه ما الان به ارامش کامل رسیده باشه...

140:

غمگینم و افسرده.بی تابم بی تاب تر از گذشته.بغضی دردناک گلویم را می فشارد .پرستوهای مهاجر دیگر به لانه هایشان باز نمی گردند.انها از اینجا می ترسند .این جا برایشان غریب هست و انها توان تحمل غربت را ندارند...

141:

سلام من هم غریبم

142:

شايد بيايد
هر چند ديروز در آخرين بافه ی موها آب شد
شايد دوباره بيايد
و اشک را پاک کند

143:

سلامغریبه ...غم مخور من هم غریبم...

144:

امیدوارم موفق باشی غریبه
من هم غریبم

145:

ممنونم دوست عزیز
امیدوارم هیچ موقع هیچ جا احساس غریبی نکنی

146:

و به قول حمید عزیز

سلام به همه کسانی که همه جا احساس غریبی می نمايند اونهایی که داخل یک جمع شلوغ نشستند باز هم احساس غریبی دارند اونهایی که غریبه به دنیا امدند و غریبه از دنیا می رند.........

من هم مثل همه شما غریبم


غریبه غم مخور من هم غریبم...

147:

وقتی تنهایی باشه غریبی
وقتی دلت سوخته باشه غریبی
غریبه غم مخور

148:

دلم مثل دلت خونه شقایق
چشام دریای بارونه شقایق

149:

شقایق آی شقایق
گل همیشه عاشق
غریبه تنهایی
غریب بودن مهم نیست از تنهایی دق کردن مهم مگه نه غریبه؟
غریبه غم مخور من هم ....

150:




چه خوش هست حال پرنده ای
که قفس ندیده باش
و چه خوشتر انکه پرنده ای
ز قفس پریده باشد
پرو بال ما بریدند
و در قفس گشودند.....


151:

همانطور که پرنده برای پرواز به بال نیاز دارد
انسان نیز برای زندگی نیازمند امید هست.....


غریبه غم مخورمن هم.................


152:

وقتی تنهای تنها می شوی غم به سراغت می اید.وقتی غم تمام وجودت را پر می کند دلت می گیرد.چون دلت گرفت گلویت را بغضی دردناک می فشارد و تو ناگزیری از سکوت سکوتی سنگین و کشنده.دردرادر تمام وجود خود احساس می کنی.دلت می خواهد گریه کنی اما نمی توانی.سینه ات مملو از فریاد و هوارهایی هست که دیر وقتی هست در گلو خفه شان کرده ای!هوارهایی هست که چون بروز داده شوند گوش فلک را کر می نمايند.تو پریشانی .دیگر صدای جیر جیرکها و اواز قورباغه ها و غار غار کلاغها تو را ازار نخواهند داد چرا که می دانی انها هم با تو هم دردند...

153:

آبی تر از اونم که بی رنگ بمیرم
از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم
شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم ...

154:

اگه سهم من از این همه ستاره فقط سو سوی غریبی هست , غمی نیست .

همین انتظار رسیدن شب برایم کافی هست...

155:

آبی تر از اونم که بی رنگ بمیرم
از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم
شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم ...

156:

غریبه غم مخور من هم غریبم
در تنهایی نفس میکشم نفس در هوای قفس میکشم

157:

مسافر شهر غمی غریبی مثل خودمی
تو صورتت پر از غمه غصه داری یک عالمه
دوست داری درد دل کنی دل گرفته از همه...

158:

غریبه اینجامن خیلی غریبم
آخه اینجا هیچ کسی عاشق نمیشه
عاشق یک دل سوخته نمیشه
غریبه غم مخور من هم غریبم

159:

کسی در من شبیه من ز درد عاشقی تا صبح بیدار هست
که تب کرده نمی خوابد چون او از درد و غم بسیار بیمار هست
صدایش خسته و خشکیده بوسه بر لبان سخت بیمارش
چه کس داند که درآغوش گرم عاشقان مهتاب بیدار هست
تصاویری عجیب از مرگ صدها گل به ذهنش بازمیآید
و او در غصه ی مرگ و گناه عاشقان مغلوب.

ناچار هست

پر از احساس نابودی در این زندان خون آلود می ماند
و می داند که در قانون گل معنای این ایثار دیدار هست
تحمل می کند شلاق دست این فراق زور گویی را
که در تقدیر گل همبستری .آشفتگی با خار دشوار هست
گل روحم در این زندان اسیر و هم نشین با خار می ماند
ولی در فکر او روییدنی تازه در این انبوه.دیوار هست
تمام عاشقان اندوه غمیگن سحر را شعر می گویند
((چه رنجی می کشد اون کس که انسان هست و از احساس سر شار هست))

160:

احساس می کنم سهم من خیلی کم هست...
چرا سهم من فقط یک عینک دودی دود گرفته از اتش حسرت هست؟چرا سهم من از چرخش ماه و خورشید و وقت فقط شنیدن تیک تا کهای ساعت در سکوت هست؟
چرا برای گریستن باید از دیده دیگران اب بدزدم؟
به اسمان نگاه می کنم کدر و ابری مثل خودم گرفته و غمگین چرا نمی غرد ؟چرا اشکهایش را فرو نمی ریزد؟
انگار چیزی را گم کرده ای.به دنبال چیزی می گردی اما نمی دانی چه چیز.....
روی سکوت عمرت می نشینی و سرت را در میان دستانت می گیری ...
و ناگهان و بی اختیار اشک همان که نجات می نامیدمش بر گونه ها ی صورتم جاری شد....

161:

يك نفر مياد كه من منتظره ديدنشم
يك نفر مياد كه من تشنه بايشانيدنشم
مثله يه معجزه اسمش تو كتابا اومده
تنه اون شعراي عاشقانه فرمودن بلده
خاليه سفرمونو پر از شقايق ميكنه
واسه موجاي سياه دستا رو قايق ميكنه
هميشه غايبه من زخمامو مرحم ميذاره
هميشه غايبه من گريه هامو دوس نداره
نكنه يه وقت نياد صداش به دادم نرسه
ايينه ها سياه بشن كور بشه چشمه ستاره
خشمه اين حنجره خسته هميشه غايبه
كليد صندوق در بسته هميشه غايبه
نعره اسب سپيد قصه مادر بزرگ
بهترين شعراي سر بسته غايبه

162:

دگر ره شب آمد تا جهاني سيا كند
جهاني سياهي با دلم تا چها كند
بيامد كه باز اون تيره مفرش بگسترد
همان گوهر آجين خيمه اش را به پا كند
غیبه غم مخور.........


163:

پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی
عمرشونو بی همنفس کز می کنن کنج قفس...

164:

شب سردي هست و من افسرده
راه دوري هست و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
مي كنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي اضافه کرد مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ايشانراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني

165:

شب همگی خوش

ارزوی من برای همه دوستان خوبم امیدوارم هیچ موقع هیچ کجا احساس غریبی نکنید.


چون این احساس خیلی وقته با من همراه هست .

و اون رو با تمام وجودم حس کردم.


بی اختیار وقتی یک نفر دیگه مثل خودم می بینم که غمگینه خیلی دلم می گیره...


اشک
فروغ
rastegari

166:

و...........

غریبه غم مخور من هم غریبم...

167:

غريبه غم مخور من هم غريبم!اگه از پرنده پرواز رو بگیرن چی می مونهغريبه غم مخور من هم غريبم!
غريبه غم مخور من هم غريبم!اگه از نغمه ساز آواز رو بگیرن چی می مونهغريبه غم مخور من هم غريبم!
غريبه غم مخور من هم غريبم!این صدای خسته من خبر از یه دنیا درده غريبه غم مخور من هم غريبم!
غريبه غم مخور من هم غريبم!روز مرگ صاحبش رو دل من بهونه کردهغريبه غم مخور من هم غريبم!
غريبه غم مخور من هم غريبم!خوندنم فقط بهونست که بدونی زنده هستمغريبه غم مخور من هم غريبم!
غريبه غم مخور من هم غريبم!همیشه با این بهونه کمر غم رو شکستمغريبه غم مخور من هم غريبم!
غريبه غم مخور من هم غريبم!حالا که قفس شکسته قفسی دیگه نسازیمغريبه غم مخور من هم غريبم!
غريبه غم مخور من هم غريبم!نباید مثل گذشته روی نعش هم بتازیمغريبه غم مخور من هم غريبم!
غريبه غم مخور من هم غريبم!خیلی سخته بکشه درد اما با زبون بستهغريبه غم مخور من هم غريبم!
غريبه غم مخور من هم غريبم!مگه می شه کرد پرواز با پر و بال شکستهغريبه غم مخور من هم غريبم!
غريبه غم مخور من هم غريبم!نمیدونم کیه اینجا میکنه ما رو زهم دورغريبه غم مخور من هم غريبم!
غريبه غم مخور من هم غريبم!پنجره ها رو نبندیم بزاریم بتابه باز نو

168:

من نگویم مرا از قفس ازاد کنید
قفسم برده به باغی دلم را شاد کنید...

169:

نام:تنها

شهرت:اواره

نام پدر:رنج

نام مادر:فرشته غم

شغل:میفروش

محل تولد:شهر مکافات انسوی فانوسها در حوالی محلیه صبح

جرم:عاشق

عشقم:...

صدایم:سکوت

غزلم:اه

هدفم:مرگ

منزلم:گور

محل دفن:محراب قبر

ادرس:خیابان بدبختی.کوچه های تنهایی.کوی قربت

شماره شناسنامه:به جمع دوستداران شقایق و عشق یکی اضافه کنید

تاریخ:زمستان بود که عشق در قلبم زبانه کشید و در روشنایی عشق افریده شدم

170:

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي فرمود اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده.

وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره.

بهش فرمود من ديگه تو رو نمي خوام برو.

پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و فرمود :مراقب چشماي من باش!!!!!!غريبه غم مخور من هم غريبم!

171:

غریبه غم مخور .......

يخ در بلور ليوان
سنگي بر آينه
اين سنگ ، از لهيب عطش آب مي شود
رنگش به چشم من
رنگ لعاب كاشي و مهتاب مي شود
مي نوشم آب را
در من بدل به وسوسه ي خواب مي شود
خوابي سياه و سنگين ، خوابي به رنگ سنگ
سنگي بر آينه

172:

بار سنگینی غر بت در وطن کمر م را می شکند یار رب کسی را باور نیست چرا ...........

چرا به سایت شبها دیر می ایی .


173:

سلامهمچو ني مي نالم از سوداي دل
آتشي در سينه دارم جاي دل
من كه با هر داغ پيدا ساختم
سوختم از داغ نا پيداي دل
همچو موجم يك نفس آرام نيست
بسكه طوفان زا بود درياي دل
ازاینکه بیادم هستی ممنون

174:

طلب ز جان جان کنم اشک فراغم را کم مکن درد هجر انم کم مکن سوز حا لم چون شمع کن تا در فر اسوی افقهایی امیدم امید م را بینم....

