فردريك نيچه


فردريك نيچه



فردريك نيچه
درباره نیچه چه می دانیم و نظر شما درباره او چیست؟



ندانم گرایی و خداناباوری

1:

می خواستم درباره نیچه و معرفی ایشان پست بلند بالایی بنویسم و چون رگه های شیرازی دارم و شیرازی ها هم هیچ وقت حال ندارند این مطلب خوب رو برای شما از دکتر محرم آقازاده در اینجا برنامه دادم
دكتر محرم آقازاده

Nietzsche, Fridrich

فردريك نيچه، آلماني تبار هست؛ در ۱۵ اكتبر سال ۱۸۴۴ در راخن متولد شده، و در ۲۵ اگوست سال ۱۹۰۰ در وايمار آلمان ديده از جهان بسته هست.


حرکت دادن اجسام از دور(تله کنیزی)
از علايق نيچه مي توان به هستي شناسي، شناخت شناسي، تفكر مسيحي و يوناني، نظريه ارزش ها، نهيليسم، زيبايي شناسي و نظريه فرهنگ اشاره كرد.


استاد ! اصولا منطق چیست ؟ !
نيچه از سال ۶۴-۱۸۵۸ تحصيلات كلاسيك و اوليه خود را در مدرسه پفورتا به انجام رساند، پس از ورود به دانشگاه بن، به تحصيل در رشته الهيات و واژه شناسي علاقه مند شد و به دانشگاه لايپز يك رفت تا تحت نظر ريتشل به مطالعه واژه شناسي ادامه دهد.


عمل قاضی یا حرفهای وکیل؟
بنيان هاي فكري نيچه متأثر از تفكر يونان باستان، به ايشانژه هراكليتوس؛ سقراط و افلاطون، اسپينوزا، ليختن برگ، شوپنهاور، واگنر، كونوفيشر و امرسون هست.


مثـلث بـــرمـــودا
نيچه، از سال ۷۹-۱۸۶۹ هستاد فلسفه دانشگاه بازل بود.


چاکراها
همينطور نيچه در جنگ فرانسه و پروس داوطلبانه در جنگ شركت، و در جوخه هاي پزشكي به خدمت پرداخت.

آثار نيچه در وقت حياتش و پس از اون تأثيرات بسيار جدي بر جنبش هاي فلسفي، ادبي، فرهنگي و سياسي قرن بيستم گذاشت.


دجال کیست؟؟'؟
آثار مكتوب و منتشر شده نيچه نشان مي دهد كه حيات خلاق او بين سال هاي ۱۸۷۲ تا ۱۸۸۸ بوده هست.


بروس لی (20 پایه ی فلسفه فکری لی )
ياسپرس، نيچه و كي يركه گر را دو فرد هستثنايي برمي شمارد و نيچه را مي توان هستثنايي تر از كي يركه گر دانست، چرا كه نيچه، شوريده سري هست كه در شوريدگي و آفرينشگري اش بي مانند هست.

خطا نيست، اگر فرموده شود نيچه چونان سقراط به زايش و زايندگي اشتياق وافر داشت، چون نيچه بيش از اون كه به توليد انديشه يا ايده پردازي دست يازد، در پي اون بود كه انديشيدن را مورد توجه برنامه دهد.

از اين روست كه اگر فلسفه از نگاه نيچه تعريف شود چيزي نخواهد بود مگر اين كه «فلسفه عبارت هست از آفريدن ارزش هاي نو».

نگاه نيچه به هرچه هست، تازه هست.

قضاوتي كه او درباره جهان مي كند و اون را به پرسش مي گيرد، داوري متفاوتي هست ايشان مي گايشاند: «جهان چيزي جز اونچه هست نيست، و دنياي حقيقي، دروغي بيش نيست»؛ به ديگر سخن، جهاني در پساپشت اين جهان وجود ندارد.

يك وجه بنيادي كار نيچه نقد فرهنگ هست.

نقد فرهنگ شرح و پرده برداشتن از آموزه هاي اخلاقي، ساختارهاي سياسي، هنر، زيباشناسي و...

هست و نقد فلسفي فرهنگ، حمله يا دفاعي در برابر باورهاي يك يا چند اجتماع هست.نيچه به انحطاط فرهنگي عصر خود نظر داشته هست و نمود انحطاط فرهنگي را بي ارزش شدن برترين ارزش ها مي داند.

او چنين نمودي از انحطاط فرهنگي را نهيليسم مي نامد.

نيچه در كتاب «دانش شاد»، «حكمت شادان»، چگونگي انحطاط فرهنگي را در قالب داستان مرد ديوانه اي بيان مي كند.

او داستان «مرد ديوانه اي را بيان مي كند كه در روز روشن فانوس بدست، به ميان بازار دايشاند و در ميان شفرمودي امت بي اعتقادي كه به تماشاي او ايستاده بودند و مي خنديدند فرياد برآورد: من در جست وجايشان خدا هستم،...

و فرمود: ما بوديم كه او را كشتيم؛ ما تبهكاران، ما بوديم كه زنجيري را كه زمين را به خورشيد مي پيوست، گسستيم و اكنون زمين به سايشان نامعلوم مي رود.

اكنون آيا سرما و تاريكي ونيستي را حس نمي كنيد؟ مرد ديوانه را تماشاگران به مسخره گرفتند و ريشخندها كردند.

ديوانه، اون گاه، فانوس را بر زمين كوبيد و فرمود: «من زود آمده ام، وقت من هنوز نيامده هست و اين خبر هراس انگيز هنوز به گوش امتان نرسيده هست.»

نگاهي به هستعاره هايي كه در كتاب «چنين فرمود زرتشت» نيچه وجود دارد، طبقه بندي گونه هاي فرهنگي را در جوامع به خوبي به تصايشانر مي كشد- اگرچه، نيچه در كتاب يادشده با به كاربردن هستعاره هاي خاص به تحول انسان نظر دارد.
استعاره هايي كه نيچه در «چنين فرمود زرتشت» آورده هست، عبارتند از: شتر، شير، و كودك.

به اعتبار اين هستعاره ها، برخي فرهنگ ها را مي توان به شتر، مانند كرد؛ اين فرهنگ ها زاينده نيستند، بلكه حافظ اونچه هست و اونچه از گذشته برجا مانده هستند.

چنين فرهنگ هايي چونان شتر فقط باركشي و فرمانبري مي كنند.

با اين همه فرهنگ در جا نمي زند و گاهي از وضعيت موجود رها مي شود؛ يعني شتر تبديل به شير مي شود.

در اين مرحله هست كه فرهنگ بار مي افكند و چموش مي شود.

بار افكندن فرهنگ و شير شدن اون، در فضايي آرام رخ نمي دهد.

اون گاه كه شتر- فرهنگ- بار مي افكند، بار تبديل به اژدها مي شود؛ شير با اژدها مي جنگد، شير اژدها را مي درد و خود را از «تو بايدهاي» اژدها رها مي سازد و به جاي اون «من مي توانم» را علم مي كند و كار شير بيش از اون نيست.

جنبش ديگر در تحول فرهنگي، تبديل شدن شير به كودك هست.

كودك سرآغاز آفرينندگي هست، كودك بي پيرايه هست، بازي مي كند، فراموش مي كند، مي سازد، فرو مي ريزد و از نو مي سازد.

از اين رو، مي توان فرمود «فرهنگ كودك»، فرهنگي آفريننده و پديد آورنده ارزش هاي نايشانن هست.

نيچه، هيچ گاه رو به گذشته ندارد، كار نيچه برگرداندن ارزش ها نيست، بلكه تعاليم او برمبناي واژگون سازي ارزش هاست.

از همين روست كه او نام زرتشت را چنان رمزگاني بر كتاب چنين فرمود زرتشت نهاده هست.

نيچه در ميان انواع نظريه هايش، يك نظريه بسيار بارز دارد و اون چيزي نيست، جز نظريه انسان برتر.

انسان برتر كسي هست كه در برابر ناملايمات برنامه مي گيرد و بازهم زندگي شادمانه اي را پي مي گيرد.انسان برتر بايد برخود چيره شود و از خود فراتر رود، چرا كه انسان هدف نيست، بلكه پلي هست بين حيوان و انسان برتر.

اونچه انسان برتر مي كند، آري فرمودن به زندگي هست؛ انسان برتر هيچ گاه زندگي را خوار نمي شمارد.

بنابر اونچه فرموده شد، از ديدگاه نيچه مي توان ايده هايي براي آموزش يا طرح يك نظام آموزشي بهره گرفت.

نظام آموزشي مبتني بر ديدگاه نيچه مي تواند نظامي انتقادي و روشنگرانه باشد.

كساني كه برپايه اين نظام تحصيل مي كنند كساني خواهند بود كه در جستجايشان رسيدن به انسان برترند و نيز %د برمي آيند پيوسته به ارزش آفريني دست يازيده و براي خود انگيزه سازي كنند.

سرانجام اون كه، پند نيچه اين هست كه در پي تحقق ارزشمندترين و برترين اهداف خود باشيد، چرا كه هرچه اكنون مي كنيد بازگشت دوباره در سراسر ابديت خواهد داشت.

به ديگر سخن، هيچ چيز فقط براي يك بار نيست.

نيچه جهان را داراي گردش و چرخش پايدار مي ا نگارد.

2:

اسپينوزا رو دوس دارم.

هم اسپينوزای فيلسوف رو ، و هم اون يهودی تکفير شده ء منزوی رو که سه قرن و نيم پيش تو يه مزرعه دور افتاده ، نزديک لاهه ، تمام عمرو در تنهايی زندگی کرد ، فکر کرد ، کتاب نوشت و در چهل و پنج سالگی از مرض سل مرد.


در دنيا انسانهای کمی بودند و هستند که شهامت اينو دارن که همون طوری زندگی کنن ، که در باورشون زندگی رو معنا ميکنن ..

