اساطیر ایران


اساطیر ایران



اساطیر ایران
لطفا هر اطلاعی در مورد اساطیر ایران دارید بنویسید



یورش تازیان و ویران نمودن ایران زمین

1:

اسطوره‌ی گيلگمش
اسطوره‌ی گيلگمش كه به قولی كهن‌ترين اسطوره‌ی جهان و حدود چهار هزار سال عمر دارد ، داستان تكامل و رنج و به پوچی رسيدن انسان هست.


چرا ایرانیان از اعراب شکست خوردند؟
اونچه باعث امتياز اين اسطوره بر ديگر اساطير جهان می‌شود ، ضرب آهنگ فلسفی اون هست كه در هر بخش با طنينی ديگر ذهن انسان امروز را درگير می‌كند وگرنه ظاهر داستان از بافت ساده‌ای برخوردار هست و مانند هر اسطوره‌ی ديگر بر پايه‌ی وقايع ناباورانه برنامه دارد:
گيكگمش آفريده‌ای هست خدا- انسان بدين معنی كه دو سوم او آفرينش خدايی دارد و يك سوم انسانی.


هم پیشی فرتوری
پس می‌توان فرمود او واسطه‌ای هست ميان خدا و انسان.


سخنان شاهان و سرداران بزرگ ایران زمین
وی با ستمكاری و خود كامگی بسيار بر سرزمين اوروك (Uruk) فرمانروايی می‌كند و چون چيزی بجز خوردن و نوشيدن و هوسرانی و ستمكاری نمی‌داند ، همه‌ی چيز‌های خوب را برای خود می‌خواهد.


پاپک نه بابک
از اين رو دختران و زنان را از پدران و همسرانشان می‌ربايد و ميان خانواده‌ها آشوب و اندوه بوجود می‌آورد ، بطوريكه امت اوروك از ستم او به جان می‌رسند ، پس نزد خداوند می‌روند و از او می‌خواهند تا موجود ديگری را بيآفريند كه در مقابل گيلگمش از اونان دفاع كند.
خداوند می‌پذيرد و انسانی به نام انكيدو (Enkidu ) می‌آفريند وبه زمين می‌فرستد.


منشور کوروش در ایران نمایش داده می شود؟
اون دو پس از ديدار ، ابتدا با هم می‌جنگند اما سپس اون با هم دست دوستی و مهر می‌دهند و بر اون می‌شوند كه تا پايان از يكديگر جدا نشوند.


خشایارشا، شاه هخامنشی و عشق او به برادرزاده اش!(بر پايه خيالپردازی‌های هرودت)
از اون پس با هم يگانه می‌گردند چونان يك روح در دو جسم.
كم كم گيلگمش در كنار انكيدو كه روانی آرام و شكيبا دارد ، خوی ستمكارانه‌ی خود را ترك می‌گايشاند و تصميم می‌گيرد با ياری وی به جنگ غول شروری به نام خوم بابا = هوم بابا (Humbaba) برود كه از مدت‌ها پيش باعث وحشت و نگرانی امت سر زمينش شده هست.


چقدر از فیلم 300 واقعیت دارد؟
اما پس از پيروزی در راه بازگشت انكيدو بر اثر نفرين ايشتر (Ishtar) كه از حوادث جنبی داستان هست ، بيمار می‌شود و پس از چند روز در منتهای رنج می‌ميرد.


سپس مرگ انكيد و اولينرنج بر گيلگمش كه اكنون ديگر خوی انسانی يافته ، آشكار می‌شود.

او به حقيقت مرگ پی می‌برد و به دردمندی‌های انسان هوشيار می‌گردد.

پس در حالی كه لحظه‌ای از اندوه مرگ همزادش انكيدو غافل نمی‌ماند و همواره برايش مرثيه‌های غم‌انگيز می‌خواند ، در جستجوی راز جاودانگی و بی مرگی بر می‌آيد.

سفر‌های بسيار می‌كند وبا آفريده‌های گوناگون روبرو می‌شود و از اون‌ها راز ناميرايی را می‌پرسد ، همه به او می‌گايشانند كه مرگ سرنوشت محتوم بشر هست و بهتر هست به جای اينكه به مرگ بيانديشد اين چند روزه‌ی زندگی را به شادی بگذراند.

اما گيلگمش نمی‌پذ يرد.

سر انجام با رهنمود پيری كه راز جاودانگی را می‌داند و پس از گذر از آب‌های مرگ زا ، گياه جاودانگی را از ژرفای اقيانوسی به دست می‌آورد ، اما اون را نمی‌خورد بلكه بر اون می‌شود گياه را به اوروك برده و با امت سر زمينش در اون شريك شود.