175:

از صدايي گنگ
خواب شيرينم پريد از سر
باز زندان بود و خاموشي
و صداي گامهاي پاسبانان بر فراز بام
و تكاپوهاي نامعلوم اين هم حنجره من مرد ديوانه
در ميان روزن پر ميله و مهتاب
پيش تر رفتم
با اشارات سر انگشتش
ماه را مي خواند و با من زير لب مي فرمود
گوش كن
من كليدي از فلز روشن مهتاب خواهم ساخت
و تمام قفل ها را باز خواهم كرد
ماه پنهان گشت و او را من به جايش بازگردانم

176:

هوای دلم بارانی هست و اسمان ذهنم کبود.یاسهای زرد
از بي پناهي من اگاهند و قطره هاي باران از دل دردمندم خبر دارند.
بغض در گلویم به زنجیر کشیده شده و من به روشنی می دانم که
زندگی،رنگ ابی و ارامش خود را از دست داده هست.
اينده پر هست از اشک و اه ،حسرت و درد،هجران و انتظار.
صفحه های دلم در ارزوی یک نگاه خواهند ماند و طوفان
هیچ نگاهی زندگی را تازه نخواهد کرد.دستهایم را می گشایم.
پنجره ذهن من رو به کوچه باز هست که حتي خاطره ها هم از انجا رفته اند......
نفرین به این زندگی......
و نفرین به این سرنوشت که هرگز شیرین نیست

177:

غریبه غم مخور......
من در اين كلبه خوشم تو در اون اوج كه هستي خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هر كه هستي خوش باش.


178:

ممنون از همه دوستان خوبم که به اینجا سر زدید

غریبه ها...غم مخورید من هم غریبم

اشک
rastegari
alireza.f.h
asemane abi

179:

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایست
ببین مرگ مرا در خود که مرگ من تماشایست...


180:

براي كشتن من ، نه كوه و نه واژه

اشاره ي خاموش نگاهي نابهنگامم....بس !

181:

غم در دل تنگ من از ان هست که نیست
یک دوست که با او غم دل بتوان فرمود...

182:

غريبه غم مخور من هم غريبم!
قلب مرا ميان غمت جا گذاشتي
تا درحريم غربت من پا گذاشتی

رفتي و در سكوت تماشا نموده ام

تنهايي ‌‌ِ مرا تو چه تنها گذاشتي

رفتي و سهم عشق براي دل تو بود

سهمي براي اين دلم آيا گذاشتي ؟

يك بغض كال، يك سبد از درد بي كسي

سهم من غريب كه اينجا گذاشتي

فرمودي بهار مي رسد اما دروغ بود

در قلب من غمي چو اهورا گذاشتي

مجنون ديگري شدي و دشت پيش روت

من را ميان غصه چو ليلا گذاشتي

فرمودي كه از بهشت نصيبي نبرده اي


اون را تمام گردن حوا گذاشتي

يك قطره اشك سهم من از روزگار شد

در لحظه اي كه پاي به دنيا گذاشتي




غريبه غم مخور من هم غريبم!

183:



شهر من بوی غریبی میدهد

کوحه و پس کوچه های شهر من بوی عجیبی میدهد
بوی غربت بوی نم
بوی ظلمت بوی شب
من در این ظلمتکده تنهای تنها مانده ام
همدلی کو تا کند زخم مرا مرهم خدا؟
همدمی کو تا چکد بر من چو یک شبنم خدا؟
پس کجا هستند کو یاران و همراهان من؟
زخم من ریش هست و انجا نیست یار مهربانی.
تا کند زخمم دوا
تا کند روح مرا چون روح طفلی با صفا
شهر من بوی غریبی میدهد
کوجه و پس کوچه های شهر من بوی غریبی میدهد

184:

دل میدم به دست غربت
جایی که باشه محبت
بی خیال هر چی تنهاست
میدونم خدایی اونجاست...
دیگه نای موندنم نیست
نفسهای خوندم نیست
دوست دارم امشب بمیرم
تا که باز اروم بگیرم
من اشفته با حسرت
دوست دارم برم تو غربت

کجا برم کجا برم

جایی که ادم نباشه
تنهایی خدا باهاشه
این تمام ارزومه
که خدا پیشم بمونه...

185:

همه در این جهان غریبه هستن

186:

اگه دست رفيق دستام نه شريك غم بودي
واسه حس كردن دردهام خيلي خيلي كم بودي...

غريبه غم مخور من هم غريبم!

187:

شهر من بوی غریبی میدهد

کوحه و پس کوچه های شهر من بوی عجیبی میدهد

بوی غربت بوی نم
بوی ظلمت بوی شب
من در این ظلمتکده تنهای تنها مانده ام
همدلی کو تا کند زخم مرا مرهم خدا؟
همدمی کو تا چکد بر من چو یک شبنم خدا؟
پس کجا هستند کو یاران و همراهان من؟
زخم من ریش هست و انجا نیست یار مهربانی.
تا کند زخمم دوا
تا کند روح مرا چون روح طفلی با صفا
شهر من بوی غریبی میدهد
کوجه و پس کوچه های شهر من بوی غریبی میدهد

188:

یک رنگ باش!..


قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده هست.
.
بیا لبخند بزنیم
بدون انتظار پاسخی از دنیــــــا.
و بدان که روزی اون قدر شرمنده می شود ،
که به جای جواب لبخند، به تمام سازهایمان می رقصد
باور کـن ..!

189:


190:

اگر ای دوست تو میدانستی
که دلم مثل کویری خالی
تشنه معجزه بارانی هست
که ببیند درخویش
رویش سرخ شقایق را باز

191:

چه قدر دوست داشتم تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كردم ، و يا كسي بود براي گوش دادن و درد دل كردن ، بماند كه اونقدر فاصله زياد شده كه هرچه فرياد مي زنم گايشانا صدايم را نه تو مي شنايشان و نه هيچ كس ديگر

غريبه غم مخور من هم غريبم!

192:

غریبه غم مخور
من از صاعقه ها زاده شدم
و تو که
عشق مني
بايد مثل چراغ ها زندگي کني
جهان
خيلي تاريک و دلتنگ هست

193:


همیشه مشتاق بودم با طراوت اسمان امیخته شوم و در وقت بارش بر قلبهای شکسته ببارم...


194:

برای همه دوستان خوبم

اشک
غزل
asemane abi

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟ خداوند فرمود:غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد...

195:

روزی که عشق را قسمت کردند پرواز را به تو دادند ....

قفس را به من ساز را به تو دادند ....

غم را به من و من تشنه ی کویر دشت بارانم .....

مانند طایفه ی خاک می مانم و دشمن طوفان من هر شب این ساز را به بهانه ی تو به صدا در می آورم...


196:

hame ghariban...manam gharibam

197:

سلام غریبه........غم مخور من هم غریبم

198:









غريبه غم مخور من هم غريبم!




گاهی اوقات در زندگی به یک دوست بر می خورید .
کسی که زندگیتان را تغیر می دهد و بخشی از شما می شود .
کسی که شما را می خنداند اونقدر که نتوانید از خنده باز ایستید .
کسی که به شما بباوراند واقعا در دنیا خوبی وجود دارد .
کسی که شما را متقاعد می سازد در قفل شده ای در انتظار تان هست
که تنها شما می توانید اونرا باز کنید .
این یک دوست ابدی هست
وقتی به زمین می خورید ویا تنها و دست خالی می مانید
دوست همیشگیتان شما را بلند میکند و به شما روحیه می دهد
و ناگهان اون دنیای سیاه و تار را پر از روشنایی و نور میکند .
دوست همیشگی شما در تمامی ساعات غمگین و سخت همراهتان هست .
اگر از راهتان باز گردید او نیز شما را دنبال میکند .
اگر راهتان را گم کردید او شما را راهنمایی می کند .
دوست ابدی شما دستتان را در دست گرفته می گویدکه همه چیز درست می شود
واگر وقتی چنین دوستی را یافتید احساس کامل شدن و مسرت می کنید
چرا که دیگر نیازی به نگرانی نیست شما یک دوست همیشگی برای تمامی زندگی یافته اید
و همیشه ، هرگز پایانی ندارد



199:

غمگينم و افسرده.بي تابم بي تاب تر از گذشته.بغضي دردناك گلايشانم را مي فشارد.پرستوهاي مهاجر ديگر به لانه ها يشان باز نمي گردند.انها از اين شهر و امتانش مي ترسند.

اين جا برايشان غريب هست و انها توان تحمل غربت را ندارند...


200:

در غربت غریبی خلیی از مو ضو عات بی معنا معنی می شود ...

ما که هر چه یا فته ایم وقتی که در کشور ها ی غر یب بودیم ....

و اماا مروز در وط ن خود غر یب هستم ای دوست که میر س؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

201:

مرغ پر بسته كه كشتن نداره

وقتي كشتيش ديگه فرمودن نداره

اگه تو باغچه فقط يه گل باشه

گل اون باغچه كه چيدن نداره غريبه غم مخور من هم غريبم! غريبه غم مخور من هم غريبم!

202:

وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما
چونان‌که بایدند
نه بایدها ...

مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می‌خورم

عمری‌ست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می‌کنم
باشد برای روز مبادا

اما
در صفحه‌های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست

اون روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما چه کسی می‌داند
شاید امروز نیز
روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما
چونان‌که بایدند
نه بایدها ...

هر روز بی تو
روز مباداست.


203:

چه دنیای غریبی هست

مجنون بیابانگرد

به عشق شیرین فرهاد

راهی شهرهای پر دود و دم
شده هست

دیگر شوق و شور لیلی

در سرش نیست

و لیلی قصه ها

چشم به راه مجنون شیدا

تا شاید ...

آری روزگار غریبی هست

كسي را كه دوست داري

تورادوست نمي دارد.

كسي كه تورا دوست دارد

تو دوستش نمي داري اما كسي كه تو دوستش داري

و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند!

204:

کاشکی پرنده پر نداشت



در سراشیبی تقدیر

نام مرا

با نام تو تشنه کرده اند

و رفتنت را

بر دلم داغ نهاده اند

دریغ

از دریایی که در چشمهایت نشسته هست

بی اونکه بخواهد

آیینه ها را آبی ببیند

یادگار ردپای انتظارت آمدنت را دریاب

که تکرار آبی ترین زلال ها

در پیوسته ترین اشتیاق های رسیده ی ابدیت

تو را تداعی می کند

برو به فکر من نباش

برو به پای من نسوز

برو به فکر من نباش

من یه جوری سر میکنم

زندگی رو با سختیاش........ا

با که درددل کنم؟

با کسی که پرنده بود برام؟

با کسی که اشیانه بود

دلم به چه خوش بود

کاشکی پرنده پر نداشت

از پریدن خبر نداشت

درخت باغ آرزوش

دغدغه تبر نداشت ...


205:

اون پرنده تو بودي پيرهن ابرو دريد
رفتو گم شد تو غروب رفتو از همه بريد
اون كه جاي عاشقي طرح دلتنگي كشيد
جفت پر شكستشو تايشان تنهايي نديد
من اون پرندم گنگو خسته
هر پره پاكم رايشان يك سنگه
هر يك پري كه رخت تو بود
حالا واسه خاك رختي قشنگه
من هنوز تشنه نورم
تشنه دشت خورشيد
زود بيا كه باد غربت
همه پرهامو چيد
بيا هم هواي من
فقط تايشاني صميمي
من از اينجا ببر تو اي جفت قديمي
تايشان واپسين نفس
تو يارمي هم پرواز
كاش تو ميبودي فقط باشي برام نفسهام...