و اسپينوزا يکی از اونهاست.

يه شيشه تراش و عينک ساز فيلسوف ، که با فلسفه ء خودش زندگی کرد و در سادگی زيست و اهل مدارا بود و آزاده و انسان دوست و به شيوه خودش مومن به وجود خدا.

يا به زبان خودش: «وجود جوهری در پس اعراض» ، «خير اعلا» ، «ذات متيقن» ، «وجود واجب» ، «واجب الوجود» ...

از توی فيلسوفا اون و نيچه رو دوس دارم.

هر چن اين دو تا آبشون با هم تو يه جوب نميره.

اين يکی وحدت وجوديه ، اون يکی بيخ هر چی وحدت و وجود و جوهر و مافيها هست ميزنه ميره پی کارش.

اين يکی اهل مدارا با آدماست ، اون يکی با خدا هم سر جنگ داره.

اين طرفدار ديوژنه ، اون هم پياله ء ديونسوس.

اين مهربون و اصلاح طلبه ، اون انقلابی و عاشق ...

و من هر دوشونو دوست دارم ، چون هر دوشون آدمای حقيقی بودن.

ناب بودن.

اصيل بودن ....

و هر دوشون همون طوری زندگی کردن که اين واژه - «زندگی» - در باورشون معنا ميشد ...

خود نيچه يه جايی فرموده: « خوب يا بد ، همان باش که هستی! ..

ناب ، اصيل و حقيقی ...

بازيگری پيشه ء شريفی نيست» ...

و اين همون چيزيه که نيچه و اسپينوزا بودن.

همون چيزی که باعث شده مانا و ماندگار بشن.

ناميرا و مرگ ناپذير.

هميشه در حضور.

هستی هماره.

جاودانه ...

3:

نيچه متفكري هست سخت پرجنجال، ناسازمند و تفكربرانگيز.

هيچ فيلسوفي در عصر حاضر يا تاريخ معاصر اين چنين ريشه اي به مسائل ديرپاي فلسفه غربي و ارزشهاي حاكم بر اون نپرداخته و بدين گونه بي محابا به مباني چنين رايشانكردي نتاخته هست.

در حقيقت تأثير فلسفه نيچه در چالش بنيادهاي فكري و فلسفي مدرنيته در كليه گستره هاي فلسفي، اجتماعي و فرهنگي تأثيري انكارناپذير بر جاي گذاشته هست

4:

« اندیشه‌هایی که فقط با قدم زدن بدست می‌آیند»

این‌که نیچه پیاده‌رو قهاری هست، فقط علایق شخصی متفکر را نمودار نمی‌سازد.

عشق پیاده‌روی فیلسوف نشانه‌ی بارزی از اهداف فلسفه‌ی نوآور اوست.



گوستاو فلوبر می‌فرمود که باید خوب خورد و خوب خوابید و خوب نشست تا خوب اندیشید.

نیچه نشستن و مدام زمین‌گیر بودن را اهانتی بر کار ذهن می‌دانست.

«فقط اندیشه‌هایی که با قدم زدن بدست می‌آیند به چیزی می‌ارزند.» (شامگاه بتان، اندیشه 34)

من هم حرف اون را باور دارم هم حرف این را، چرا که هم علاقه‌مند اونم هم دوستدار این.

بگمانم اون‌یکی تمام حرف را نمی‌فرمود و این‌یکی در حرف غلو می‌کرد.

گویا فلوبر بخش اعظم مادام بوواری را سر پا زیر درخت باغی نوشت.

نیچه آخرین اثر خود اینک انسان را نشسته در اطاقِ تاریکِ شهرِ تورن و زیر تب و سردردهای جنون‌آور روی کاغذ آورد...

بگذریم، خداوندگارانِ قلم شیوه‌ی طنازِ نرگسِ مست را دارند.

من و شما را به حقیقت حریم‌شان راه نخواهد بود.



در این‌که نیچه پیاده‌رو قهاری هست، که دوست دارد کوه‌های سرسبز انگادین محبوبش را زیر پا بگذارد، طول و عرض شهرهای جنوبی نیس، مانتون، ژن، و به‌ویژه تورن را بپیماید، نباید فقط علایق شخصی یک متفکر را دید.

برعکس، این عملِ مداومِ فیلسوف خبر از گسستی می‌دهد که او می‌خواست در راه و روشِ جدیدِ اندیشدنِ اهداف اعمال کند.

دم زدنِ مدام از عشق قدم‌زنی یعنی از چیزی اظهار داشتن، تغییر و تحول ارزش‌ها را به زبان دیگری فراخوان نمودن.

نیچه پیام‌آور دگرگونی‌هاست، و خود اولین پیرو این پیام.

کردار او عین فرمودار اوست.



اما چرا چنین خشم و شقشقه‌ي شتروار علیه کسانی که نشسته می‌اندیشند؟ علیه این فلوبر بزرگِ بی‌چاره، یکی از نوآورترین و نامدارترین نویسنده‌گان، که فیلسوف ما نیهیلست مبتذلش می‌نامد؟ نشسته اندیشیدن در یک اتاق دربسته یعنی قاطی اندیشیدن؛ سری که هوای تازه در اون نشود فکر تازه از اون بدر نخواهد ‌شود.

درواقع، پرخاش نیچه بیشتر علیه موضعِ بدنِ ساکنِ شخص هست تا خود شخص.

تاکید مکرر وی بر ارزش حرکت، یا دقیق‌تر، بر تفوق اندیشه‌های یک تنِ در حال حرکت، وقتی بهتر درک می‌شود که نبرد فیلسوف علیه بینش انکار زندگی را عمیقا دریابیم.

از سقراط به این‌ور، تمام کشیشان و فیلسوفان طرفدار متافیزیک مبلغ عقیده‌ای بوده اند که برحسب اون زندگی زمینی به پول سیاهی نمی‌ارزد.

این تنفر از زندگی قطعا با تنفر از تن جدا نیست.

تن زندان افلاطون هست، مسبب لغزش و خطا برای دکارت و پاسکال.

تن احساساتی هست، تصنعی هست، رخنه‌پذیر و تابع هوس‌ها و سوداها؛ پس سد راهی هست برای شناخت و آزادی روح.

مریدان تن- زندان اونرا رازدار و خاموش می‌خواهند، تا حد امکان در خواب و رخوت، و زنجیرشده زیر پای روحِ پیروز؛ کسانی حتی اونرا مرده می‌خواهند، در یک کلام.



چنین فیلسوفِ زاهدِ نشسته پشتِ میزِ کارش، جدا و بی‌خبر از تن خود، نمونه‌ي دقيق تيپی هست که مي‌تواند نیچه‌ی یاغی را از کوره در‌آورد.

برای او این روشن‌فکر یک نیهیلیست کامل هست، منکر زندگی و ارزش‌های اون.

وی در دنیایی خارج از دنیای واقعی سیر کرده و با زندگی واقعی مخالفت می‌کند.

اما این دنیای فراحسی او دروغ و کاذب هست، افسانه هست، امری هست ذهنی که از خواست انهدام جهان موجود سرچشمه می‌گیرد، و یا از ارزش نیستی که به ناحق به پیشانی زندگی چسبانده‌اند.

به ضرب و زور چنین متفکرانی هست که تا به امروز ارزش زندگی واقعی زیر نقاب دروغین ارزش‌های برتر پوشیده مانده هست.

گوهر والا، حقیقت دروغین، خوبی کاذب...

آه یک مشت آرزوی تار و غمبار آمده از کینه‌های ازلی!

نیچه خدایی را طلب می‌کند که برقصد، پا بکوبد، شادی کند.

دیونیزوس او از غم ناپایان دنیا آگاه هست، درست، اما شاد از این دانش خود.



پس قدم‌ زدن برای اندیشیدن یعنی آزاد شدن از بند خود، یا از بند خودآگاه؛ یعنی آزاد ساختن تن از فعالیت‌های واکنشی خود.

سال‌ها پیش از فروید، نیچه‌ی روان‌شناس بخوبی دریافته بود که فعالیت‌های بدن اکثرا ناخودآگاهانه‌اند.

کافی هست او را بیدار کنیم، او را از اهمیت فعالیت‌های خود آگاه کنیم تا...

«آه! اگر بدانید یک تن صاحب چه قدرتی هست، قادر به چه نیرویی هست.

قدرت او را باید بی‌وقفه از موانع او آزاد ساخت.

به همان دلیلی که جبر از جدول ضرب برتر هست، فعالیت‌های تن ما از احساسات ما، از خواست‌های ما، از ذهن و روش آگاهانه‌ی اندیشدن ما والاتراند.»

پیشاپیش، این خبر خوش را زرتشت بدین شکل ‌داده بود: «تن موجودی ‌ست بس توانا، فرزانه‌ای گمنام که نامش همنام توست.

او در درون تو زندگی می‌کند، در تن تو.

او اصلا خود تن توست!» (درباره حقیر شمارندگان تن)

«کمی این کتاب‌های آلمانی را بخوانید! این‌ها بکلی فراموش کرده‌اند که اندیشیدن را بایستی همچو یک رقص، یک رقص ویژه، یاد گرفت.

آیا در بین متفکران آلمانی کسی به تجربه از این ارتعاشِ ظریفِ ذهن که بسرعت به تمام عضلات تن پخش می‌گردد آگاه هست...؟ هیچ پرورشِ ظریفِ ذهنی نمی‌تواند از سود و نفع انواع متعدد رقص چشم بپوشد: رقصیدن با پاها، رقصیدن با نظریه‌ها، رقصیدن با واژه‌ها.