ولی ماری در يك لحظه از غفلت او هستفاده می‌كند ، گياه را می‌ربايد ومی خورد و پوست می‌اندازد و جوان می‌شود.

(از اين رو در فرهنگ نماد‌ها ، مار نماد جوانی و ناميرايی هست)اونگاه گيلگمش خسته ، سرشار از بيهودگی و اندوهناك از سفر ناكام خود به اوروك باز می‌گردد.

به نزد دروازه بان مرگ می‌رود و از او می‌خواهد كه انكيد و را به وی نشان دهد تا راز مرگ را از او جايشانا شود.

دروازه بان سايه‌ای از انكيدو را به وی می‌نماياند سايه با زبانی نا مفهوم ميرايی انسان و غبار شدنش را برای او باز می‌گايشاند.

اونگاه قهرمان به پوچی رسيده به سرنوشت خايشانش تسليم می‌گردد بر زمين تالار می‌خوابد و به جهان مرگ می‌شتابد...



رمز‌های زنده‌ی جان" نايشانسنده، مونيك دو بوكور ، ترجمه‌ی دكتر جلال ستاری ، چاپ اول ، ص 41.


2:

اسطوره تيشتر
داستان اسطوره تيشتر را در ادبيات پهلايشان از ابتداي آفرينش آغاز كرده و اونچه در نبرد ايزد باران ساز(تيشتر) و ديو خشكي(اپوش) داراي اهميت هست، تضاد آشكار آفريده‌هاي اهورا مزدا و اهريمن هست.

نيز، مواردي افزون بر مطالب اوستا، در روايت پهلايشان اسطوره ديده مي‌شود كه شايسته تامل هست.

از جمله:
تيشتردر اين متن‌ها، سپاهبد شرق آسمان هست، او سرور همه ستارگان نام برده شده و با شعراي يماني و سيروس يوناني يكي هست.
در تضاد با سياره تير هست.

تيشتر موكل تير ماه هست حال اونكه تير ماه در ايران آغاز تابستان هست نه فصل ريزش باران.
در ارتباط با برج خرچنگ برنامه دارد.

چنانكه خواهد آمد طلوع بامدادي تيشتر در افق بخش‌هاي جنوبي نيمكره شمالي، در آغاز تابستان هست كه دقيقا آغاز فصل باران‌هاي موسمي هند و سيلاب‌هاي رود نيل مي‌باشد و احتمال مي‌رود ارتباط تيشتر با آب و ريزش باران، از مصر و يا هند به ما رسيده باشد.


در بخش نخست تيشتر را در ادبيات پهلايشان مي‌يابيم.

در اين متن‌ها تيشتر:
ستاره‌اي سپيد و درخشان و از دور نمايان هست كه از ميان ستارگان آسمان، مهتر، بهتر، ارجمندتر و فرهمندتر هست.

اوست كه مراقب راهزنان هست .

گرداگرد تيشتر ستارگاني برنامه دارند كه تيشتر را در انجام وظايف خايشانش ياري مي‌رسانند.

از جمله،
ستايشانس، كه در اوستا تقسيم كننده آب به هفت كشور هست و او را با ستاره سهيل ، يكي دانسته‌اند.
پرايشانن،
هفتورنگ، به معني داراي هفت نشانه.
ونند، به معني چيره شونده.
نزاع خير و شر از ابتداي آفرينش آغاز مي‌گردد يعني اون هنگام كه اهورا مزدا، شروع به آفرينش خير مي‌كند و اهريمن نيز به مقابله بر مي‌آيد و اونچه از خلقت او بر زمين مي‌ريزد، چيزي جز موجودات زيان‌آور گزنده( خرفستران) نيست.

اهورا مزدا براي از بين بردن اين موجودات، آب را به رايشان زمين به جريان مي‌اندازد و درياها را به وجود مي‌آورد.

جانوران زيان‌بار همگي از بين مي‌روند اما اثر اونها كه همان سموم ناشي از وجود اهريمن هست، به رايشان زمين باقي مي‌ماند.

در اينجاست كه تيشتر براي شستن اين سموم، به ميدان كارزار وارد مي‌شود.
تيشتر به هنگام غروب ، از سايشان مغرب در آسمان پديدار مي‌شود و نشانه‌هاي باران آشكار مي‌گردد.

او آب را به نيرايشان باد، به ابرها روان مي‌كند.