206:

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم بريدي و نبريدم
اگر ز ایجاد ملامت و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم
كيم؟ شكوفه اشكي، كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به رايشان شكوفه دايشاندم
مرا نصيب غم آمد به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم محبت تو گزيدم
چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز مايشان سپيدم
بجز وفا و عنايت نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم
نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، به دوش ناله كشيدم
جوانيم به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد، در قدم او دايشاندم و نرسيدم
به رايشان بخت ز ديده ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم
وفا نكردي و كردم، به سر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

«مهرداد اوستا»



207:

نه،
هرگز شب را باور نکردم
چرا که در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه ای دلبسته بودم
شکوهی در جانم تنوره میکشد
گویی از پاکترین هوای کوهستان،
لبالب قدحی درکشیده ام
در موقعيت میان ستاره ها
شلنگ انداز رقصی میکنم،
دیوانه!
به تماشای من بیا

208:

چون سايه هاي بي امان
بازيچه دست وقت
در اين دنيا مانده ام چنان افسرده و حيران
سرگشته و نالان چون ادمك زنجير بر دستو پايم از پنجه تقدير من كي رهايم؟اي كه تو دادي جانم بگو به من تا كي بمانم؟
ادمي چون ادمك مخلوقي سرگردان زنجير بر دستو پايم

209:

کواکب تو بر بستی افلاک را
به امت تو آراستی خاک را
حصار فلک بر کشیدی بلند
در او کردی اندیشه را شهربند
چنان بستی اون طاق نیلوفری
که اندیشه را نیست زو برتری
خرد تا ابد در نیابد تو را
که تاب خرد بر نتابد تو را
سری کز تو گردد بلندی گرای
به افکندن کس نیفتد ز پا
کسی را که قهر تو در سر فکند
به پامردی کس نگردد بلند
همه زیردستیم و فرمان پذیر
تویی یاوری ده تویی دستگیر
اگر پای پیل هست، اگر پر مور
به هر یک تو دادی ضعیفی و زور
چو نیرو فرستی به تقدیر پاک
به موری ز ماری برآری هلاک
کرا زهره اونکه از بیم تو
گشاید زبان جز به تسلیم تو؟
زبان آوران را به تو بار نیست
که با مشعله گنج را کار نیست
ستار زبان از رقیبان راز
که تا راز سلطان نگویند باز
مرا در غبار چنین تیره خاک
تو دادی دل روشن و جان پاک
گر آلوده گردم من، اندیشه نیست
جز آلودگی خاک را پیشه نیست
گر این خاک روی از گنه تافتی
به آمرزش تو که ره یافتی؟
گناه من ار نامدی در شمار
تو را نام کی بودی آمرزگار؟
شب و روز در شام و در بامداد
تو بر یادی از هرچه دارم به یاد
چو اول شب آهنگ خواب آورم
به تسبیح نامت شتاب آورم
چو در نیم شب سر بر آرم ز خواب
تو را خوانم و ریزم از دیده آب
و گر بامداد هست، راهم به توست
همه روز تا شب پناهم به توست
چو خواهم ز تو روز و شب یاوری
مکن شرمسارم در این داوری
چنان دارم ای داور کارساز
کزین با نیازان شوم بی نیاز
پرستنده ای کز ره بندگی
کند چون تویی را پرستندگ
در این عالم آباد گردد به گنج
در اون عالم آزاد گردد ز رنج

«نظامی گنجوی»

210:

در خت غر یبی را با اشنایی صا دقا نه خشک خو اهیم کرد گر همصدا در یک حنجره باشیم رعد و طو فا نی به یا خو اهم کرد

211:

ما نوشتيم و گريستيم
ما خنده كنان به رقص بر خاستيم
ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ...

212:

رفتن به یک باره دریغ از کلام ........

213:

ای دل غم در دل دلهای انسانها تو مدارا کن در غربت تنهایها یش...

214:

غریبه غم مخور من هم غریبم
ايوان تهي هست و باغ از ياد مسافر سرشار
دردره آفتاب سر بر گرفته اي
كنار بالش تو بيد سايه فكن از پادرآمده هست
دوري تو از اون سايشان شقايق دوري
در خيرگي بوته ها كو سايه لبخندي كه گذر كند ؟
از كشاف انديشه كو نسيمي كه درون آيد ؟
سنگريزه رود بر گونه تو مي لغزد
شبنم جنگل دور سيماي ترا مي ربايد
ترا از تو ربوده اند و اين تنها ژرف هست
مي گريي و در بيراهه زمزمه اي سرگردان مي شايشان

215:

کم سوادی مثل اینکه کار دست ما داره می دهه هه هه ددذتت.لووببعر.ممخنکعت4ررکح

216:

غریبه غم مخو ر.....شيشه ها چه سردشان بود
پشت قاب پنجره هاي برف
و دلتنگ براي تو
براي ‌آه گرم تو
و اون سرپنجه
تا بر تن غبار گرفته شان
يادگار بنايشانسي
و زود پاك كني
افسوس
پشت پنجره ها
جاي چشمانت
چه خالي هست

217:

ام اشکم را بااین کلما ست بیان در نیار ..

روزی در این سایت به من فرمود چینیت تر ک بر نداره...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

218:

غریبه غم مخور................تالار آينه
در نور چلچراغ لميده ست
ديوارهاي پهن عمارت را
با آب برگ هاي گل سرخ شسته اند
و سنگ باستاني كف برق مي زند
در باد
پژ.اك غژغژي ست
يك مشت موش كور گرسنه
آهسته مي جوند
پي هاي كهنه را


219:

با تشکر از قطعات ادبی بر گز یده تان البته ببخشید ...رشته تحصلی شما چیه؟ از ما که با این بیسوادی کلمات ردیف می کنیم دلگیر نشوی ..متا سفانه در ایران سایتهای مطمن نیست که بتوان همه چیز را به همان حال طبیعی اش فرمود ...

هر چند زخم خورده این انقلابم...

ولی دوست داشتم در کنا ر شماهادر جهت احیا مجدد حق فر یاد بزنم...

ایا شما از انقلا بیونی؟؟؟ از حزب الله/ یا طر فدار حکومت///...

به هر حال احترام ضایع نگردد طر ح سوال شد..

220:

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی...

کاش یا رب که نیفتد کار کسی به کسی

221:

ناکس
می مینوشم ندارم هیچ ترس از کس
که عاقلان خورند می نخورند غم ناکس
دارم من راز و نیاز هم چو زلف او دراز
ازکوتاهی شب ترسم وزتیشه ناکس
راز دل خویش را با خویش وخویش فرمودم
از خویش ندارم ترس و جز احمقان ناکس
یک شب پناه دادم درویش بی پناه را
چو اشک چشم افتاد روزی به پای ناکس
چو مرغ بی پناه گشت از کلبه ام زجا جست
فرمودا عقیق چشم رااز چشم برد ناکس
تیری ز مژگان خوردم در سینه دهم جا
که خنجر مژگانش روزی خلد به ناکس
واه اتش عشقش در سینه شرارت کرد
دودش به فضا پیجید کور کرد چشم ناکس
از نا کسان به پهریز ترسم که خلل باشد
با قلبم شو نزدیک اتش بزن بر ناکس
موفق به وصالت خواهد شوم روزی
{دارو}درد خویشم و خنجرزنم به ناکس

222:

دیگرم آرزوی عشقی نیست ...

بی دلان را چه آرزو باشد ...

دل اگر بود باز می نالید ....كه هنوزم نظر به او باشد ...
او كه از من برید و تركم كرد ....پس چرا پس نداد اون دل را ....
وای بر من كه مفت بخشیدم ....دل آشفته حال غافل را....

223:

عاشقت بودم و دیوانه حسابم کردی

آشنا بودم و بیگانه خطابم کردی

فرموده بودم تو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل بروَد چون تو بیایی

224:

ممنون از همه دوستان که به اینجا سر زدید

تقدیم به شما همه دوستان خوبم
................

سلام!سلامی به وسعت اسمان نیلگون دلهایتان و به زیبایی رنگین کمان ارزوهایتان.چندی هست که با شما اشنا شده ام.این لحظات ابی اشنایی را با هیچ ابی دیگری عو ض نمی کنم.
امیدوارم این حقیر را هم به میهمانی دلهایتان پذیرا باشید...
دعای فرشتگان پاک الهی نثارتان باد.
مدتها بود که پرنده اندیشه ام بیقراری می کرد و از من می خواست تا او را به جمع بلبلان این بهشت کوچکی که هیچ نامحرمی در ان نیست بیاورم.ام من بارها با این فریاد که:تو فقط در محدوده دنیا می توانی پرواز کنی! او را از شاخه افکارم می پراندم.مدتها می نشست و من زیبایی درخواست او را با بی اعتنایی رد می کرد تا اینکه در یک طلوع زیبا دستم را بردم و پنجره ای که رو به ان بهشت کوچک بود باز کردم.اینک این که در دستان پر مهر و محبت شماست.همان پرنده بیبرنامه اندیشه من هست.ایا او را می پذیرید؟
......
اشک
rastegari
فروغ
alireza.f.h
پرهام
سارنیا
morvarid
غزل
aseman abi
navid_furmole
tabassom
barzakh
حمید
khodavanda
ali24
shagayegh
تیتان

225:

دستهاي کوچکت را ديده‏ام
رايشان زيباي ترا بوسيده‏ام
اين لطافت از کجا آورده‏اي؟
بارها اين را ز خود پرسيده‏ام
*
دستهايت بايشان باران مي‏دهد
چشمهايت دشت سبز غنچه‏هاست
آمدي فکر مرا روشن کني
تا بگايشانم شعر، شعر بچه‏هاست
*
آمدي در کوچه‏هاي شعر من
تا سرايم عشق بي‏اندازه را
گشته باران سبز واژه‏ها
تا بگايشانم حرفهاي تازه را
*
هر چه مي‏بيني به چشمت معجزه هست
چشمهايت مات و حيران مي‏شود
بار ديگر با نگاه گرم من
صورتت چون باغ ايمان مي‏شود
*
مي‏روم تا از کنارت، لحظه‏اي
با هراس اول تماشا مي‏کني
سپس اون با گريه‏اي پر التماس
باز مادر را تمنا مي‏کني ...

226:

يه غريبه اومد از راه با من آشنا شد
با تموم خستگيهاش با من همصدا شد
خونه دل از محبت گرم و با صفا شد
به غرور گذشته رسيدم , به هواي گذشته پريدم
چي بگم

ندونستم که غريبه , هرچي باشه يه غريبست ...

227:

در پشت سرم
چيزي به جز گرد و غبار نمانده هست
اينجا که يک وجب جا براي ايستادن ندارم
چمدان سنگينم را رايشان شانه‏ام گذاشته‏ام
و شانه‏ام زير سنگيني دنيا مي‏شکند
ـ آخ ...!
شما ديگر چرا؟!
آقا! خانم! لطف کنيد پايتان را از رايشان دلم برداريد
فکر مي‏کنم اين اتوبوس
دارد از بيابان مي‏گذرد
که هوايش اين قدر سنگين و مرگزاست
ـ «دارم خفه مي‏شوم»
ازدحام فشار جمعيت به قدري زياد هست
که احساس مي‏کنم هر اون به غروب پرت خواهم شد:
نمي‏دانم اين اتوبوس
سر آخر مرا به کجا خواهد برد.

228:

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم


ا کنون که بزرگيم چه دلتنگيم


غريبه غم مخور من هم غريبم!





کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را


از نگاهش مي توان خواند


اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد


و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم


سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست


دنيا را ببين...