آیا باز هم نیاز هست بگویم که با قلم نیز باید رقصید، که نوشتن را باید از نو یاد گرفت؟» (شامگاه بتان)

منظور فیلسوف از ارتعاشِ ظریفِ ذهن و رقصِ قلم مسلما این طرز تفکری هست که وی منحصرا نزد اندیشمندان فرانسوی می‌یافت.

برای او پاریس تنها پایتخت ادبیات و فلسفه به حساب می‌آمد و ولتر تنها روح آزاد عصر.

سنگینی و زمختی اندیشه‌ی آلمانی به هیچ عنوان به مزاق فیلسوفِ رقصان خوش نمی‌آید.

خلاصه‌وار بگوئیم که نیچه‌ی آلمانی بزرگترین دشمن فلسفه‌ی آلمانی بود: «جنس من از جنسِ نخراشیده نتراشیده شماها سواست.

در رگ‌های من حتی یک قطره خون آلمانی نیز جاری نیست.»

باید بخاطر داشت که اونروزها فلسفه‌ی آلمانی مدعی سنت هلنی بود، ولیکن آموزش یونانی را از یاد برده و به سخنِ هنرِ عظیمِ تراژدیِ کهن پشت می‌نمود.

امر شناخت که تا به حال ابزاری در خدمت زندگی بشمار آمده بود، اکنون ابزاری برای کسب زندگی بشمار می‌رفت.

(شاعران و فاضلان هرچه بیشتر شعر و فضل می‌فروختند، بیشتر نام و مقام و ثروت می‌اندوختند.) با تمام تمايلش به ادامه‌ي سبك نقاد‌ي كانت، نیچه دست از پرخاش و شماتت کانت برنمی‌داشت که چرا وی برای آزادی از متافیزیک راه هستدلالی خود را تا انتها نپیموده هست.

درواقع، این‌یکی به امرِ قدرتِ قضاوت مقام بالاتری بخشیده و به یاری ترازوی دقیقِ دادگاهِ عقل، قانونی بودن قانون‌گذاریِ هستدلال را نجات می‌داد.

اما برای فیلسوفِ راه‌پیمای ما کار و وظیفه‌ی ذهن قضاوت نیست، ایجاد ارزش‌های جدید هست.

اندیشیدن یعنی کشف و ابداع لوازم و امکانات نو زندگی.

و، البته، این اندیشیدن را باید پیشاپیش خواست، باید اونرا بدرستی یاد گرفت.

سرنوشت متفکران و کاشفان پر هست از درس دلاوری و جسارت، خطرناک‌ترین اقدامات در منزوی‌ترین حالات.

برای «نیک اندیشیدن» باید گوش‌ها را تیز ساخت، حرف و حکایت اندیشمندان بزرگ را شنيد، نوشید، در عمق تن و روح خود دریافت، و سپس...

راه افتاد.

یادگیری پیاده روی و رقص یعنی جدا شدن از جاده‌های پیش ساخته‌ی معلوم، یعنی تسریعِ تدریجی حرکتِ کندِ پا، یعنی سبک ساختن خود از بارِ سنگینِ جهان.

سرنگون ساختن بت‌ها و ابطال دروغ‌های کلیسایی، نفسِ سالم و ذهنِ خلاق می‌خواهد.

برای حفظ دمِ خلاقِ خود، باید نفس کشیدن صحیح را یاد گرفت.

جایگاه اندیشه‌های بزرگ هرگز ساکن و ثابت نیست بلکه مدام در تغییر و تحول هست.

فقط با یک راه پیمایی مدام و بی‌وقفه می‌توان به اون‌ها دست یافت.

راه رفتن کمی به موسیقی نواختن می‌ماند، گاهی آلگرو گاهی پرستو.

(Alégro قطعه موسيقی آرام که معمولاَ در آغاز سمفونی جا می گيرد، Presto يعنی قطعه تند.

م)

برای بار اول در طول تاریخ تفکر فلسفی، نیچه تصویر و تصور جدیدی از اندیشه پیشنهاد می‌داد.

می‌فرمود که عمل اندیشه هیچ‌وقت با خود و به تنهایی اتفاق نمی‌افتد، بلکه همیشه در ارتباط با نیرو و قدرت‌های پیرامون خود صورت می‌گیرد.

در ساعتِ تسخیرِ نیروهای واکنشی کینه، فعالیت اندیشه‌ی شما نتیجه‌ی دیگری جز فلج و انفعال نخواهد بود.

در این لحظه او نه می‌تواند گام بردارد نه پیش برود.

اندیشه نه قدرت هست نه اختیار، و نه حتی نوعی قدرت اختیار، پیشامدی هست که اتفاق می‌افتد، و یا نمی‌افتد.

مسیحیت و دولت و حماقت، که بسا از حماقت خودمان‌اند، می‌توانند به راحتی نیروی اندیشه را مهار سازند.

کار اندیشه اجباراَ تائید مسیر نیست، رقصِ شادابِ اعلامِ ناقوس دشمنی علیه وقت هست.

متفکر باید اندیشیدنِ علیه عصر خود را یاد بگیرد.

فیلسوف یا ویرانگر ارزش‌هاست یا فیلسوف نیست.

ارزش‌هایی را که او بنا می‌سازد نه تاریخی خواهند بود و نه ابدی، بلکه نامعاصر و نابهنگام.

این ارزش‌های تازه‌ی نابهنگام ربطی به حسن نیت متفکر ندارند، به چیزی که متفکر را وادار به اندیشیدن ساخته هست مربوط‌اند.



«اندیشه‌هایی موجودند که عوام و نیمه عوام بودن صاحبان‌شان را فاش می‌سازند، رفتار و کردار و سستی جای پای اون‌ها را لو می‌دهند.

این اندیشمندان قدم زدن بلد نیستند.

هیچ چیزی خنده‌دارتر ازاین نویسنده‌گان نیست که می‌خواهند با سر و صدای فراوان در دور و بر خود نمایش هنری راه بیاندازند: امیدوارند پاهای خود را پنهان نمايند!» (دانش طربناک، قطعه 282)

هر ذهن و اندیشه، هر چند بالا‌بلند و عالی‌مقام، نیازمند نیرو و قدرتی هست تا او را به اندیشیدن وادارد، او را در راهِ فعالِ شوندگی سوق دهد؛ راه رفتن را، اندیشیدنِ علیه عصر خود را نمی‌توان به تنهایی یاد گرفت.

زرتشتِ نیچه، این مربی بزرگ که با قلمش پتک می‌زد و بت می‌شکست، صاحب چنین قدرتی بود.

که خواننده‌ی من اجازه دهد تکیه کلام پرمعنای این پیاده‌رو قهار را یکبار دیگر این‌جا تکرار کنم: « فقط اندیشه‌هایی که از قدم زدن بدست می‌آیند به چیزی می‌ارزند.

سری که در اون هوای تازه نشود، فکر تازه از اون بدر نخواهد شد.»

فردریش ویلهلم نیچه، پسرِ مرتدِ یک کشیشِ واعظ، تا آخر عمرش گمان برد که معنی اسم پیامبر محبوبش زرتشت، Zarathoustra، « ستاره‌ی طلایی» هست (zar یعنی طلا.

astre = ستاره در زبان لاتین) او اشتباه می‌کرد.

در زبان اوستایی، زرتشت یعنی « مالک شتر پیر».

اما این خطای کوچک و شاعرانه‌ی مرد بزرگ را که به ما اندیشه‌ی جدید و راه جدید اندیشیدن را آموخت، نباید بحساب آورد.

در دنیای دروغینی که شاعر و نویسنده وعارفش یک مشت دجال کاذب و دروغ‌گویند، گاه‌گاهی مردان نادری ظاهر می‌شوند همچو شقشقه‌ی خشم دهان شتر...

و سپس فرو می‌ریزند.



آخر کلام، اول درد.



اين مقاله اول بار در کتاب« نيچه در قرن بيستم» چاپ انتشارات نگيما سال 1382 چاپ شده هست.



http://www.rezaghassemi.org

5:


فـــريدريش نيـــچه
Fridrich Nietzsche
(١٩٠٠ ـــ ١٨٤٤)


راه‌ گشـای مـدرنيته ، فـرديت و نافـذترين منتقـد دين‌گـرايی





مراكز معتبر آكادميك و فكری دنيای امروز ، اتفاق نظر دارند كه در ميان نخبگان و انديشه پردازان بزرگ تاريخ جهان پنچ تن از اهميت و جايگاه ايشانژه‌ای در شكل دادن به انديشه و معرفت كنونی جهان برخوردارند.

ارسطو بعنوان پدر علوم ، منطق ، نجوم ، شعر ، ادبيات ، سياست و زيست شناسی در راس اونها برنامه دارد.

چهار متفكر و انديشمند ديگر اين ليست پنج نفره به ترتيب عبارتند از: افلاطون ، كانت ، نيچه و ايشانتگشتاين.

شناخت زندگی ، افكار و آثار اين پنج تن اهميت بسزايی برای هر انسان متفكر و انديشمند امروزی دارد.

ما در سلسله مقالاتی به زندگی و آموزه‌های اين پنج انديشه پرداز بی همتا در تاريخ انديشه سياسی و اجتماعی خواهيم پرداخت.



فردريش نيچه در يك خانواده عميقاً مذهبی به دنيا آمد.

پدر و نيز پدر بزرگش كشيش‌های پروتستان بودند.

پدر نيچه از همان بدو تولد وی وسواس و كوشش زيادی در تربيت دينی فردريش داشت.

دوران كودكی و جوانی نيچه با تحولات خاصی در زندگی او روبرو نيست.

نيچه دوران مدرسه را در يك مدرسه وابسته به كليسا گذراند و در ده سالگی شروع به آموزش موسيقی و سرودن شعر كرد.

اما زندگی او بسيار دشوار بود.

تنها هنگامی كه ٤ ساله بود ، پدر ٣٦ ساله او چشم از جهان فروبست.