در اين نبرد، ايزداني به ياري او برمي‌خيزند چون:
ايزد باد(با صفت دلير و پيروز و داراي شخصيتي دوگانه)،
بهمن( منش نيك، از امشاسپندان)،
هوم( گياهي مقدس، با صفت انوش يا دوردارنده مرگ به او اختصاص دارد)،
برزايزد( با نام اوستايي اپم نپات، نگهبان آبها و سرچشمه‌ها، در رعد و برق متجلي هست)،
ارداي فروهر(فروهر پرهيزگاران هست، پيمانه‌داري هست كه ميزان ريزش باران را در هر سرزمين مشخص مي‌كند).
تيشتر طي سي روز در روشني پرواز مي‌كند و هر ده روز به سه پيكر متفاوت، مرد جوان پانزده ساله، پيكر گاو و پيكر اسبي سفيد، باران مي‌باراند و آب به رايشان زمين به بلنداي پيكر مردي، همه جا را فرا مي‌گيرد.

همه موجودات زيان‌بار اهريمني، به سبب اون باران از ميان مي‌روند، جز اندكي پردار.
ايزد باد، براي ياري تشتر، به پيكر مردي، ظاهر آشكار مي‌گردد و آب را به كرانه‌هاي زمين مي‌رساند و از اين كار، درياي فراخكرت (احتمالا اقيانوس هند) پديد مي‌آيد.

زهر موجودات اهريمني با زمين درآميخته هست، پس تيشتر ، براي پاك نمودن زمين، به شكل اسب سفيد دراز دمي، به دريا فرو مي‌شود.

ديو اپوش ( به معني پوشاننده، ديو خشكي) به پيكر اسب سياه كوتاه دم، به مقابله برمي‌خيزد و در اولينجدال، تيشتر را يك فرسنگ مي‌راند.
تيشتر از هرمزد مدد مي‌خواهد.

هرمزد هم هموقت، نيرايشان ده اسب، ده شتر، ده گاو نر و ده رود را براو فرود مي‌آورد.

اينبار تيشتر هست كه اپوش را يك فرسنگ به عقب مي‌راند و با پيمانه ابر، باران مي‌باراند.


در اين باران‌سازي، ديو اسپنجروش( ديو ساكن در ابرها كه مانع ريزش باران هست، تندر، صداي اوست كه در ميانه نبرد سر مي‌دهد) به همراه اپوش، به آتش وازشت(به معني پيش رونده، از آتش‌هاي مقدس ستوده شده ساكن در ابرها، كه با تندر و برق، تيرگي را از ميان مي‌برد) حمله مي‌برند.

آتش وازشت، ابرها را گرم كرده، ده شب و ده روز باران مي‌آورد.

اما زهر موجودات موذي، با آب آميخته و آب را شور مي‌كند.

باد، آب را تا سه روز، به سايشان سايشان زمين مي‌نشاند و سه درياي بزرگ و سي درياي كوچك، و نيز چيچست(در پهلايشان برابر با درياچه اروميه) و سوور ( ظاهرا در نيشابور.

در اوستا هيچ نامي از اون نيست.) از اون آبها پديد مي‌آيند.


در اوستا، ما با روايت شاعرانه‌اي روبه رو هستيم كه با زيبايي هرچه تمام‌تر، به بيان اسطوره‌اي كهن مي‌پردازد كه در اون دو اسب رقيب با يكديگر دست و پنجه نرم مي‌كنند.

يشت هشتم اوستا، تيشتر يشت، اسطوره را با نام بردن صفات تيشتر آغاز مي‌كند:
تيشتر، ستاره‌اي هست سپيد و درخشنده و دور پيدا.

سرشت آب دارد، سرور همه ستاره‌هاست، در شايسته ستايش و نيايش بودن، هم‌سنگ اهوراست و طلوع او هموقت با تازش چشمه‌هاي آب هست.
تيشتر در هماوردي خود با ديو خشكي، در مي‌يابد كه نياز به همراهي امتان دارد.

پس خطاب به اهورامزدا شرط مي‌كند كه “اگر امت در نماز ، از من نام برده، بستايند...من با زندگاني درخشان...به امت رايشان آورم.“
با اين درخواست، تيشتر ستوده مي‌شود و با تواني بيشتر، در طول سي شب متوالي در افق پرواز مي‌كند.

در ده شب نخست، به پيكر مرد پانزده ساله درخشان، بسيار نيرومند و توانا و چست.

و باز مي‌پرسد “چه كسي او را با زور آميخته با شير آميخته با هوم، مي‌ستايد؟“
در ده شب دوم به پيكر گاو زرين، و در اين ده شب نيز آواي تيشتر، امتاني را طلب مي‌كند، كه شايسته دريافت هداياي او هستند.

و در ده شب سوم به پيكر اسبي سفيد، با گوش‌هاي زرين و لگام درخشان.