بچه بوديم از آسمان باران مي آمد

بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!
بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي فرموديم همه مي فهميدند
بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گايشانيم ...هيچ كس نمي فهمد

229:

دل باغ تا سبزه را آرزو کرد
بهار آب و آئينه را روبه‏رو کرد
زمين را در اطراف باران رهانيد
تن خسته خاک را زير و رو کرد
تشر زد به تالابهاي زمين‏گير
دل قطره‏ها را پر از جستجو کرد
خيابان پر از خلوت و خامشي بود
خم کوچه‏ها را پر از هاي و هو کرد
نگاهم پي خواهشي سبز مي‏رفت
بهار آمد و با دلم فرمودگو کرد
مرا با صداي تر آبها خواند
مرا با دل خسته‏ام روبه‏رو کرد
چنان با من از مرگ آلاله‏ها فرمود
که روحم تب مرگ را آرزو کرد
شادروان سلمان هراتي

230:

سه نقطه...
تنها سه نقطه...براي انچه كه مي خواهي بشنايشان و ان چرا كه نمي توان فرمود.سه نقطه ...تنها سه نقطه بي دردسر...

231:

روزهاي بي‏تو بودنم چه ديرتر غروب مي‏شوند
بادهاي صبح نيز مثل آتش جنوب مي‏شوند
خنده مي‏زنند شاخه‏ها به بختِ دست ديگران ولي
ما که مي‏رسيم ميوه‏ها چو قطعه‏هاي چوب مي‏شوند
انتظار اون نگاه مي‏کشم که از نسيم مرهش
زخمهاي سينه‏سوز سرگشاده خوب خوب مي‏شوند
آفتاب من، ببين، ستارگان هفت پشت آسمان
از نگاه روشنت به جاي خايشانش ميخکوب مي‏شوند
اي دل اين چه نااميدي هست عاقبت شبي، سپيده‏اي
اينهمه نياز و اشک و آه غافرالذّنوب مي‏شوند
باز در کنار «ساحل» طلوع تو نشسته‏ام، ولي
روزهاي بي‏تو بودنم چه ديرتر غروب مي‏شوند
خليل ذکاوت ـ لامرد

232:

تازه از راه رسیده بودم
پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم
پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم
آسمان صاف و بی نهایت بود
و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی
جاده ها پر از حس همیشگی
و من خسته تر از اون که انتظاری تازه را تاب بیاورم
در امتداد جاده گام بر می داشتم
طنین گامهای سنگینم
دلواپسی های جاده را تشدید می کرد
به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار را مقصدی باشد
اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد
گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود
و جاده ها پر از فریادهای خاموشی که مرا می آزارد
باید می رفتم
به پایان این همه انتظار می رسیدم...
تازه از راه رسیده ام
با کوله باری از عشق...
به دور دست ها می نگرم...
هنوز هم باید رفت...

233:

من ندانستم كه عشق اين رنگ داشت
درجهان با جان من آهنگ داشت
دستع گل بود از دورم نمود
چون بدبدم آتش اندر چنگ داشت....
من ندانستم که بی مهرو.....


234:

حصار

اشکهايم آبي‏اند
از بس به آسمان نگريسته
و گريسته‏ام
اشکهايم زردند
از بس که خواب سنبله‏هاي زرين را ديده
و گريسته‏ام
بگذار فرماندهان به جنگ بروند
و عاشقان به جنگلها
و دانشمندان به آزمايشگاهها
اما من
به دنبال يک تسبيح
و يک صندلي کهنه خواهم گشت
که چونان پيشترها
دربان دروازه اندوه خود باشم ...
محمد الماغوط ـ سوريه
مترجم: موسي بيدج

235:

مسافرم- سفرم بود از ديار خودم
خدا كند كه بمانم شبي كنار خودم
مني كه بودن خود را نديده ام سودي
چه غمگنانه نشستم به سنگسار خودم
چقدر اخر ان شاهنامه غمگين بود
همان وقت كه فتادم به چاهسار خودم
همان وقت كه گرفتي تمام بودن من
شبيه سايه شدم سخت بي برنامه خودم
به جان حضرت چشمت مسيح خواهم شد
به دوش مي كشم اري هميشه دار خودم
ولي ببخش كه اين شعرهاي تكراري
فقط رواست بخوانم سر مزار خودم ...


236:

خيانت
از مرگ بدتر هست
رذالت از مرگ بدتر هست
گاهي وقت ها
تو چقدر زيبايي
اي مرگ!
اي خوشبختي!

237:

واسه كفتر دلم پر مي زارم
اونو رو بوم ديگه اي ميزارم
نذر اين دلي كه پر پر ميزنه
تو قفس يدونه كفتر ميزارم
گلاي باغو فراموش ميكنم
به جاشون عكس يه شبدر ميزارم
عشغو ورميدارم از آدما
واسه يه دونياي ديگه ميزارم
تو قماري كه همه چيزمو برده
واسه دور بعدي هم سر ميزارم
وسط زمستون اين آدما
دستمو تو دست آذر ميزارم
تايشان اين سفيد سرما زدگي
عكس يه قلب صنوبر ميزارم
تا بدوني حالمو كه هميشه به يادتم
اسمتو بالاي دفترم ميزارم

ديگه بسه فرمودوگو با آدما
غصه هامو واسه مادرم ميزارم


اما اون يلداي چشاي تو رو تا سحر تو بيت آخرم ميزارم

238:

حديث غم تو، نهايت ندارد
کسي جز تو بر غم، ولايت ندارد
عطش، زخم و آتش، و يک کوفه غربت
غم تو، غمِ تو، نهايت ندارد
غريبِ غريبي، الهي بميرم
کسي از تو قصدِ حمايت ندارد
در اين دشتِ آتش، عطش نوش زخمي
نگاه شهيدت، شکايت ندارد
غرورت شکيبا، چه سرخي، چه زيبا
زبانم توانِ روايت ندارد
شهيدِ غم تو نگشتم دريغا
دلِ هرزه من، کفايت ندارد
تو را جان مولا، بسوزان دلم را
اگر شعر سرخي، برايت ندارد.

239:

بي صدا، شهر ، زير چکمه هاي باران ، خفته هست.


بي صدا، شهر ، زير نور چراغ سرچهارراه ها ، خفته هست.


بي صدا، شهر ، در آغوش برج هاي بزرگ
بي صدا، شهر ، در اين تيرگي شب ، خفته هست.



عجب هست ...

هرچه تو را مي جايشانم ،
دور تر مي يابم!
عجب هست ...

هرچه تو را مي خوانم ،
دور تر مي شنوم
عجب هست ...

هرچه تو را مي خواهم
دور تر مي بينم

چه سبب ، شهر ، به غربت خفته هست.


چه سبب ، شهر ، ميان همه تنهايي ها ،
تنها مرده هست.



چه طلب ، شهر ، ميان حصار دل ها
چه طلب ، شهر ، ميان دروغ ها،
مرده هست.



بي صدا، شهر ، زير بار گناه هاي ما ، خفته هست.


بي صدا، شهر ، به دنبال نگاهي گرم ، خفته هست.



عجب هست ...

هرچه تو را مي بايشانم
دور تر مي ميرم
عجب هست ...

هرچه تو را مي سازم
دور تر مي ريزم

چه طلب ، شهر ، ميان دروغ ها،
مرده هست.


240:

امشب در كوچه هاي خيال صداي پاي تو ميآيد از سقف شب راهي به صبح باز ميكنم

241:

روزي که مي‏خريدند گلزار قاليش را
در خانه پهن مي‏کرد غم خشکساليش را
حالا کجاست؛ آيا تا تاولي ببوسد
نقشي که مي‏پرستيد دستان خاليش را
درايشانش نااميدي وقت هست در بکوبي
پر کرده هست از اشک ظرف سفاليش را
اعجاز سرخ سيبي در هر شکوفه جان داشت
مي‏شد نبرد اي کاش از ريشه قاليش را
شايد دوباره داري بر پا کند ز گيسو
تا باز هم ببافد نقش خياليش را
با تارهاي قالي خواهد نواخت اون روز
سر درگم ترنجي آشفته حاليش را
معصومه حسيني ـ مشهد مقدس

242:

من براي عمر رفته حسر نخوردم

هردم از يادم گذشتي حسرت بيحوده خوردم

243:

من براي عمر رفته لحضهاي حسرت نخوردم

هردم از يادم گذشتي حسرت بيحوده خوردم

244:

فرموده بودم باد تدبيري كند بر ردپايم
از كجا دانستي اي مهمان ناخوانده كجايم
پشت و رو بايد بپوشم گيوه هايم را از امشب
يا كه از بيراهه ها بر قاف تنهايي بيايم
مشتعل شد تار و پودم، از كجا مي آيي امشب
با توام اي عشق آتش دم، چه آوردي برايم؟
جبرئيل آيه هاي شعر من، با من چه كردي؟
كز تب آشفتگي در ناي مي لرزد صدايم
سپس اين از تو سخن بسيار خواهم فرمود اما
بيم دارم گر بگيرد، بيت بيت شعرهايم

245:

شب همگی خوش
...........................
اینک وقت رفتن هست !

هر یک از ما به راه خود می رود :

من به سوی مرگ ،

شما به سوی زندگی !

کدام بهتر هست؟

تنها خدا می داند ..

...!

246:

غریبه غم مخور من هم غریبم

هر کسی یا شب می میرد

یا روز

من شبانه روز !

247:

بگذاريد هواری بزنم :


ـــ آی .

.

.

!
با شما هستم !
اين درها را باز کنيد .

.

.

!
من به دنبال فضائی می گردم
لب بامی،
سر کوهی،
دل صحرايی .

.

.
که در اونجا نفسی تازه کنم
آه .

.

.


می خواهم فرياد بلندی بکشم
که صدايم به شما هم برسد !

من به فرياد


ـــ همانند کسی
.

که نيازی به تنفس دارد ،
.

مشت می کوبد بر در ،
.

پنجه می سايد بر پنجره ها ، ـــ


محتاجم !

من هوارم را سر خواهم داد !
چارهء درد مرا بايد اين داد کند !

از شما
« خفتهء چند‌ » ،
چه کسی می آيد با من فرياد کند ؟

248:

بهانه بسيار هست برای گريستن

تحملی بايد...

که افشای راز سوختن

خصلت پروانه نيست...


249:

هيچگاه نگذار در کوهپايه هاي عشق کسي دستت را بگيرد که احساس ميکني

در ارتفاعات اونرا رها خواهد کرد...

250:

گمشده چون سايه اي در مه
در ميان ابر وهمو دود
ازدحام لشگر انبوه تنهايي
در هجوم بي پناهي
خنده ها و گريه هاي بي بهانه
عشق هاي كودكانه
پشت سر بن بست دلتنگي
روبرو ديوارها سنگي
در گريز از وچه هاي بسته باريك
پيش پايم جاده هاي مبهم و تاريك
در پي يك جواب كوتاه
مي روم هر سو هر راه هر بيراه
بي سرو سامان و درمانده
پاسخم در پشت سر مانده
بر سرم اوارگي اوار
روبرايشان پنجره ديوار
تا كجا بايست تاب اورد
وحشت اواراين سقف خيالي را
باز ايا با سه حرف عشق مي توان پر كرد
خانه هاي سردو خالي را...


251:

غريبه غم مخور من هم غريبم!