اما مادرش كه زنی نيك نفس و پرمايه بود نگهداری از او را بعهده گرفت.

نيچه سخت كوش و پركار بود و هنگامی كه تحصيلات دانشگاهی خود در رشته فلسفه در دانشگاه باسل را می‌گذراند ، به دليل هستعداد چشمگيرش حتی قبل از اونكه پايان نامه دكترای خود را به اتمام رساند در سال ١٨٦٩ صاحب كرسی هستادی دانشگاه در رشته زبان يونانی گرديد.

در اونوقت نيچه تنها ٢٥ سال داشت.

اما وضع سلامتی او هيچگاه رضايتبخش نبود.

نامه‌های متعددی كه از او بجا مانده هست ، وجود انواع بيماريها و رنج‌های جسمی را گواهی ميدهند.

نيچه سالها از شكم درد ، چشم درد و ميگرن رنج می‌كشيد.

به دليل همين بيماريها و بايشانژه درد شديد چشم سرانجام در سال ١٨٧٩ يعنی هنگامی كه تنها ٣٤ ساله بود ، تدريس در دانشگاه را رها كرد.

بيماری سرانجام نيچه را مجبور به اقامت در يك هستراحتگاه درمانی در سوئيس كرد.

او همينطور مدت زيادی نزد خواهرش زندگی كرد و مورد مراقبت و پرستاری برنامه گرفت.

اما در سال ١٨٨٨ به بيماری فراموشی نيز مبتلا گشت و دو سال بعد در سن ٥٦ سالگی درگذشت.



نيچه از سرسخت‌ترين منتقدين تفكر و فلسفه سنت گراست.

مهمترين مشخصات آثار و افكار او تيزبينی تحليل گرايانه ، زبان گايشانا ، شكاكيت عميق نسبت به دين ، قدرت و نيز ترديد جدی در توانايی شناخت علمی انسان هست.

به عقيده نيچه كوشش انسان در راه شناخت واقعيت قبل از هرچيز از نياز او به نتيجه كار و دستيابی به پايداری ناشی ميشود.

لذا انسان در رايشانكرد جهان شناسی خود در جستجوی ساده كردن و قابل پيش بينی كردن پرسشهاست.

نيچه منتقد سرسخت آسان گيری در شناخت و بررسی هست.

بر پايه چنين دركی هست كه نيچه به انتقاد شديد و راديكال از ذهنی بودن فلسفه و متافيزيك و دين و فرهنگ می‌پردازد.

او اين باور را پيش می‌كشد كه هيچ يك از مفاهيم و آموزه‌های دينی ، فلسفی و مرامی به خودی خود دارای ارزش مهمی نيستند بلكه اين انسانها هستند كه به اونها ارزش داده و نظام ارزشگذاری را ايجاد كرده‌اند.

اين انسانها نيز عملا انگيزه‌ای جز ساده كردن حقيقت و اخلاق و قابل پيش بينی كردن بغرنجی‌ها ندارند.

اما نيچه پس از اين انتقادات تند و تيز ، خود در پی ايجاد دستگاه مفهومی تازه‌ای نيست.

زيرا نيچه اصولا منتقد ‌«حقيقت‌» و ‌«اخلاق‌» محض هست.

او همه كوشش خود را صرف افشاه ٴ انگيزه‌هايی می‌كند كه در پشت ارزشگذاری‌های موجود نهفته هست.

از همين رو نيچه و نگرش انتقادی او همچون كارآمدترين راه گشای مدرنيته محسوب ميشود.

زيرا رايشانكرد عمومی او با همه زيگزاگها و فراز و نشيب‌ها بطور كلی همواره در جستجوی نقد ارزشهای از پيش تعيين شده هست.

او از اين طريق در حقيقت نقش بزرگی در افزايش آگاهی انسانی ، تابو شكنی و نشان دادن نسبی بودن ارزشهای بشری و مفهومی ، بازی كرد.

تصادفی نيست كه وی را يكی از بزرگترين و موثرترين متفكران شكل دهنده شناخت و معرفت امروزی بشر ميدانند.



آثار مهم نيچه به ترتيب عبارتند از: تولد تراژدی (١٨٧٢)(Die Geburt der Tragoedie) ، انسانی ، چنين انسانی (١٨٧٣)(Menschliches, Allzumenschliches) ، دانش شاد (١٨٨٢) (Die froehliche Wissenschaft) ، چنين فرمود زرتشت (٩١_١٨٨٣)(Also Sprach Zarathustra) ، خواست معطوف به قدرت (١٨٨٦) (Der Wille zur Macht) و سرانجام آخرين اثر كه فشرده زندگی و افكارش می‌باشد: ‌«اكه هومو‌» (١٨٨٨)‌ (Verket Ecce Homo) «اين هست انسان‌» (١٨٨٨) نام دارد.



نيچه زندگی پر درد و رنج و پيكار ستودنی اش در راه غلبه بر ‌«دشمن درونی‌» و نيروهای تباه كننده زندگی اش را ‌«اين هست انسان‌» برشته تحرير در اوج بلوغ فكری در ٤٥ سالگی در آخرين كتاب خايشانش بنام ‌«اكه هومه‌» (١٨٨٨)(Verket Ecce Homo) در آورد كه در زير به بررسی اون خواهيم پرداخت.



بايد بخاطر داشت كه از افكار و زندگی نيچه تفاسير گوناگونی وجود دارد ، اما بخش زيادی از سوه ٴ برداشتها و بايشانژه نسبت دادن افكار نژادپرستانه و فاشيستی به نيچه بشدت نادرست و مغرضانه هست.

زيرا افكار او درباره انسان كه در زير بدان خواهيم پرداخت مغاير با چنين برداشتهايی هست.

اما يك دليل مهم سواستفاده از نيچه مواضع سياسی خواهر او اليزابت و بايشانژه شوهر خواهر او می‌باشد.

خواهر نيچه با يك مرد فاشيست آلمانی ازدواج كرده بود و از نظر تمايلات فكری و سياسی تحت تاثير شوهرش برنامه داشت.

شوهر خواهر نيچه به دليل موقعيتی كه برای نگهداری و مراقبت از نيچه در سالهای پايانی زندگی فراهم شده بود ، به نامه‌ها و دست نوشته‌های نيچه دسترسی داشت و از اونها بطور مغرضانه‌ای بايشانژه پس از مرگ نيچه سواستفاده كرد.

شوهر خواهر نيچه بسياری از نامه‌ها و دست نوشته‌های او را نابود و يا سانسور كرد و در بخشی از اونها نيز دست كاری كرد.

كوشش آگاهانه و مغرضانه او اين بود كه نيچه را از نظر فكری همداستان خود و بعنوان يك فيلسوف طرفدار نژاد برتر و مدافع نظريات فاشيستی معرفی كند.



اما يك دليل ديگر تنوع برداشتها از نيچه و بايشانژه قرائتهای منفی از او ، رايشانكرد و طرز نگاه و نوشتار خود نيچه می‌باشد.

متون و نوشته‌های نيچه از ايشانژگی خاصی برخوردارند كه مختص خود اوست.

آثار نيچه پژواك ذهنيت تند و تيز ، پرشور و طغيانگرانه اوست.

نوشته‌های او بسيار دشوار و پيچيده هست.

نقل قول كوتاه و خارج از متن از آثار نيچه بی اندازه دشوار هست.

لذا نوشته‌های او به اشكال گوناگون و بدون توجه به متن و موضوع و هدف نايشانسنده بطور يكجانبه‌ای مورد برداشتهای عجيب و غريب برنامه گرفته هست.

از اينرو شناخت خود نيچه و شخصيت و افكار او برای راهيابی به آثارش از اهميت بسزايی برخوردار هست.



نيچه به فرهنگ ، زبان و اساطير يونان باستان علاقه شگرفی داشت.

با وجود انتقادات شديدی كه نيچه به دوران و افكار رمانتيك داشت ، اما در رفتار خود تا حدی تحت تاثير رمانتيك‌ها بود.

نيچه نيز مانند لردبايرون شاعر بزرگ و نامور دوران رمانتيك در واقع يك اشراف زاده طغيانگر بود و تصادفی نيست كه از يكسو فلاسفه دوران روشنگری بايشانژه كانت و روسو را بعنوان ‌«اخلاق گرايان متعصب‌» مورد انتقاد برنامه ميداد ، اما به بايرون و آثار او عشق می‌ورزيد.

اما يك ايشانژگی شگرف نيچه ، كوشش او برای در هم آميزی و تركيب ارزشهای دو گانه هست.

زيرا نيچه از يكسو ستايش گر ابر انسان نه به معنای لغوی و زورمندی بلكه به معنای توانمند شدن انسان هست و از سوی ديگر به فلسفه ، ادبيات و هنر و بايشانژه موسيقی عشق می‌ورزد.



برتراند راسل(Bertrand Russell) فيلسوف مشهور و معاصر انگليسی از اين نظر به مقايسه ميان نيچه و ماكياولی می‌پردازد.

به عقيده وی با وجود تمايزات زيادی كه ميان اين دو متفكر وجود دارد ، شباهتهای زيادی ميتوان در ميان اونها يافت.

راسل می‌نايشانسد: ‌«ماكياولی انديشه‌های خود را از تجربه عملی سياست پيشگی و زندگی می‌گرفت و هيچگاه يك نظريه پرداز تجريدی و پر وسواس و بلند پرواز نبود.

اما نيچه فردی دانش آموخته بود كه آموزه‌های خود را برپايه مطالعه و دانش و تعمق فلسفی و تجريدی پيش كشيد.

اما تشابه اونها بسيار بيشتر از تمايزاتشان هست.

فلسفه اجتماعی نيچه دارای هم پيوندی بسيار نزديكی با انديشه‌های ماكياولی در كتاب شهريار دارد.