تيشتر با همين پيكر به درياي فراخكرت فرود مي‌آيد و اون را به خروش مي‌آورد، پس بخار آب از اون برخاسته، ابر و مه توليد مي‌شود و باد جنوب، ابرها را به حركت درمي‌آورد.

ايزد و ديو سه شبانه روز به نبرد مي‌پردازند.

اپوش تيشتر را يك فرسنگ به عقب مي‌راند و تيشتر، رنجيده از شكست خود، به اهورامزدا شكايت مي‌كند و بانگ برمي‌آورد، “بدا به حال شما آب‌ها و گياه‌ها، محنت بر تو اي دين مزديسنا...“ و باز از امتان مي‌خواهد كه او را بستايند.

امار اينبار، اهورامزداست كه خود به ستايش تيشتر مي‌پردازد.

تيشتر، جان گرفته از كلام اهورا، بر اپوش مي‌تازد و او را يك فرسنگ به عقب مي‌راند.

اينجاست كه تيشتر، خرسند از پيروزي بانگ مي‌زند: “خوشا به من اي اهورامزدا، خوشا به شما اي آب‌ها و گياه‌ها، خوشا به دين مزديسنا،...آب جوهاي شما بدون مانعي به طرف محصول، با دانه‌هاي درشت...روان گردد...“
ريزش باران، پايان نبرد تيشتر و اپوش هست و به ديگر سخن، “كامكاري تيشتر“ و “اكاري اپوش“ را به دنبال دارد.


3:

يو برزن

يكي از سرداران دلير سپاه ايران بود كه در هنگام حمله‌ي اسكندر مقدوني به ايران در كهگيلايشانه جلايشان سپاه مهاجم را گرفت و جان خود و سپاهش را بر سر دفاع از ميهن فدا كرد.
اوت سال 330 پيش از ميلاد (يا به روايتي، ديگر سال 331 پيش از ميلاد)، وقت اين ايستادگي دليرانه هست.

«آريو برزن» يكي از سرداران بسيار بزرگ و دلاور ايران در وقت اردشير دوم هخامنشي و داريوش سوم هخامنشي بوده.

او در وقت اردشير دوم با جلب كمك آتن و اسپارت عليه اردشير دوم طغيان و سركشي كرد و اين سركشي به تمام آسياي كوچك كشيده شد كه در نتيجه‌ي اون «آريو برزن» به فرماندهي كاپادوكيه رسيد و ساتراپي و فريگيه را نيز در اختيار داشت او چنن دلبستگي‌يي به يوناني‌ها پيدا كرد كه او را هم شهري مي‌خواندند.

اما پس از مدتي، تيگران و ميترا داتس، «آريو برزن» را فراري دادند و خود فرمانرواي كاپادوكيه شدند.

ولي سولار، سردار بزرگ روم، كه از نيرومندي تيگران و ميترا داتس، نگران بود، پس از لشكركشي به اونجا، اون دو را از كاپادوكيه بيرون كرد و دوباره «آريو برزن» را فرمانرواي انجا كرد.در وقت داريوش سوم، «آريو برزن» با داريوش سوم كنار آمد و علاوه بر كاپادوكيه، مدافع پارس هم شد.
وقتي كه سپاه اسكندر به گذرگاه پارس رسيد، «آريو برزن» با 25 هزار سپاهي جلايشان او را گرفت و شكستش داد.

ولي چوپاني ناجوانمرد، اسكندر را به پشت سپاه ايرانيان راهنمايي كرد.

پس از اونكه سپاه ايران به محاصره‌ي اسكندر درآمد، «آريو برزن» با چهار هزار سواره و پنج هزار پياده خود را به سپاه مقدوني زد و با دادن تلفاتي از ميان سپاهيان عبور كرد.

او در راه رسيدن به پايتخت با بخش ديگري از سپاه اسكندر كه از راه جلگه به پارس رفته بود، برخورد كرد.

به اين ترتيب، جنگي سخت در گرفت و «آريو برزن» كه حاضر نشده بود خود را به سپاه دشمن تسليم كند، به همراه سپاهش جنگيد و كشته شد.
اسكندر را “گجسته” به معناي ملعون ميخوانند و اسكندر گجسته، پسر فيليپ دوم، پادشاه مقدونيه بود.

مادرش ”اليمپياس” نام داشت؛ او اسكندر را فرزند فيليپ نمي‌دانست و آشكارا مي‌فرمود ماري به بسترم راه يافت، با او هم‌خوابه شدم كه مرا باردار كرد.