دشت خواب با كوه های
آبي ، نه شعری نه
ميلادي
طلوعي بود كه مغربش
گريه ميكرد
ستاره ها دل نداشتند كه
بخوابند
سوخته حتي خاكستر دشت
ستون ستون، حرمت احساس بي ريشه گي
قدم قدم، درد بي همخونان
بغض بغض زجرِ من بودن

252:

اي رفته از خود نارسيده به دوست

دل تنگ مدار

در هر نفسي همراه توست

داغ اوست ومرهم نيز

راه اوست و چراغ نيز

اونچه بر شانهاي تو گرم نشسته هست

دست پر مهر اوست كه آشناست

253:

پس از اون غروب رفتن ...

اولين طلوع من باش ...

من رسيدم رو به آخر ...

تو بيا شروع من باش ...

شب و از غصه جدا کن ...

چکه کن رو باور من ...

خط بکش رو جاي پاي ...

گريه هاي آخر من ...

اسمتو ببخش به لبهام ...

بي تو خاليه نفسهام ...

خط بکش رو باور من...

زير سايهبون دستام ...خواب سبز رازقي باش ...

عاشق هميشگي باش ...

خسته ام از تلخي شب ...

تو طلوع زندگي باش

254:

غريبه غم مخور من نيز غريبم
همانند تو از شهر بي رفيقم
كه از محبت بي نصيبم
با غم و غصه در ستيزم
با دل آواره ترينم
به دنبال عشق رايشان زمينم
غريبه غم مخور من نيز غريبم

255:


منم اينجا با همه غريبم

256:

من از تو ساده گذشتن یاد گرفتم
یاد گرفتم برم با یک بهانه
اونم بشه دیوانگی
من از تو تنهایی یاد گرفتم
من از تو بی کسی یاد گرفتم
من از تو نفرموده یاد گرفتم
نكته هایی که نباید بگیم

257:

هميشه تايشان دلم شكل ماه ميكشمت
ببخش كه اشتباه ميكشمت
تو سالحاست كه رفتي سفر تنها
ومن هميشه تايشان ايستگاه ميكشمت
چقدر بايشان تو را ميدهند در ساعت
تمام ثانيه هاي كه اه ميكشمت
خطوط چهري تو شسته شد به اشكم وباز
به خط گريه بي كناه مي كشمت
هميشه عكس خودم رو در انتظار تو
تو را زني تايشان را ميكشم




258:

غریبه غم مخور من هم غریبم

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواندو از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم اون نغمه که امت بسپارند به یاد.

آیا گریه کردن بهتر هست یا آه کشیدن؟

259:

گویند که اه مظلو می زود گیرد دا من ظالمی ...

برای بی وفا یان حرام هست اشگ چشم

260:

غريبه غم مخور من هم غريبم!


به خدا خسته از اون زخم زبانت شده ام


بی خيال تو و ابروی کمانت شده ام


عشق تو بر دل من بار گرانيست و من


بی تحمل شده از بار گرانت شده ام


اونقدر دلبر و دلدار و فريبا نشدی


مکن اين فکر که مجنون وقتت شده ام


دو سه روزيست که رفتی و دلم آزاد هست


آری آزاده ترين مرد جهانت شده ام


اشکم از ديده فرو ريخت و رسوايم کرد


حرف آخر...تو کجايی؟نگرانت شده ام




غريبه غم مخور من هم غريبم!

261:

ممنون از همه دوستان که به اینجا سر زدید

تقدیم به شما همه دوستان خوبم

................

سلام!سلامی به وسعت اسمان نیلگون دلهایتان و به زیبایی رنگین کمان ارزوهایتان.چندی هست که با شما اشنا شده ام.این لحظات ابی اشنایی را با هیچ ابی دیگری عو ض نمی کنم.
امیدوارم این حقیر را هم به میهمانی دلهایتان پذیرا باشید...
دعای فرشتگان پاک الهی نثارتان باد.
مدتها بود که پرنده اندیشه ام بیقراری می کرد و از من می خواست تا او را به جمع بلبلان این بهشت کوچکی که هیچ نامحرمی در ان نیست بیاورم.ام من بارها با این فریاد که:تو فقط در محدوده دنیا می توانی پرواز کنی! او را از شاخه افکارم می پراندم.مدتها می نشست و من زیبایی درخواست او را با بی اعتنایی رد می کرد تا اینکه در یک طلوع زیبا دستم را بردم و پنجره ای که رو به ان بهشت کوچک بود باز کردم.اینک این که در دستان پر مهر و محبت شماست.همان پرنده بیبرنامه اندیشه من هست.ایا او را می پذیرید؟
......
اشک
rastegari
فروغ
alireza.f.h
پرهام
سارنیا
morvarid
غزل
aseman abi
navid_furmole
tabassom
barzakh
حمید
khodavanda
ali24
shagayegh
تیتان

262:

چی بخونم وقتی چشام از حضور گریه خیسه ؟
وقتی هیچکس نمی تونه غصه هام رو بنویسه !
چی بخونم وقتی قلبت من رو از تو قصه رونده !
چی بخونم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره ؟
وقتی هیچ کس نمی تونه تو رو پیش من بیاره !

چی بگم وقتی ترانه بی تو جلوه یی نداره ؟
وقتی آواز من تنها توی کوچه جا می ذاره !
وقتی توی آسمونم چشمک ستاره ای نیست !
وقتی که برای بغضم جز شکستن چاره ای نیست !
چی بخونم وقتی هیچ کس من رو از خودم ندزدید !
وقتی غربت صدام رو کسی غیر تو نفهمید !

!

263:

مرا از چه می ترسانی!
که سال هاست تنهايم
و به تنهايی،مانوس ،تا ابد
می خواهی بروی؟
ـ ملالی نيست
غريبه غم مخور من هم غريبم!

264:

دوباره گوشه ی غم اختيار کرده دلم

درون گريه تو را هستتار کرده دلم

حراج کرده خنده را برای امت .

مُفت

و غصه را برای خودش احتکار کرده دلم

تو مثل وعده ات دروغی و نمی دانم

به چه چيز حرفهات اعتبار کرده دلم

با خدا قهر کرده و نشسته سمت غروب

تمام پنجره ها را فدای انتظار کرده دلم

جاده ی در به در و يک سکوت بی مقصد

دوباره گوشه ی غم اختيار کرده دلم

265:

يه روزي تو ديار غربت

دلمو به باد مي سپردم

تايشان اين زندون وحشت

خودمو به تو مي سپردم

وقتي كه ترانه هامو

غم و مكنت مي گرفتن

تنها اين دل غريبو

به تو تنها مي سپردم

266:

غريبه غم مخور من هم غريبم!

دلتنگی ........


من مناجات درختان را هنگام سحر ...

رقص عطر گل یخ را با باد ...

نفس پاک شقایق را در سینه کوه ...

صحبت چلچله ها را با صبح ...

نبض پاینده هستی را در گندم زار ...

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ...

همه را می شنوم ...

می بینم ...

من به این جمله نمی اندیشم ...

به تو می اندیشم ...

مهربانا !

می اندیشم به اون لحظه با شکوهی که ذره ذره وجودم در حظورت محو گردد ...

می خواهم فراموش شوم و تنها برای تو آشنا باشم .

غریبه ای برای غریبه ها و آشنا برای تو که تنها آشنایی !

و من می دانم روزی فراموش خواهم شد و دیگر کسی صدای باز شدن پنجره چوبی اتاقم را نخواهد شنید ...

چند صباحیست که هنگام غروب دلم می گیرد و در هوای گرفته غروب ، وجودم ، تنها تو را می طلبد ، تو را می خواهد ...

ودر این غربت ، تنها ، تنهایی را می جویم تا تنها با تو باشم .

تمام راهها را به سوی جاده تنهایی می پویم و در اضطراب گلبوته های جدایی چشمانم را به سوی صداقت پروانه های شهر عشق آذین می بندم .

عزیزا !

ورق سیاه هست و قلم را یارای جولان بر عرصه کاغذ نیست ...

مهربانم !

انتظار غروب بر دل می کشم و روز را از سپیده دم تا تاریکی شب می رسانم تا به سکوت و تنهایی غروب برسم و اونگاه تمام وجودم ، یکصدا تو را می خواند ...

سلام را تو به لبخند جواب گوی ...

عشقم را تو پذیرا باش ...

و مرا در این عرصه خاکی ...

اندر اون وسعت پاکی وجودت غرق گردان ...

که دگر هیچ نمی خواهم جز ...

اونکه روحم و وجودم را ...

تو پذیرا باشی ...

خدایا !

عشقم ...

روحم و وجودم را بپذیر و مرا به خود برسان ...

که تنها آرزویی که در دل نهفته دارم که هر آرزوی دیگر را از خانه دل بیرون می ریزد

رسیدن به توست ...

غريبه غم مخور من هم غريبم!

267:

غريبه غم مخور من هم غريبم!

268:

غريبه غم مخور من هم غريبم!

269:

غريبه غم مخور من هم غريبم!
آخرین جرعه این جام !

همه می پرسند :

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست هم همۀ دلکش برگ ؟

چیست در بازی این ابر سپید ؟

روی این آبی آرام بلند !

که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام ؟

که تو چندین ساعت مات و مبهوت به اون می نگری؟

نه به ابر ، نه به آب ، نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

نه به این خلوت خاموش کبوتر ها

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات در ختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در دامن کوه

صحبت چلچله هارا با صبح

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار

گردش رنگ وطراوت را در گونه گل

همه را می شنوم می بینم.

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سرا پا همه خوبی

همه وقت .....همه جا

من به هر حال که باشم

به تو می اندیشم

تو بدان، این را تنها تو بدان

توبیا

تو بمان ، با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که بپای تو در افتادم باز

ریسمان کن از اون موی دراز

تو بگیر ، تو ببند .

جواب چلچله هارا تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان ، بامن تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی هست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

270:

عصر موج عصر فريبه عصر اسم هاي غريبه
عصر پژمردن گلدون چترهاي سياه تو بارون
شهر ما سرش شلوغه وعده هاش همه دروغه
اسموناش پره دوده قلب عاشقاش كبوده
كاشكي قحطي شقايق بشينيم تايشان يك قايق
دلو بزنيم به دريا..........


271:




نترس از هجوم حضورم چیزی جز تنهایی با من نیست......
غريبه غم مخور من هم غريبم!


272:


دانم زيباروزي بر فراغم بنشيني
سر كني آه و زاري گوشه اي غم بگزيني

273:

غريبه غم مخور من هم غريبم!
خوبرویان جهان رحم ندارد
دلشان
باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان
روز اول که سرشتند ز گل پیکرشان
سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان...

274:

انسان نسبت به چيزي كه از اون شناختي ندارد ترس خواهد داشت تمام ناشناخته هايي كه وقتي برايم ترس آفرين بودند در نظرم آمد و كوششم بر اون افتاد تا بشناسمشان و نترسم


275:

در اندرون من خسته دل ندام كيست

276:

غریبه غم مخور من هم ............دل ساده
برگرد و در ازاي يك حبه كشك سياه شور
گنجشك ها را
از دور و بر شلتوك ها كيش كن
كه قند شهر
دروغي بيش نبو

277:

شما چرا ....

البته می دانم که جایش نیست از شما دیشب چند تا سوال کدم /رشته تحصیلی .وو با یک دو بیتی مرا محکوم کردی ...ووو به نفهمی متهم کردی و فرمودی که دل ما یاره یاره شد ولی ...