آموزه‌های هر دو اونها در باره قدرت ، اخلاق و مسيحيت دارای نزديكی‌های بسياری هست.

هر دو اونها رايشانكردی ضد مسيحی دارند.‌»

تاايشانل نيچه از مفهوم فرديت و ‌«من‌» و ‌«منيت‌» را ميتوان از مناطر گوناگون مورد بحث برنامه داد.

گاهی منظور نيچه از فرديت مفهومی هست كه در برابر ‌«تنوع‌» برنامه ميدهد و گاهی دركی تفسير گرايانه هست كه در برابر پوزيتيايشانسم برنامه ميدهد.

اما مسئله پايه ی او نفی حقيقت مطلق هست.

نيچه در برابر اين آموزه پوزيتيايشانستی كه می‌گايشاند: ‌«تنها فاكت‌ها وجود دارند‌» ، می‌گايشاند: ‌«هرگز تنها فاكت‌ها وجود ندارند ، بلكه انواع تفاسير و برداشتها از اونها وجود دارند.‌» نيچه بر اين باور هست كه: ‌«دنيا در برابر برداشتهای بی پايان و بی انتها به گونه‌ای باز برنامه دارد.

هر يك از اين برداشتها درباره جهان هستی دارای پيش فرضهای معينی هست كه در پيوند نزديك با خواست تحقق اونها بر پايه ‌«قدرت‌» برنامه دارد.

هر يك از اين تاايشانلات نه نفی كننده و نه قابل تبديل به تاايشانل ديگری هست.‌» به باور نيچه اين تاايشانل‌ها گاه چنان نسبت به همديگر متفاوت و متعارض‌اند كه بازشناخت متن اصلی را دشوار می‌كنند.

نيچه مثلا در باره تاايشانل‌های گوناگون از انقلاب فرانسه می‌گايشاند: ‌‌«باز شناختن متن از پس تاايشانل‌ها كاری هست بسيار دشوار ، انگار متن پشت تفسيرها گم شده هست.‌»

لذا تصادفی نيست كه ميشل فوكو در مقاله ‌«نيچه ، فرايشاند و ماركس‌» با تاكيد بر اينكه از نظر نيچه تاايشانل هرگز متوقف نمی‌شود ، نوشت كه: ‌‌«اين سه متفكر ما را در برابر يك امكان تازه برای تاايشانل كردن برنامه دادند و بار ديگر امكانی برای هرمنوتيك به وجود آوردند.‌» همينطور تصادفی نيست كه اكثر متفكران پسامدرن به پيروی از نيچه پرداخته و يا تحت تاثير او بوده‌اند.

كسانی مانند ميشل فوكو ، ژاك دريدا ، فيليپ لاكولابارت از اين جمله‌اند.

در ميان اونها بايشانژه ژاك دريدا فيلسوف مستقلی بود كه دل سپردگی بسياری به نيچه داشت و در نوشته‌هايش به انتقاد راديكال از آيين‌های سنت گرايانه پرداخت و سهم قابل توجهی در روی برگردندان نسلی از روشنفكران غربی از ماركسيسم ارتدكس و از انقلابی گری همچون راه علاج بيماريهای اجتماعی داشت.




مفهوم فرديت انسانی در نماد ‌«ابر انسان‌»

به باور نيچه هوش و شناخت انسان بی نهايت و بی انتها نيست بلكه محدود و مشخص هست.

همين قرائت از محدوديت درك انسانی هست كه نيچه را به ترديد و انتقاد از تاايشانل‌های انسانی می‌كشاند و اين متفكر را به شكاكيت و فلسفه انتقادی رهنمون ميشود.

بعبارت ديگر فردباوری نيچه نه محصول باور او به توانايی شگرف انسانی بلكه ناشی از ترديد او به نگاه انسان به جهان پيرامونی اش هست.

علت پايه‌ای رايشانكرد انتقادی نيچه به انسان و جامعه در نگرش ضد دينی او نهفته هست.

نيچه بر اين باور هست كه تفكر دينی نزديك به ٢٠٠٠ سال بر انديشه انسان چيره بوده هست.

اين ارزشهای دينی همواره به انسان امر و نهی كرده و به او حكم كرده‌اند كه چه بايد كرد و چه نبايد كرد.

چيرگی نگرش اخلاق و فرهنگ دينی بر انسان يوغی به گردن او نهاده هست و رهايی انسان از يوغ اين بندگی تنها وقتی مقدور هست كه از اون بلگسلد.



نيچه در كتاب ‌«چنين فرمود زرتشت‌» دين را به اژدهايی تشبيه می‌كند كه طی قرنها بر سرنوشت و تفكر انسان فرمان رانده هست.

اخلاق دينی و دستورالعمل‌هايی كه اين ارزشها برای زندگی انسان در نظر گرفته همچون جبری دروغين هست كه مانع روشن بينی و شناخت و تكامل انسان هست.

بنابراين عامل اصلی محدوديت بينش انسان ، دين و ارزشهای ناشی از اون می‌باشد.

راه انسان برای فرديت يافتن از مسير غلبه بر اخلاق دينی می‌گذرد و لذا بايد بر اين اخلاق دينی چيره گشت و اونرا بدور افكند تا بتوان به ‌«ابر انسان‌» تبديل شد و بر محدوديتهای بينشی انسان عادی فايق آمد.

نيچه تاكيد می‌كند كه انسان بجای پذيرش يوغی كه اژدهای مسيحيت به گردن او نهاده و همواره بر او فرمان رانده هست كه: ‌«تو مكلف به....‌» ، بايد به شيری تبديل شود كه بگايشاند: ‌«من می‌خواهم‌».

اين اولينپيش شرط گسستن از اخلاق دينی و گام نهادن در راه خلاقيت فردی و انسانی هست.

اما اين نيز برای تبديل شدن به فرديت قهرمانانه كافی نيست.

بايد يك گام ديگر به پيش نهاد و از شير به كودكی معصوم تبديل شد.

چرا كه ‌«كودك معصوم‌» نماد تولدی تازه و دست نخورده هست.

تولد تازه انسان به معنای اون هست كه هيچ سنت و ارزش از پيش تعيين شده‌ای بر ذهنيت انسان نقش نه بسته هست.

ذهنيت كودك معصوم از هر گونه ارزشهای تحميلی مسيحيت مبراست و لذا توانايی گسستن از ارزشهای دروغين و از پيش ساخته شده و ساده انگارانه را داراست.

بنابراين شير ، نماد ترديد و شكاكيت و انتقاد از فرهنگ و اخلاق دينی هست ، اما هنوز به معنای ‌«ابر انسان‌» شدن نيست ، بلكه به معنای فردگرايی قهرمانانه هست.



نيچه در اكثر آثار خود به انتقاد شديد از مسيحيت می‌پردازد و اونرا علت اصلی ركود و نزول انسان ميداند.

قدرت دين بر انسان قدرتی نامربوط و نا به حق هست و لذا بايد بر افتد.

اما در جواب به پرسش ارزشهايی كه بايد جايگزين ارزشهای دينی گردند ، نيچه با تاكيد می‌گايشاند: هيچ چيز.



چنين پاسخی نشانه شكاكيت و رايشانكرد انتقادی او به جامعه و انسان هست.

اما نگرش انتقادی نيچه در واقع نه متوجه انسان و جامعه بلكه اخلاق و ارزشهای حاكم بر اونهاست.

با چنين نگاهی هست كه نيچه مفهوم ‌«ابر انسان‌» را پيش می‌كشد كه مراد او تاكيد بر فرديت انسان هست.

نيچه با گذار از مفهوم انسانهای عادی ذوب شده در دين يا در ايدئولوژی و يا هر مفهوم مشابه در جستجوی فرديت انسانی هست كه در دوران او همچون نماد ‌«قهرمانی‌» غير عادی و فراتر از ارزشهای عام بشری جلوه گر ميشود.

نيچه از نبود قهرمان در جامعه مدرن شكوه مند هست.

با اين وجود قهرمان مورد نظر نيچه نه نوابغ و يا شواليه‌ها بلكه كسانی‌اند كه انسان را در انسان بودن و ‌«خود بودن‌» نيرومندتر می‌سازند و ارزشها و اخلاق حاكم بر جامعه را زير سوال می‌برند.

اما بايد بخاطر سپرد كه در اين ستيز عليه ارزشهای رسمی و اخلاق غالب اجتماع هيچ حقيقت مطلقی وجود ندارد.

اين بدان معنی هست كه انسان هرگز قادر به دسترسی به حقيقت مطلق نيست.

لذا تلاش فرد انسانی برای خود يابی و راهيابی بسوی ايده آل ‌«ابر انسان‌» پيكاری هست تراژيك.

اما همين پيكار تراژيك هست كه انسان را به منزلت قهرمانی فرا می‌رايشاناند و از خود فراتر می‌برد.




انسان چگونه اون ميشود كه هست؟

آخرين كتاب نيچه كه حاصل تاملات و بازنگری انديشه‌ها و فشرده همه زندگی و آموزه‌های اوست ‌«اكه هومو‌» (١٨٨٨)(Verket Ecce Homo) ‌«اين هست انسان‌» نام دارد.

‌«اكه هومو‌» تحليل زندگی نيچه و كوششی در راه خودشناسی و خوديابی و شيوه اون هست.

در اين كتاب نيچه به توصيف و تحليل واقعياتی می‌پردازد كه به پرورش و ساختن يك متفكر و فيلسوف منجر ميشود.

نيچه خود را با سقراط و افلاطون مقايسه می‌كند تا بتواند پرسش مركزی كتاب خود يعنی شكافتن چگونگی ایجاد يك متفكر را توضيح دهد.

هدف نيچه از اين مقايسه اون هست كه راه غلبه انسان بر خود خايشانشتن را نشان دهد.