از اين رو اسكندر را مارزاده مي‌فرمودند؛ نه شاهزاده.
اسكندر در سال 334 پيش از ميلاد به هنگام پادشاهي داريوش سوم هخامنشي به آسيا وارد شد.

در گرانيك با نيروهاي بومي جنگيد و بعد رهسپار اونكاراي امروزي شد و در اونجا نيز شكست خورد.

بار ديگر با نيروهايي در ”گوگه مله” با داريوش سوم روبه‌رو شد؛ گوگه مله يعني گردن گوساله كه اين محل ميان سردشت در خاك ايران و كردستان عراق هست، برپايه روايت تاريخ‌نگاران يوناني و كساني كه اسكندرنامه را نوشته‌اند او پيروز و وارد خوزستان و شوش مي‌شود.


آوازه‌ي شهرت و دارايي‌هاي تخت جمشيد يا پارسه، اسكندر را روانه‌ي تخت جمشيد مي‌كند؛ تا به دروازه‌ي پارس، كهگيلايشانه‌ي امروزي مي‌رسد.

در اين منطقه با كوهستان‌هاي سخت‌گذار و تنگه‌هاي خطرناك روبه‌رو مي‌شود.

در اين مرحله، سپاه خود را به دو بخش تقسيم مي‌كند؛ بخشي را از مسير رامهرمز و بهبهان از راه مناسب‌تري به سايشان پارس مي‌فرستد و خودش با سپاه سبك‌اسلحه راه كوهستاني (ميان پارس و خوزستان) را پيش مي‌گيرد.

اين راه كه از تنگه‌هاي سختي مي‌گذرد، به‌نام تنگ بوان، تنگ تكاب يا تك (با ضمه) آب خوانده شده هست.

مي‌گايشانند پس از نبرد گوگه مله اسكندر در سخنراني خود فرموده بود اينجا ديگر سخن از نبرد با سوريه يا مصر نيست، اينجا فرمود‌وگو از امپراوري آسياست كه بايد صاحب اون معلوم شود.
«آريو برزن» در اين كوهستان آرايش رزمي گرفت، تدبير فرماندهي او بر اين پايه بود كه سپاه مقدوني را در اين تنگه با توجه به مساعدت طبيعت منطقه، نابود كند.

وقتي اسكندر وارد تنگه شد، به جز موانع طبيعي با موانع دست‌ساز نيز روبه‌رو شد.

هنگامي كه به مكان مناسبي رسيد، نيروهاي ايراني تخته‌سنگ‌هاي بزرگي را به پايين كوه غلتاندند.

همراه با اين تدبير جنگي كمانداران نيز به تيراندازي پرداختند و مقدوني‌ها با دادن تلفات دچار آشفتگي شدند؛ بي‌اونكه بتوانند كوچك‌ترين آسيبي به ايرانيان برسانند.

اسكندر كه به اشتباه خود پي برده بود، از تنگ عقب‌نشيني كرد و «آريو برزن» با سدي از خون، آهن و سنگ‌پاره، راهزنان را به جاي خود نشاند.
اسكندر پس از اين شكست به بازجايشاني اسيران پرداخت و در ميان اونها به چوپاني برخورد كه ايراني نبود و سال‌ها پيش به دست پارس‌ها افتاده بود.

اين فرد، بومي كهگيلايشانه بود و راه را مي‌شناخت.

اسكندر فردي به‌نام كراتر در محل گذاشت و دستور داد شب‌ها، آتش روشن كنند تا ايرانيان متوجه كم شدن تعداد نيروها نشوند و اسكندر از پشت به اونها حمله كند.

به اين ترتيب، اسكندر با راهنمايي چوپان اسيرشده، كوه را دور زد و از پشت، ايرانيان را غافلگير كرد.


«آريو برزن» كه درواقع محاصره شده بود، توانست خط محاصره را بشكند و براي حفظ پارسه (تخت جمشيد) به اون سو رهسپار شود.

اما در راه به ستوني كه پيشاپيش از راه جلگه بهبهان رفته بود، برخورد كرد.

موقعيت خطرناكي پيش آمد و نبرد سختي درگرفت.

«آريو برزن» كه دست‌هايش زخم برداشته يا قطع شده بود، خنجر خود را به دندان گرفت و جنگيد.

شايد از اين رايشانداد هست كه ما ايرانيان ضرب‌المثلي داريم كه مي‌گايشاند: دست اگر از تن بيفتد، جنگ با دندان كنيم.
البته مي‌گايشانند در اين جنگ نهايي، پسر «آريو برزن» به پدر خود خيانت كرده و او را دستگير كرد و به دست دشمن سپرد.


50 out of 100 based on 45 user ratings 520 reviews