278:

دلگیر نباشید دل من از شیشه نازکتر هست

به معنی گرفتید...
رهي بگونه چون لاله برگ غره مباش
كه روزگارش چون شنبليد گرداند
گرت به فر جواني اميدواري هاست
جهان پير ترا نا اميد گرداند
گر از دميدن مايشان سپيد بر سر ایجاد
وقته آيت پيري پديد گرداند
دريغ و درد كه مايشاني نماند بر سر من
كه روزگار به پيري سپيد گرداند

279:

سلام و خد ا حا فظی باید اماده شوم برا ی سر کار رفتن....

دل برنا احساست اتشی از دور ها در دنیای مجازی به تبعت از قانون متا فیز یک می گویم دوست دارم که ....تا هستم و هستی در این دنیای مجازی باهات خواهم بود وتا روزی که خواهد چه خواهد 10 دقیقه دیگر وارد دنیای برده گی خوا هم شد

280:

اگر ای دوست تو میدانستی
که دلم مثل کویری خالی
تشنه معجزه بارانی هست
که ببیند درخویش
رویش سرخ شقایق را باز

281:

به رسم خدا حا فظی خدا نگهدار شنیدهام و دیدهام دلهای کویری من هم با دلی یراز ....

بخدا با حزن در این وقت با دیدهای اشک بارد اخریت ییستم را نو شتم خدا حا فظ

282:

برایم ییام بگذار متشکر

283:

از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم ..

تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم ..

شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم

284:

غم نخور
غمگین نوازی می رسد ...
قدری تحمل کن ...
می رسد...می رسد

285:

یک جاده خاکی بود که پیچ می خورد
تو تپه های پر پیچ و خم و تو بودی و من
و اخرین نگاههایی که به هم کردیم
و تو دست بلند کردی برای خداحافظی
من چندان میلی به خداحافظی نداشتم
فکر می کردم دوباره تو را خواهم دید
می رفتم که سفرم در جاده غربت ادا مه پیدا کند
و تو می ماندی که اماده شوی
تا ان جاده را طی کنی و به جایی برسی
بعدها فهمیدم که تو بستر جاده ای بودی که من
مسافر ان بودم و تو مسافر جایی دیگر
تو شاید می دانستی که من به پایان جاده
نخواهم رسید همین بود که مثل کودکان معصومانه
برایم دست تکان می دادی و من با قیافه ای کاشفانه
به دنبال یافتن چیزی بودم که خودم هم نمی دانستم چیست؟
تو یک جاده بودی جاده ای مسافر!و من هنگامی فهمیدم جاده ها
هم سفر می نمايند که دیگر از ان دست تکان دادن
فقط یک تصویر برایم باقی مانده بود و یک حس غریب...

((ع.ا.پرنده مهاجر))

286:

غريبه غم مخور من هم غريبم!

287:

غريبه غم مخور من هم غريبم!

غریبه غم مخور من هم غریبم...

288:

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

289:

آوازم را گم کرده‏ام
در ميان آيينه و آب
اونجا که قفس، تنهاترين معيارست
در ارتفاع قيچي و پرواز
من آوازم را گم کرده‏ام
در هق هق ترانه آغاز
در سرزميني که تنها
چشم‏ها فرياد مي‏کند
من چشم‏هايم را گم کرده‏ام

طوبي ابراهيمي ـ مشهد مقدس

290:

ستاره، حال دلم را مپرس، خواهم مُرد
خزان گرفت، تو رفتي و تکيه‏گاهم مرد
غروب و زخم و غريبي که با دلم ماندند
اميد و صبرو صبوري که در نگاهم مرد
ستاره، کاش بداني در اين کايشانر کبود
در اين کايشانر کسوفي چگونه ماهم مرد
به دست کوچه و ديوار و رد پا و درخت
دل زلال و خروشان و بي‏گناهم مرد
ستاره! سير شدم از اميد و آدم‏ها
از اون شبي که غم آمد و جان‏پناهم مرد
چرا قبول نکردي که عشق نامرد هست
چرا قبول نداري که بي‏تو خواهم مرد

291:

بغض نكن گريه نكن اگر چه غم كشيده اي
براي من فقط بگو خواب بدي كه ديده اي
اگر كه اعتماد تو به دست اين و ان كم هست
تكيه به شانه ام بده كه مثل صخره محكم هست
به پاي صحبتم بشين فقط ترانه گوش كن
جام به جام من بزن جان مرا تو نوش كن
ترا به شعر مي كشم چو واژه پيش مي رايشان
مرگ فرا نمي رسد تو تازه ایجاد مي شايشان
تو در شب تولدت به شعله فوت مي كني
به چشم من كه مي رسي فقط سكوت مي كني
اگر كسي در دل توست بگو كنار مي روم
گناه كن به جاي تو بر سر دار مي روم

292:

بي صدا، شهر ، زير چکمه هاي باران ، خفته هست.


بي صدا، شهر ، زير نور چراغ سرچهارراه ها ، خفته هست.


بي صدا، شهر ، در آغوش برج هاي بزرگ
بي صدا، شهر ، در اين تيرگي شب ، خفته هست.



عجب هست ...

هرچه تو را مي جايشانم ،
دور تر مي يابم!
عجب هست ...

هرچه تو را مي خوانم ،
دور تر مي شنوم
عجب هست ...

هرچه تو را مي خواهم
دور تر مي بينم

چه سبب ، شهر ، به غربت خفته هست.


چه سبب ، شهر ، ميان همه تنهايي ها ،
تنها مرده هست.



چه طلب ، شهر ، ميان حصار دل ها
چه طلب ، شهر ، ميان دروغ ها،
مرده هست.



بي صدا، شهر ، زير بار گناه هاي ما ، خفته هست.


بي صدا، شهر ، به دنبال نگاهي گرم ، خفته هست.



عجب هست ...

هرچه تو را مي بايشانم
دور تر مي ميرم
عجب هست ...

هرچه تو را مي سازم
دور تر مي ريزم

چه طلب ، شهر ، ميان دروغ ها،
مرده هست.


293:

دوربين عشق را بر ميدارم تا از هنگامه اي غريب كه در دلم برپاست عكسي به يادگار بگيريم.ناي ني لبكي كه از ان دور به گوش مي رسد، دل را محسوستر مي نماياند.اينك مانده ام.........!
كمي ان سوتر مي ايستم بگذار دوربين عشق از هم اغوشي سجده و باران عكسي بگيريد.خداي من!دل كجا و معبدي دور كجا؟

((ع.ا.پرنده مهاجر))

294:

بنویس، عاشق خسته! بنویس!
عشق ُ با خط ِ شکسته بنویس!

تو رَجزخونی ِ این حنجره ها،
از دل ِ به خون نشسته، بنویس!

بنویس شاپرک ِ مرده ی ما،
از تو بندِ پیله رسته! بنویس!

بنویس که این صدای بی دروغ،
عُمریه نخورده مَسته! بنویس!

اب تبِ ترانه های بی صدا،
از رفیقای گُسسته بنویس!

نتِ تک خونی ِ ساز ُ پاره کن!
نُتار ُ دسته به دسته بنویس!

بنویس که اوج ِ پرواز ِ کلاغ،
مثل ِ این زمونه پسته! بنویس!

یه نفر تو سرزمین ِ شبْ هنوز،
دل به تاریکی نبسته ! بنویس!

295:

در اسمون دلها هیچکس غر یب نیست...

وهیچ کس غر یب نیست....هر غر یبه ای فقط در یک جا غریب هست ایا که دانی کجا....؟ وصال را / یا عشق را/یا هر دو را / در تنها یی ها / //...

کار دل هست یا عقل/// بی معنی یست ایا ...

همان بهتر در غر بت غروب را تنهیی تما شا کردن ...

اری چین بود بر ادر خدا حا قظ شهر شها د ت.................

و چ....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

296:

غريبه غم مخور من هم غريبم!

غریبه غم مخور من هم غریبم...

297:

غريبه غم مخور من هم غريبم!

298:

به امید رهایی و ازادی ای غر یبه که این هجرت میل ما نبود چه کنم جبر بودی دو جبر از تصویر زیبا یتان لذ ت بردم و متشکر م...

به امید رهایی

299:

قتل يك جغجغه رايشان تشك سپس ظهر.


قتل يك غصه به دستور سرود.
قتل مهتاب به دستور نئون.
قتل يك بيد به دستور(دولت).
قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.

300:

همیشه ازاد اندیش و ازاده مر د با شید....

یک حف اذری هست که می گو ید.....

از یا شا//// ازاد یا شا//// قز ار قزار الماخ سار ا لا سار لا یا شا مخ یخچدی

301:



غريبه من هم غريبم ........

302:

امید وارم جسم که غریب هست در کشور غر با دل ازاد ازاد باشد...

303:


تقافل تا كي .حرفي .نگاهي .گوشه چشمي

ستم حدي .جفا قدري .و جور اندازه اي دارد

دل مجروب مرا با تقافل بيش از اين مشكن

كه در ايين خوبان امتحان اندازه اي دارد

304:

تمام دل تو را انتظار مي‏کشم
بر خزان غصه‏ها از بهار مي‏کشم
سبز مي‏کشم تو را اي بهار قلبها
بارها و بارها، چند بار مي‏کشم
غصه‏ها زياد شد، قلبها چه زرد شد
رنجها از اين همه هجر يار مي‏کشم
هر کجا نشسته‏ام، هر کجا که بوده‏ام
از نشانه‏ات در اين سبزه‏زار مي‏کشم
حرف اول دلم، حرف آخر دلم
با تمام دل تو را انتظار مي‏کشم
سعيد سليماني

305:

غریبه غم مخور..................
دلم عجیب گرفته هست.
و‌هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه نارنج می‌شود
خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در میان سکوت دو برگ این
گل شب بوست،

306:

ای در مطو طن خود غر یب اخه از بهر چه ناله میکنی/ من هم می گویم حق با شماست ////// ما هیچ هیچ نیستیم در این دیار غریب شما دیدیم در وطن خود غریب ولی با ش عزیر تو گویم از جان خیش تو را به خدای خیش با ان دل سوخته ات ما را هم دعای کن....

307:

سلاخی
می گریست
به قناری کوچکی
دلباخته بود
غريبه غم مخور من هم غريبم!


308:

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی،
مرد گاری چی در حسرت مرگ.
غريبه غم مخور من هم غريبم!

309:

سلام بر مها جران سلام بر غر یبان غر یب در وطن خود.....

310:

غریبه غم مخور.........
غم مرا چه میخوری ؟
منکه زندگانی را
چو یک دانه انار درشت
چو یک انار پر آب
بکام خویش فشردم، فشردمش در مشت.
فزون تر از همه کس کودکانه خندیدم .
فزون تر از همه کس گریه کرده ام پنهان .
چو مار غم بدلم زهر ریخت ، کو فتمش،
که آفتی نرساند به هستی دگران.
به سر رسیده مرا چندان قرن و چندین عمر ،
در انتظار فراوان و جهد بی پایان
غم مرا چه میخوری ؟؟


311:

غم مخور

غمگين نوازي مي‌رسد ...
قدري تحمل كن....
قدري تحمل كن....

312:

چه غریبم روی این خوشه سرخ، من میخوام برگردم به ...