او در جستجوی فرارايشاناندن انسان به مرزهايی فراسوی خود و فراسوی ارزشهای دينی و سنتی حاكم هست.



بايد تصريح كرد كه در اين رايشانكرد نايشانسنده هرگز نشانی از تواضع و فروتنی نمی‌توان ديد.

او آشكارا خود را ‌«يك فيلسوف بزرگ‌» می‌نامد و اصولا فروتنی را همچون ارسطو رايشانكردی نابخردانه و نشانه فقدان اعتماد بنفس آدمی می‌شمرد.



كتاب شامل ١٤ فصل هست.

نيچه در فصول نخست هنگامی كه به توصيف موقعيت و منزلت فيلسوف و متفكر می‌پردازد ، مقام فيلسوف را در حد پيامبران بالا می‌برد.

نيچه بدون تواضع خود را در مقام فيلسوف برنامه ميدهد و در اين رايشانكرد روشی آشكارا خودمركز بينانه دارد.

او پرسشهايی پيش می‌كشد كه خواننده را در شفرمودی فرو می‌برد: ‌«چرا من چنين هشيارم‌» ، ‌«چرا من موفق به ایجاد چنان آثار مهمی در زندگی شدم ؟‌» ، ‌«چرا من اصلا يك سرنوشت‌ام ؟‌» ، ‌«چرا من فراتر از يك انسان عادی‌ام ؟‌» ، ‌«چرا من يك ديناميت هستم ؟‌»

‌«اكه هومو‌» شامل دو بخش هست.

بخش نخست كه به خود شناسی اختصاص دارد و نايشانسنده سرنوشت خود را با سرنوشت فلسفه پيوند ميزند.

بخش دوم سير منطقی و كرونولوژيك زندگی و آثار نايشانسنده را در بر می‌گيرد.



از توضيحات نايشانسنده ميتوان دريافت كه زندگی بسيار سختی را پشت سر گذاشته و اخلاق سخت گيرانه دينی را با همه وجود حس كرده ، اما هيچگاه تسليم اون نشده و ميل چيرگی بر اون همواره در درونش شعله ور بوده هست.

اما پرسش مركزی او حول محور گزينش راهی هست كه او را به چنان انسانی تبديل كرده هست كه هست.

بعبارت ديگر ‌«اكه هومو‌» سرنوشت خود او همچون فيلسوف و متفكر هست.



نيچه تاكيد می‌كند كه راه تبديل او به انسانی فراتر از يك انسان عادی اخلاق گرا ، گذر از مسير دشوار طغيان عليه متافيزيك بوده هست.

زيرا انسان اگر خود را همچون ‌«سايه خدا‌» بنگرد ، هرگز قادر به كاربرد نيروی عقل خود و ايجاد پلی بسوی خود برای فراتر رفتن از خود و گزينش زندگی آزادتر و تازه‌تر نيست.



نيچه ‌«اكه هومو‌» را در ٤٥ سالگی كه به فرموده او ‌«پربارترين دوران زندگی و فصل پختگی و كشت محصول زندگی هست‌» به رشته تحرير در آورده هست.

می‌نايشانسد: ‌«اين ماه اكتبر همان ماه تولد من هست كه نماد پاييز زيبا و فصل درو و برداشت ميوه زندگی هست‌».

نيچه كتاب را به ‌«خود‌» بعنوان ‌«هديه زندگی‌» تقديم می‌كند.

اما اين دوران پختگی نايشانسنده در حقيقت فصل نگاه دوباره به زندگی و تفسير اون نيز هست.

تنها در پرتو چنين بازبينی و نقد زندگی پشت سر هست كه می‌ميتوان به آينده نگريست و به پرسش چگونه انسان شدن انسان چنانكه هست جواب داد.

نيچه تاكيد می‌كند كه به همين دليل ناگزير هست كه زندگی اش را دوباره داوری كند و تكليف خود را با خود روشن كند.

لذا بايد به يك خانه تكانی و بريدن ناف زندگی خود دست زند و اونچه را كه بايد بدور بريزد از اونچه كه بايد حفظ شود ، جدا كند.

زيرا تنها از اينراه هست كه انسان ميتواند به زندگی خود ارزش دهد و خود را جاودانه كند.

در اين بازبينی بايد با گذشته برخوردی فعال كرد و حساب خود را با گذشته روشن كرد.

در اين كار بايد روشن كرد كه چه چيزی ارزش حفظ شدن و تقايشانت را داراست و چه چيزی بايد ترك شود.

در اين بازبينی گذشته نيچه بر چند موضوع انگشت می‌گذارد.



نخست اينكه مروری بر زندگی خود و نيز ديگر فلاسفه روشن می‌كند كه چيزی بنام حقيقت مطلق وجود ندارد.

اونچه كه وجود داشته از يكسو متافيزيك ، برداشتها و تاايشانل‌های گوناگون از مسايل و ظواهر بوده هست و از سوی ديگر ‌«دانش شاد‌» و ‌«زندگی بخش‌» كه در ‌«نفس آزاد انسانی‌» نهفته هست.

نيچه تاكيد می‌كند كه وی بر خلاف سقراط كه همه زندگی را ‌«تدارك مرگ‌» دانسته ، او زندگی را سرشار از نشاط و عشق به سرنوشت ميداند.

لذا فلسفه و فعاليت فلسفی عين ‌«نفس كشيدن در هوای تازه‌» هست.

در تشريح پروژه فلسفی خود ، نيچه تاكيد می‌كند كه جوهر اون عبارت بوده هست از: ‌«تبديل انسان مخلوق به انسان آفريدگار‌».

اما برای اين كار لازم هست كه همه ارزشهايی را كه خوب و بد و نيك و شر و مثبت و منفی را آفريده‌اند زير سوال برد.

نيچه در جواب به اين پرسش كه كدام معيارها ، شاخص چنين ارزشگذاريهايی‌اند ، از عقل عملی و يا عقل ناب سخن می‌گايشاند.

اما در گام بعد نشان ميدهد كه اين عقل عملی يا عقل ناب نيز چيزی جز ارزشهای چهار گانه‌ای نيست كه در چهار مفهوم بنيادی: ‌«حقيقت‌» ، ‌«اخلاق‌» ، ‌«دانش‌» و ‌«باور‌» جلوه گر ميشود.

نيچه تاكيد می‌كند كه برای دستيابی به منبع واقعی حيات وظيفه فلسفه نه بررسی ايده حقيقت بلكه درست زير و رو كردن همين مفاهيم چهارگانه هست.

بنابراين از ديد نيچه بسيار لازم هست همه اونچه كه ‌«حقيقت‌» ، ‌«اخلاق‌» ، ‌«دانش‌» و ‌«باور‌» تلقی ميشود ، مورد بازبينی برنامه گيرد و دست كم صحت و سقم اونها با ترديد و انتقاد نگريسته شود.



نيچه با انتقاد تند از كانت می‌گايشاند او قصد داشت كه از طريق عقل و معرفت به ايده خرد ناب دست يابد ، اما همين رايشانكرد را بايد زير سوال برد.

زيرا بدون افشا و انتقاد از نيروها و ارزشهايی كه معيارهای كاذب ما را آفريده‌اند و به دشمن زندگی انسان تبديل شده‌اند ، نميتوان راه رهايی را يافت.

نيچه منظور خود از زير سوال بردن اين ارزشها را بطور فشرده چنين خلاصه می‌كند كه: ‌«اون باش كه هستی.‌» ارزشهای چهارگانه فوق بجای اونكه كمكی به خلاق كردن انسان كنند ، در عمل مانع ديدن و كشف خود انسان شده‌اند.

انسان به دليل ترس از خدا و يا در نظر گرفتن خير و شر قبل از هر چيز خود را می‌فريبد و راه كشف و خوديابی را بر خود مسدود می‌كند.



نيچه اونگاه تحليل از گذشته را به نگاه به آينده پيوند می‌زند و می‌گايشاند مهمترين هدف انسان غلبه بر خود و ساختن پلی بسوی خود بايد باشد تا بتواند نواقص خود را بازيابد و شناخت درستی از خود كسب كند.

در اين كوشش نيچه راه و رايشانكرد خود را پيش می‌كشد و می‌گايشاند می‌خواهد صادقانه همه چيز را روی ميز بگذارد.

می‌گايشاند: ‌«عليرغم بيماريهای مختلف ، خود را كاملا سالم ميدانم.

صرفنظر از اينكه اندام و ارگانهای من چه واكنشی نشان دهند ، من سالم هستم.

اين معادله شگرفی هست ، اما چنين هست.‌» در توضيح اين معادله شفرمود انگيز می‌گايشاند: ‌‌«هايشانت انسان همواره دوگانه هست.

چيزی بنام حقيقت مطلق وجود ندارد.

هايشانت انسان چيزی ميان مرگ و زندگی هست.

انسان هموقت هم مرگ هست و هم زندگی.

زندگی ارثيه‌ای هست دوگانه كه در جايی ميان تباهی و نيكی برنامه دارد.‌» نيچه تجربه خود از زندگی را باز می‌كند و توضيح ميدهد پدرش هنگامی كه ٣٦ ساله بود و او تنها چهار سال داشت ، با زندگی وداع كرد.

اما در اين تباهی و انحطاط او توانست با كمك مادر خود كه نماد عشق به زندگی بود ، نيروی نشاط و شادی بخش زندگی را كشف كند و بر تباهی چيره گردد.



نيچه تاكيد می‌كند كه عليرغم بيماريهای گوناگون هرگز خود را قربانی نيروهايی تباه كننده زندگی نميداند.

می‌گايشاند تباهی را از پدرش به ارث برده بود ، اما توانست از راه شناخت خود بر خود غلبه كند و عليرغم دردهای گوناگون به زندگی بازگردد.

می‌گايشاند: ‌«در تاريك‌ترين روزهای زندگی نيز در جايی روشنايی وجود دارد كه بايد اونر كشف كرد تا بتوان نيروی زندگی را بازيافت.

اما كشف نيروی زندگی تنها با نيروهای درونی انسان ممكن هست.

بايد توانايی دگرگونی از تباهی به زندگی را در خود كشف كرد و از انحطاط به حيات گذر كرد‌».

نيچه می‌گايشاند تنها با زير سوال بردن ارزشهای كاذب توانسته هست بر بيماری كه دشمن درونی او بوده هست ، چيره گردد.

نيچه می‌نايشانسد: ‌«برای اون كس كه از درون دالان تنگ بيماری گذشته هست ، زندگی زيبايی و نشاط ديگری دارد.

درد و زندگی در ستيز با يكديگر نيستند ، فراسوی اونها را بايد ديد.‌»


انديشه انتقادی دوران مدرن

در حقيقت ميتوان فرمود كه عبارت فوق ، جوهر فلسفه نيچه را تشكيل ميدهد.

اين دريافت بدان معنی هست كه انسان همواره در حال دگرگونی هست و هايشانت يگانه‌ای ندارد.

لذا حقيقت يگانه‌ای نيز وجود ندارد ، اما هنر واقعی يعنی ‌«تحمل حقيقت‌».

به اين ترتيب اهميت پايه ی رايشانكرد انتقادی نيچه در تابو شكنی و نقد ارزشهای حاكم هست كه هموار كننده راه انسان مدرن بشمار ميايد.

اين نگرش نيچه يكی از ستونهای مستحكم و سنتی فلسفه و تفكر غرب را كه مبتنی بر دين ، مسيحيت و نگاه به جامعه و انسان بر پايه ‌«اخلاق دينی‌» و ‌«بالا‌» و ‌«پايين‌» و ‌«مافوق‌» و ‌«مادون‌» شمردن جايگاه ارزشها بود ، مورد چالش جدی برنامه داد.

نيچه نشان داد كه چنين ارزشهايی جاودانی وجود ندارند.

نظريه نيچه نه تنها تضاد انديشی در فلسفه و اخللاق و سياست را بطور راديكال رد كرد بلكه در عمل نگاه مثبتی به چالشهای واقعی زندگی ايجاد كرد و نشان داد كه انسان ميتواند حتی از تباه‌ترين و بدترين موقعيتها نيز بهره برداری مثبت كند.

بعبارت ديگر راه خلاصی واقعی نه در ثنايشانت و اجبار به انتخاب ميان يزيد و حسين و يا بهشت و جهنم و يا جنگ و صلح بلكه در فراسوی اونهاست.



نيچه كه قبلا انديشه ‌«ابر انسان‌» را پيش كشيده بود در آخرين اثر خود ‌«اكه هومو‌» به انديشه ‌«انسان‌» چنانكه هست و اونچه ميتواند شود ، رسيد.



در اين ترديدی نيست كه نيچه برخلاف برخی از تفاسير اصولا هرگز تمايلی به قدرت نداشت و هرگز نمی‌خواست يك ‌«ابر انسان‌» به مفهوم لغوی كلمه باشد.

يكی از عناصر مركزی انديشه نيچه طغيان عليه ‌«اخلاق بردگی‌» هست.

اصولا برای نيچه معنای خوب و بد و ‌«بالا‌» و ‌«پايين‌» به شكل سنتی خود مطرح نبود.

او هرگز نه تنها در پی تقسيم بندی انسانها به ‌«انسان برتر‌» و ‌«انسان بدتر‌» نبود بلكه ارزشهايی را كه اين گونه تقسيم بنديها را می‌آفريدند و ميان انسانها ديوار می‌كشيدند به شدت زير سوال می‌برد.

برای نيچه خود انسان و زندگی او و چگونه انسان شدن انسان ، اهميت مركزی داشت.



نيچه بشدت تحت تاثير باروخ اسپينوزا بود كه شعارش اين بود: ‌«گريه نكن ، نخند ، بينديش‌».

اما خود به يكی از بزرگترين و موثرترين متفكران و فيلسوفان غرب تبديل شد و امروزه به عنوان يكی از پنچ متفكر بزرگ دنيا بشمار ميرود.

او ابتدا محقق زبان بود و كتاب انجيل را به زبان اصلی اش خوانده بود و در خانواده بشدت مذهبی با عمق روح و تربيت مذهبی آشنايی يافته بود.

نيچه تبديل انسان به موجودی گناهكار را كه بايد از طريق طلب بخشش از پروردگار و ‌«نيروهای بالايی‌» عفو شود ، بشدت ضد انسانی ميدانست.

او بر اين باور بود كه دستگاه كليسا و انديشه گناهكاری و عفو و نيز زندگی پس از مرگ در حقيقت زندگی و نيروی خلاقيت را از انسان گرفته و او را اسير كرده هست.

اين عين اخلاق بردگی و اسارت هست كه انسان مجبور شود در برابر قدرت حكام چه دينی و چه غير دينی زانو زند و طلب عفو كند.

نيچه در جايی در انتقاد شديد از مذهب و كتاب انجيل می‌گايشاند: ‌‌«هنگام به دست گرفتن كتاب انجيل ، برای اجتناب از آلودگی بايد دستكش به دست كرد‌».



انتقاد نيچه از دين و فرهنگ و ارزشهای حاكم بر جامعه چندی پس از مرگ وی مورد بازخوانی عميق و گسترده روشنفكران و انديشمندان غرب برنامه گرفت و تبديل به رايشانكردی چنان فراگير شد كه مدرنيته بدون اون قادر به گشودن راه خايشانش بجلو نبود.

جوهر اصلی انتقاد نيچه به اين دريافت منجر ميشود كه در پشت ارزشها و فرمودمانها ، انسانها برنامه دارند.

لذا انسان بايد خود را چنان كه هست بشناسد و چيزی بنام شر مطلق و نيك مطلق وجود ندارد.

انسان تنها از طريق بازشناخت و بازتعريف خود هست كه ارزش واقعی خود را می‌يابد.

باز تعريفی كه نه در سيستم ارزشگذاری نهادها و رسوم موجود بلكه در فراسوی اونها وجود دارد.



نيچه در كتاب ‌«فراسوی نيك و بد‌» می‌نايشانسد: ‌«هر چه می‌گذرد بر من بيشتر چنين می‌نمايد كه فيلسوف در مقام انسانی كه ناگزير از اون فردا و پس فرداست ، خود را همواره با امروز خايشانش در ستيز يافته هست ، و می‌بايد كه بيابد.

دشمن او همواره آرمان امروز بوده هست.»

اين سخن نيچه گوهر انديشه انتقادی مدرن هست.

چرا كه مدرن بودن به معنای نقد اوضاع كنونی هست.

از اين منظر نيچه بعنوان گشاينده راه مدرنيته دشمن سنت‌های جزمی هست و به جنگ با گذشته‌ها و نيز امروز می‌رود و در اين پيكار دائمی با بقايای سنت‌ها و جزم‌های گذشته و امروز حتی از پذيرش آرمانهای امروز نيز سرباز ميزند.

در چنين پيكاری هست كه نيچه در موقعيتی ناآرام برنامه دارد و هم با سنتها و باورهای كهنه می‌جنگد و هم با اونچه كه به نظر اكثريت امت درست می‌نمايد.



محسن حيدريان
شنبه ١٧ خرداد ١٣٨٢
--------------------------
منابع:
• Nietzche, Friedrich, 1994, Om moralens h„rstamning, Raben Prisma.


• Nietzche, Friedrich, 1957, Samlad skrifter, M„nsklighetm alltfÂrm„nsligt, en bok fÂr fria andar, Stockholm, Symposion.


• Nietzche, Friedrich, 1980, S‚ talade Zarathustra, Stockholm, Bonniers.


• Therborn,G.

1995.

European Modernity and Beyond - The Trajectory of European Societies 1945-2000.

London, SAGE Publications.


6:

نیچه، دین و حقیقت

نيچه فيلسوفي هست كه فراتر از هزاره ها و وقت انديشيد.

اوندره مالرو مي نايشانسد: ‹‹تمام انديشه هاي بنيادي قرن بيستم يا از اون نيچه هست يا ماركس.›› انديشه هاي او انديشه هايي هست كه براي تماميت بشريت سالها ي بسيار رهنمون بوده و بدون شك همه هزاره ها والاترين عهد و پيمان هاي خود را به نام او خواهند بست.

نيچه خود تصايشانر كساني كه انديشه هاي او را مي خوانند و اون را به كهنگي و عقب بودن از وقت متهم مي كنند اينگونه ترسيم مي كند:

‹‹ با روان هاي تنگشان به تو بسيار مي انديشندو همواره از تو انديشناك اند! سرانجام انديشيدن به هر چيزي انديشناكي هست! تو را به خاطر تمام فضيلت هايت كيفر مي دهند و اونچه بر تو مي بخشايند تنها لغزشهاي تو ست.››[1]

اين مگسان بازار همان ‹‹واپسين انسان›› ها هستند كه مي گايشانند: ‹‹ما خوشبختي را اختراع كرده ايم.››

اما مشكل دين كه با تنگ نظري فلسفه دين ناميده شده هست! غافل ازاينكه دين در تعارض با فلسفه هست.

اديان از وقت پيدايش خود تا كنون يك سلسله ارزشهايي را ارايه داده اند كه اين ارزشها به جاي اونكه در جهت خواست قدرت بشر بوده باشد در جهت انحطاط بشر بوده هست.

همه اون چيزهايي كه در مسيحيت يا در ديگر نظامهاي اخلاقي به نام اصول اخلاقي معرفي شده اند چون رحم و شفقت، مهر و محبت و ايثار و فداكاري موانع قدرت بشر بوده اند.