313:

غم مخور

غمگين نوازي مي‌رسد ...
قدري تحمل كن....
قدري تحمل كن....


غريبه ما از تو بدتريم...آتش نزن ما را a_heart

314:

اينجا كه دنيا اسمشه غريب نشيني رسمشه
با ما كه دل پاكيزه ايم گايشان هميشه خسمشه
دنيايه روزخودكشيه، يه روزپرازدلخوشيه
امابراي ما فقط يه تابلايشان نقاشيه
عشقاي بي دست وپا، يخ زده در دلهاي ما
آي روزگار ما زنده ايم، نفس نكش به جاي ما
آي آدما بسه ديگه، اين برزخه يا زندگي
مونديم جدا از همديگه فقط به جرم سادگي

315:

يه غريبه اومد از راه با من آشنا شد
با تموم خستگيهاش با من همصدا شد
خونه دل از محبت گرم و با صفا شد
به غرور گذشته رسيدم , به هواي گذشته پريدم
چي بگم

ندونستم که غريبه , هرچي باشه يه غريبست ...

316:

تا حالا شده بخوای اشک بریزی ، گریه کنی یه عالمه اما نتونی و گلوت از زور بار بغز بخواد خفه شه ...تا حالا شده که بخوای با تمام قدرت خدا رو فریاد بکشی و ازش کمک بخوای که رهات کنه ، به دادت برسه ...تا حالا شده که دلت بخواد یه مسافر در خونت رو بزن و تو رو از این همه چشم انتظاری در بیاره ...تا حالا شده زیر بار سنگین فاصله انقدر له بشی که دیگه حتی نتونی جیک بزنی ...تا حالا شده عشقت و ندید بگیرن و بعد هم ...تاحالا شده به انتظار شنیدن دوباره ی یه صدای آشنا روزها ، شبها ماهها و شاید سالها به انتظار بشینی که بیاد بیاد ولي وقتي اومد نتوني صداشو بشنايشان يا حتي نتوني باهاش صحبت كني.

317:

خداوندا به فرياد دلم رس
كس بي كس تايشاني مو مونده بي كس
غريبه غم مخور من هم غريبم!

318:

غريبه غم مخور من هم غريبم!

319:

غريبه غم مخور من هم غريبم!
هیچ وقت تو خیابون نرو اگه رفتی سرتو بالا نکن اگه بالا کردی به هیچکس نگاه نکن اگه نگاه کردی نخند اگه خندیدی شماره ازش نگیر اگه گرفتی بهش زنگ نزن اگه زدی باهاش حرف نزن اگه زدی نگو دوسش داری اگه فرمودی باهاش برنامه نذار اگه گذاشتی نرو سر برنامه اگه رفتی تحویلش نگیر اگه گرفتی عاشقش نشو اگه شدی بهش نگو اگه فرمودی ...

میذاره می ره..غريبه غم مخور من هم غريبم!

320:

اونی که مدعی بود عاشقته

تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت

بی خبر رفتو تو این بی راهه ها

ردپاشم واسه چشمات جا نذاشت

آه .........

دل رو سوزوندی

آه ..........

چرا نموندی

........

من و هر ثانیه و جنون تو

واسه من همین خیالت هم بسه

بذار جاده ها اشتباه برن

ما که دستمون به هم نمیرسه

با حریر پیله های کاغذی

واسه من جادرو ابریشم نکن

من به پروانه شدن نمیرسم

حرمت فاصله مونو کم نکن

آه .........

دل رو سوزوندی

آه ..........

چرا نموندی

321:

فرمودمش بايد بري نامم ز ياد

فرمود آري مي برم اما زياد

322:

ســــــــــــــــــــــــ ــ-لام بسی برم نام ات با زبان چشمم اشک ریزان

323:

سلام ممنون ازمحبت شمابه نهانم آشنا شو که فسانه زار بينی
لحظات هستی ام را همه انتظار بينی

به بهارگاه من آ که گياه مهر خود را
همه سبز سبز بينی ، همه پر بهار بينی

324:

ای امشب زبانم قا صر اما وجودم سر شار از انتظار

325:

دستان وحشی با تبر هاشان
وقتی درختان را درو کردند
در مرگ جنگل شاعری می فرمود:
((این دستها بسیار نامردند))
اوازهای سبز گنجشکان
در کوچه باغ روستا پ÷مرد
ان سایه نمناک پر احساس
زیر درخت توسکا پ÷مرد
رود ان سرود دلنشین را
با نعره ماشین به پایان برد
با نی لبک چوپانی خود را
چوپانکی غمگین به پایان برد
پروانه ای دیگر نمی خندید
شبتاب هم در شب نمی تابید
از بس دلم در فکر گلها بود
شب تا سحر نمی خوابید
ان دورها بر تپه یک شاعر
دلواپس لبخند امت بود
در لابلای جنگلی انبوه
انگار قلب کوچکش گم بود

((ع.ا.پرنده مهاجر))

326:

غريبه غم مخور من هم غريبم!

327:

غریبی من عیب نداره
غریبی اونو چیکارش کنم
هم باباش رو ازش گرفتم
هم مادرش رو
هم خداش رو
حالا خودم نشستم اینجا و...........................
برای آرزوهایی که میمیرند سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد

328:

فرياد و ديگر هيچ »

فريادي و ديگر هيچ .

چرا كه اميد اونچنان توانا نيست
كه پا سر يأس بتواند نهاد.

***
بر بستر سبزه ها خفته ايم
با يقين سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پيوند نهاده ايم
و با اميدي بي شكست
از بستر سبزه ها
با عشقي به يقين سنگ برخاسته ايم

***

اما يأس اونچنان توناست
كه بسترها و سنگ ها زمزمه ئي بيش نيست !
فريادي
و ديگر
هيچ !

329:

حمید خان جملات نثر و غز ل و شعر های انتخا بی شما وا قعا زیبا ست حد ا قل بر ای من ...

چون از این جملات بنا به اقت ضاء‌تخصصم خیلی دور هستم عا شق شما ایر انی های ایر انی.

مو فق با شی

330:

غريبه غم مخور من هم غريبم!
سادگي را دوست دارم چون با صداقت هست هيچ دروغي دراون راه نداردمانندکودکي هست که با چشمان معصوم اش به همه نگاه ميکند وبا معصوميت اش هزاران حرف به دنيا ميزند...

331:

...سیاهی ِ شبها واسه دلهای ِ تنهاست...آبی ِآسمونا تو سیاهی ِ دروغها گریون شده...زیبایی ِدنیا تو زشتی ِآدما گم شده...دلهای ِآدما مثه تختهِ سیاه ِ کلاس سیاه شده...


332:



آرزو می کردم،


دشت سرشار ز سرسبزی رویاها را

من گمان می کردم،

دوستی همچون سروی سرسبز،

چهار فصلش همه آراستگی هست.


من چه می دانستم،

هیبت باد زمستانی هست.


من چه می دانستم،

سبزه می پژمرد از بی آبی؛

سبزه یخ می زند از سردی دی.


من چه می دانستم،

دل هر کس دل نیست

قلبها ، زآهن و سنگ

قلبها ، بی خبر از عاطفه اند.

333:

تا تو ای عشق به دل جا کردی
سینه را خانه غمها کردی

334:

یاد آرزوهایی که می میرند سکوت می کنم
که این سکوت
بلندترین فریاد من هست....
غريبه غم مخور من هم غريبم!

335:

غريبه من نيز غريبم
دردم اينست كه در غربت ميميرم.

336:

با توام اي سهراب
اي به پاکي چون آب
يادته فرمودي بهم
تا شقايق زندست زندگي بايد کرد؟
نيستي سهراب ببيني که شقايق هم مرد...
ديگه با چي! کسي رو دلخوش کرد؟؟
يادته فرمودي بهم اومدي سراغ من
نرم و آهسته بيا
که مبادا ترکي برداره
چيني نازک تنهايي تو
اومدم آهسته
نرم تر از يک پر قو
خسته از دوري راه
خسته و چشم براه
يادته فرمودي بهم
عاشقي يعني دچار
فکر کنم شدم دچار
تو خودت فرمودي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه
آره تنها باشه
يار غمها باشه
يادته ميفرمودي گاهگاهي قفسي ميسازم
ميفروشم به شما
تا به آواز شقايق که در اون زندانيست
دل تنهاييتان تازه شود
ديگه حتي اون شقايق که اسيره قفس سهراب
ساحر يک نفسه
نيست که تازگي بده اين دل تنهاييمان
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت
راست ميفرمودي کاش امت دانه هاي دلشان پيدا بود
آره...کاشکي دلشون شيدا بود
من به دنبال يه چيزه بهترينم سهراب
تو خودت فرمودي بهم
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست
که از حادثهء عشق بهتر هست...


337:

برای دلتنگی بهانه نمی آورم

قضاوت با خودت ,

دلم اندازه یک دنیاست ...

اما

یک دنیا غم در دلم جا گرفته هست

به همین سادگی ...

338:

غريبه غم مخور من هم غريبم!

339:

و باد می وزید

دراون سپیده طوسی رنگ

که میرفتی و

من

سرمازده و خیس

مرده بودم

هیچکس نبود

در اون ساحل ساکت خاکستری

ساحل بی موج...

هیچکس ندید

کفشهای بی هدف

چگونه در بی موجی و سکوت

محو میشوند...

هیچکس نماند

که خاکسترهای ساحل را

به موج رد پایی کودکانه و شاد

میهمان کند...

هیچکس
...


گم میشدم

گم می شدم ز خویش



درتنگنای کوچه ای

روشن ز نور ماه

در خلوتی غریب

اونجا که باد, باد آذرماه

سرمست وسهمگین

اتراق کرده بود,

من برگ می شدم...

گم میشد
ز خویش...

اون خلوت غریب

در کوچه خموش

تنها گواه بود به من

که درشبی

برگی شدم,سودایی و رها

رقصنده از پاییز

پاییز ناگریز...

340:

روز ها مي گذرند
مثل زنجير صدا
يا صداي زنجير
و شب آواز زند
در دل اين همه خواب
مثل يک عاشق پير

من به تو مي گايشانم
نگرانم به خدا
صبح فردا شده دير
تو به من مي گايشاني
که نباشم دلگير

آه اما اي مرگ
کي مي آيي به برم؟
خواهم از اين همه بد
يک نفس در گذرم

لحظه هايم خرد شد
چهره ام تغيير کرد
سال و ماهم لا نه اي
در دل زنجير کرد

روز هايم رنگ باخت
رنگ تقايشانمم پريد
باز زنجير سکوت
رايشان شب هايم خزيد

شب چو پيچک مي شوم با بايشان تو
باز مي پيچم ز پا تا مايشان تو
باز تبريکات نور
زير آوار بلور
من مگر چند ساله ام؟
باز زنجير سکوت

آينه اي آينه
تو مرا نشناختي
عشق هاي کاغذي
در دلم انداختي
من مگر ديوانه ام؟
باز زنجير سکوت

باز فرمودم زير لب
ناله هايم شعر شد
شعر هايم ناله شد
دشت هاي آرزوم
پر ز بايشان لاله شد

باز پرسيدم ز خود
پس نگاهم بيخودي
دور تو پروانه شد؟
يا که چشمت بي دليل
با دلم همخانه شد؟
شعر هاي دفترم بي سبب
مستانه شد؟

دانه مي رايشاند ز خاک
دانه هم تحقير شد
ريشه اش در زير خاک
دانه ي زنجير شد

آذر خشي عاقبت
برق زد باران گرفت
با طلوع روشني
مستي ام پايان گرفت

باز تکرار سحر
باز يک روز دگر
روز آغاز کلام
روز شعري نا تمام...

باز تصايشانر دلم
مي تپد در آينه
باز اشکم بي صدا
مي چکد بر آينه

باز مي سوزد دلم
ناله ام شبگير شد
روزهايم مي روند
عشق هم زنجير شد
عشق هم زنجير شد

341:

وقتی تمام واژه ها را شب شکسته

دریای من با یاد تو در غم نشسته

نقشی که بر کاغذ همه تمرین من بود

تکرار فرهادی هست با دستان خسته

اندیشه پرواز من رفتی و دیگر

این کشتی افسانه ای در گل نشسته

بی شک بدون روی تو لبخند جاوید

حتی خدا هم مانده بر درهای بسته

هر موج عشقت آورد یادی ز ساحل

من می نویسم واژه واژه:« شب شکسته »


342:

وقتي دل پاك باشي
وقتي مهربان باشي.
وقتي حسود نباشي.
وقتي عاشق باشي.
وفتي دل باخته باشي
وقتي كينه نداشته باشي.
پس بدان تحمل سختي ها سخت نيست.

غریبه غم مخور من هم غریبم

343:

شيشه ي دل را شکستن احتياجش سنگ نيست اين

دل با نگاهي سرد پرپر مي شود...

344:

دیگه عادتم شده گریه کنم بدون تو
یا که تو خیال خود سر بذارم رو شون ف تو

دیگه عادتم شده ستاره ها رو نشمرم

یا چشام و بدوزم فقط به آسمون تو



تو می گی : سر به هوایی ، ولی من بدون تو...

روی پاهام نمی تونم بمونم به جون تو !

نگیری ازم بهونه ، من و گریون نکنی

نذاری ابری بشه چشمای مهربون تو



دل من منتظر یه « بله » از زبونته

یه دفه رد نکنه من و دل جوون تو؟!

دلم از یه حرف ساده چقدر آسون می گیره

نگو این حس حسادتت شده جنون تو



حالا وقتش شده یک نگا به قلبم بکنی

قلبی که نشونه رفته طرفش کمون تو

دل من شکسته از سوال و سین و جیم تو

چی می شد زخمی نمی کرد دلم و زبون تو؟!!!


345:

موج موج در سینه شب امید بر سر در دل امد .

یا رب شکر کنان و رقص کنا ن به بار کاه تو امد .

چه اسان شد که نام تو شادی در غر یبی امد غر یبه غم مخور.....کلبه احزان گلستان شود

346:

نگاه كن كه غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه سياه سركشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه كن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره اي مرا به كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام ميكشد
نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطر ها و نورها
نشانده اي مرا كنون به زورقي
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه مي كشاني ام
فراتر از ستاره مي نشاني ام
نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين كبود غرفه هاي آسمان
كنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه كن كه من كجا رسيده ام
به كهكشان به بيكران به جاودان
كنون كه آمديم تا به اوجها
مرا بشايشان با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها مكن
مرا از اين ستاره ها جدا مكن
نگاه كن كه موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب ميشود
صراحي سياه ديدگان من
به لالاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
به رايشان گاهواره هاي شعر من
نگاه كن
تو ميدمي و آفتاب مي شود


347:

عشق اینجا آتش هست و عقل دود

عشق کامد ، می گریزد عقل زود

عقل در سودای عشق هستاد نیست

عشق کار عقل مادر زاد نیست

ور به چشم عقل بگشایی نظر

عشق را هرگز نبینی پا و سر

مرد کارافتاده باید عشق را

امت آزاده باید عشق را

عاشق اون باشد که چون آتش بود

گرم رو، سوزنده و سرکش بود

لحظه ای نه کافری داند نه دین

لحظه ای نه شک شناسد نه یقین

تو نه کار افتاده ای نه عاشقی

مرده ای تو، عشق را کی لایقی


348:

من به درماندگي صخره و سنگ
من به آوارگي ابر ونسيم
من به سرگشتگي ‌آهايشان دشت
من به تنهايي خود مي مانم

من در اين شب كه بلند هست به اندازه حسرت زدگي
گيسوان تو به يادم مي آيد ...
من در اين شب كه بلند هست به اندازه حسرت زدگي
شعر چشمان تو را مي خوانم ...
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترين راز وجود
برگ بيد هست كه با زمزمه جاري باد
تن به وارستن عمر ابدي مي سپرد
تو تماشا كن
كه بهار ديگر
پاورچين پاورچين
از دل تاريكي مي گذر
و تو در خوابي
و پرستوها خوابند
و تو مي انديشي
به بهار ديگر
و به ياري ديگر
نه بهاري
و نه ياري ديگر
حيف....



اما من و تو
دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو دراين لحظه پر دلهره هست
ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا اين دريا
پر خواهم زد خواهم مرد

غم تو اين غم شيرين را
با خود خواهم برد ...

349:

گاه گاهی می شود بود و نبود
گاه گاهی می شود خواند و نخواند
گاه گاهی می شود برد و نبرد
گاه گاهی شايد قلمی بايد زد
به سرانگشت نياز
به روانی اميد
به سياهی درون
گاه گاهی می شود خواست و نخواست
يا خواست و نشد
نه!!! شايد شد و نخواست
چه کسی می داند؟؟؟
گاه گاهی می شود پاک نمود
می شود خاک نمود
گاه گاهی می شود سجده نمود
به هر اونچه که هست
به هر اونچه که شايد باشد
يا نباشد هر چيز که بگايشاندد
گاه گاهی زندگی شوخی نيست..

350:

بر پوست سياه شب دست مي کشم
تنهايي خود را ا حساس مي نمايم
تنهايي سرشار از احساس هست
سرشار از خاطرات خوب و بد
به ياد آوردن لحظه هاي با تو بودن
غرق در تو شدن
و تو را دوباره احساس کردن
با تو تا به بي نهايت رفتن
تو را فرياد کردن
آري

تنهايي من سرشار از نافرموده هاست.............

351:

ساده بگايشانم ؟!
گم شده اي ...

گم شده ام ...
غريبه غم مخور من هم غريبم!

352:

باران

تو از طراوت باران

به من نزديك تر بودي
و من
در كوچه پس كوچه هاي عطش
ترا مي جستم

353:

محمد کاظم حسینی



گرچه مجوز تا تب عاشق شدن دارد

اینقدر پاپیچش نشو این مرد زن دارد

او زندگی را باخته یا مردگی کردست

حتی پوشش حجله اش بوی کفن دارد

با زخم های کاری اش کاری نباید داشت

او با خودش هر شب نبرد تن به تن دارد

در زندگی هم می توان با مرگ نسبت داشت

ساید نه، بی شک، دشمنی با خویشتن دارد

وقتی گره روی گره در کار او افتاد

حس کرد نیمی از خودش را در لجن دارد

هی اعتماد و خنجرِ از پشت، هی تکرار

دیگر به چشم خویشتن هم سوء ظن دارد

باران گرفته عکس چشمان سیاهش را

و این بلاها بر سر او آمدن دارد

از بسکه باران باز باران باز باران باز...

هر شب لباسی از تب و باران به تن دارد

این مرد دیوانه ست آه ولله دیوانه ست

در شعر هایش عقده ی آدم شدن دارد

354:

اونقدر لبريز تو شدم که يادم رفت
کجاي جام ايستاده ام
تشنه بودي ، مرا سر کشيدي
تلوتلو خوردي
فرمودي: دوستت دارم
باور کردم
اندکي گذشت.
از سرت پريدم بر زمين خوردم
فرمودم: دستهايم را بگير
فرمودي: نمي شناسمت !!


355:

اولين باري كه طوفاني شدم
پيش پاي عشق قرباني شدم

يك دو گام از خايشانشتن بيرون شدم
واقف از اسرار پنهاني شدم

عشق غير از تاولي پر درد نيست
هر كس اين تاول ندارد مرد نيست

آب مي خواهم سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه انديشه ام

كوه كندن گر بنا باشد پيشه ام
بايشاني از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دور و پايم سنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

هيچكس درد مرا وا كرد؟ نه
فكر دست تنگ ما را كرد؟ نه

هيچكس از حال ما پرسيد؟ نه
هيچكسي اندوه ما را ديد؟ نه

هيكسي چشمي برايم تر نكرد
هيچكسي يك روز با من سر نكرد

هيچكس اشكي براي من نريخت
هر كه با من بود از من گريخت

خوب اگر اين هست من بد مي شوم
عشق اگر اين هست مرتد مي شوم

فرموده بودند عشق طوفان مي كند
هر چه مي خواهد دلش.

اون مي كند

فرموده بودند عشق درد بي دواست
علت عاشق زعلت ها جداست

آري اكنون آگه از اون مي شوم
زان همه جستن پشيمان مي شوم

چند روزي هست حالم ديدني هست
حال من از اين و اون پرسيدني هست

گاه با حافظ تفال مي زنم
گاه بر رايشان خودم زل مي زنم

فاش مي گايشانم به آواز بلند
وارثان دردهاي ارجمند

آي امت شوق هوشياري چه شد؟
اون همه موسيقي جاري چه شد؟


دادها نابالغ و دلواپسند
خنده ها در عين پيري نارسند

فرمودم آخر عشق را معنا كنم
بلكه جاي خايشانش را پيدا كنم

آمدم ديدم كه جاي لاف نيست
عشق غير از عين و شين و قاف نيست

356:

آسوده دلان را غم شوريده سران نيست

اين قافله قصه ورنج دگران نيست

اي رهگذران اگر باري هست ببنديد

اين ملك اقامتگه ما رهگذران نيست

357:

شب سردی هست،و من افسرده
راه دوری هست،و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها،از جاده عبور: دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی اضافه کرد مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر، سحر نزدیک هست
هر دم این بانگ برآرم از دل: وای، این شب چقدر تاریک هست!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این هست که شب نمناک هست.
دیگران را هم غم هست به دل، غم من،لیک،غمی غمناک هست
خدایا من خستم صدامو میشنوی؟؟؟

358:

غريبه ، خسته اي ، خاموش و سردي
شبي تلخ و عبوسي ، مثل دردي
منو با خودت ببر ، يك روز از اينجا
غريبه ، ‌اگه فراموشم نكردي
غريبه آي غريبه آي غريبه
ببين دنيا پر از رنج و فريبه
غريبه آي غريبه آي غريبه
دلم تنگه ، غريبه آي غريبه

غريبه زندگي بي تو حرومه
كتاب خاطراتم نا تمومه
تنم سرد و دلم آشفته بي تو
نميدونم كه خوشبختي كدومه
غريبه مسكنت دشت كايشانره
آخه دلم داره اينجا ميميره
انگاري غافلي از اين دل من
يه روزي ميام ميبيني خيلي ديره
غريبه آي غريبه آي غريبه
ببين دنيا پر از رنج و فريبه
غريبه آي غريبه آي غريبه
دلم تنگه ، دلم تنگه غريبه


359:

بيا مثل مرغان آشفته هجرت كنيم
افق را به مهماني پونه دعوت كنيم
بيا مثل پروانه هاي غريب نياز
به مهتاب شبهاي تنهايي عادت كنيم


78 out of 100 based on 53 user ratings 128 reviews