عمومي ترين دستور بر بنياد دين و اخلاق چنين هست: ‹‹اين يا اون كار را بكن و از اون و اين دوري گزين – تا كامروا شايشان! وگرنه.....›› نيچه اين را گناه اولينخرد، يعني بي خردي جاايشاند مي نامد.[2]

ايرادي كه بر عموم نظامهاي اخلاقي وارد هست اين هست كه اونها ميان انسان فرق نمي گذارند و همه نيازها و خواسته هاي اونها را يكسان به حساب مي آورند، در حاليكه نمي توان همه انسانها را يكسان دانست و براي اونها اخلاق واحدي در نظر گرفت.

چنين اخلاقي در زير نقاب بشر دوستي مايه ضلالت و زياني ست براي انسانهاي والا و ممتاز.



نيچه از اولينكساني بود كه رشته ارتباط دين و فلسفه را از هم گسست.

نيچه متافيزيك دين را با نوشته هاي خود از بن و بيخ برانداخت.

او بهترين پلي ست بين پوزيتيايشانسم و اگزيستانسياليسم، در صورتي كه اين دو حوزه متفاوت فلسفي را در وسيع ترين زمينه اونها در نظر بگيريم.

خطاب نيچه به انسان هست در حالت فرديت او! نيچه انسان عادت زده و تابع رسم و قراردادها را سرزنش و تحقير مي كرد و خواستار نيرو مند شدن و شكوه يافتن انسان بود و او را دعوت مي كرد كه سالار شورهاي خايشانشتن شود و از حد خود فراتر برود.

كار و زندگي نيچه كوششي بود براي يافتن معنايي براي يك هستي ناب و اصيل انساني.

از نظر نيچه مفاهيمي چون خدا، دين، فضيلت حقيقت، گناه و زندگي ابدي همه از دروغهايي هستند كه از غريزه هاي ناپسند و بيمار گونه انسان ناشي مي شوند.




------------------------------------------------------------ --------------------

1- چنين فرمود زرتشت؛ ترجمه داريوش آشوري، انتشارات آگاه 1379 (فرمودار هاي زرتشت، بخش يكم، درباره ي مگسان بازار)

2- شامگاه بتان؛ ترجمه عبدالعلي دستغيب، نشر پرسش 1376 (چهار خطاي بزرگ، پاره ي 2)

7:

منظور نيچه از اينکه خدا مرده هست چيست؟


نيچه فيلسوفي بود كه همواره فراتر از يك فيلسوف يا زبان شناس به واژه ها مي نگريست.

او نه تنها با واژه ها مي انديشيد كه با اونها زندگي مي كرد.

او نه تنها بي باك زيستن كه بي باك انديشيد ن و بي باك سخن فرمودن را مي خواست.

نيچه با انديشه هاي زيست كه ديگران مي هراسيدند بدان بينديشند، او از پرتگاهي پريد كه ديگران مي ترسيدند بدان بنگرند.

يكي از كليدي ترين اين انديشه ها ‹‹مرگ خدا›› هست.

نيچه براي اولينبار در حكمت شادان جاييكه نايشاند زرتشت را نيز همانجا داده بود اين موضوع را فراخوان كرده بود.

اما حال بصيرت زرتشت، به او امكان مي دهد تا وضع تازه يي بيافريند: مرگ خدا - : ‹‹ اما زرتشت چون تنها شد با دل خود چنين فرمود: چه بسا اين قديس در جنگل اش هنوز چيزي از اون نشنيده باشد كه خدا مرده هست!››

اما مرگ خدا چه پيامدهايي دارد و قاتل يا قاتلين خدا چه كساني هستند؟

آشكار ترين نتيجه اي كه از اين بحث مي توان گرفت همان برآمدن نيهيليسم (نيست انگاري) هست.

نيچه در ميان همه انديشمندان مغرب زمين اولينفردي بود كه برآمدن نيست انگاري و دامنه و عظمت واقعه را دريافت و بازگو كرد.

او اولينكسي بود كه دريافت چگونه و تا چه اندازه ايمان مسيحي از ديار غرب رخت بر بسته و پيامدهاي اون چيست.

از اين رو بود كه او كلام معروفش را فرمود، كلامي كه تكان دهنده فرهنگ مغرب زمين شد: ‹‹خدا مرده هست!››

مرگ خدا يعني آشکارگي خواست نيستي .

وقتي خدا خواست نيستي نبود مثلا خداي يونانيون هرگز همان نيستي يعني منظورم همان " امر هندسي " متافيزيک نبودند .

اما خواست نيستي که نوعي خواست کينه توزانه انديشه يهودي هست خدا را به خواست نيستي تبديل کرد .

براي نيچه پوچ انگاري يعني همان خدا يعني همان خواست نيستي از مسيحيت آغاز مي شود و اينک ما در عصر آشکارگي خواست نيستي يعني همان مرگ خدا به سر مي بريم .



‹‹خدا مرده هستِ›› نيچه، دعوتي براي واژگوني تمامي ارزشها و آفرينش ارزش هاي نو بود.

نيچه تحصيلات دانشگاهيش را در رشته الهيات آغاز كردو در جايشان كاملا مذهبي (مادر و خواهر) رشد كرد...اما هرگز دروغهاي خدايان را باور نكرد و فريب سحر و جادايشان پيامبرانشان را نخورد.

با وجود اين بصيرت و بينش عميق نيچه باعث مي شود تا پيامد هاي اين امر را بسنجد، همه توهم هايي را كه توانسته اند دوام بياورند، ايشانران کند و کار ايشانراني فرهنگ کهنه را، که يکپارچه بر ايده خدا هستوار بوده هست، يکسره کند؛ دنياي متعادل متا فيزيکي و دوآليستي و اخلاقيات اون را دور بريزد- متافيزيکي که ازاين اخلاقيات مايه مي گيرد و به نوبه خود پايه اون را مي سازد.

پس زرتشت نيز مي رود که به نوبه خود دست به کار واژگوني ارزشهاي کهن شود.

اما انگيزه نيچه در عمق مثبت و آفريننده هست.

نيچه جز براي ساختن، چيزي را دور نمي ريزد و ايشانران نمي نمايد.

اين انسان اخلاق سنّتي هست، يعني همان اخلاقي که نيچه واژگونش مي نمايد، که وايرني را فقط براي ايشانراني مي خواهد؛ و درست به اين علّت هست که نيچه اخلاق او را ايشانران ميکند.

نيچه اخلاقي را ايشانران نمي نمايد مگر درصورتي که ان را با اخلاقي ديگر جايگزين کند، و الزاماتي که نفي رسوم اخلاقي او را مي طلبد، با راحت طلبي هاي غير اخلاقي مغايرت دارد.

بنا بر اين، اگر زرتشت از مرگ خدا خشنود هست از ان روست که اين امر سازندگي هاي نايشانن را امکان پذير مي نمايد، از اون روست که اين امر تاريخي، يک اصل متافيزيکي نو مي سازد و از اين پس همه چيز، حتّي شيدايي ترين آرزو نيز مجاز هست و بزودي اخلاق تازه اي زاده خواهد شد که چنان از اخلاق سنّتي فراتر هست که ميتوان اون را ابر انساني ناميد، و بزودي ابر انسان، که به حق با هقير شمردن انسان و اخلاق انسان جاي مي گيرد، زاده خواهد شد.

همين ابر انسان هست، كه باكشش به سايشان فضيلت جديدي بر پايه اخلاقي نو ، كه خواست توانايي(توان خواهي) هست، به دومين مرحله ي تبديل سرشت ارزش ها مي پردازد، يعني به آفرينش ارزش هاي نو.

نو بودن اين ارزش ها از جمله اين هست كه هيچ موجود متعالي نيست كه تحميلشان كند...: امّا قابل تحقيرتر از انسان ها، واپسين انسان ها هستند که مفهوم ‹‹همه چيز مجاز هست›› را آانگونه که زرتشت نيچه ميخواهد، نمي فهمند.

براي ايشان معناي عبارت نه اون هست که‹‹انسان به هرکاري توانا هست››، بلکه اين هست که‹‹انسان هر حقي را درا هست››؛يعني اين معنا را از اون نمي گيرند که ‹‹کارهاي بزرگ امکان پذير هست››، بلکه چنين مي پندارند که ‹‹هر کار حقيري مجازاست››.

درکشان اين هست که اگر خدا مرده هست، پس ديگر نه اخلاقي وجود دارد نه تکليفي و نه روشي براي زيستن.

اونها نفي رسوم اخلاقي را با غيره اخلاقي بودن عوضي ميگيرند.



بنابر اين، هر چند مرگ خدا شرط لازم براي ايجاد يک اخلاق نو و بطور کلّي تر يک فرهنگ نو هست، اما شرط کافي نيست و چنانچه الزام نايشانني که فضيلت توان خواهي هست در اون ندمد و نيرايشان برخاسته از سستي خواهي يا نابودي خواهي باشد، اونگاه ميتواند به زوالي مفرط، پست تر از اخلاق کهن، به نيست خواهي يا نيهيليسم بينجامد.

اين هست اونچه بصيرت زرتشت بر ايشان آشکار مي سازد و صداقتش او را به فراخوان اون وا مي دارد: مرگ خدا ارزشي چند پهلو دارد: به آرزوهاي بزرگ مجال ميدهد، امادر برگيرنده تهديدي هولناک نيز هست.



و هيچ راه حل ميانگيني، هيچ راه گريزي وجود ندارد.

امكان ندارد مانند انسان ها ي برتر چنين وانمود كرد انگار خدا هنوز هست.

نه، خدا مرده هست، مرگي تام و تمام.

از اين امر بايد آگاهي كامل و روشن داشت.

امت گوش شنيدن اين درس را ندارند كه خدا مرده هست و با مرگش اينك پاي برد و باخت زندگي ر ميان هست؛ زرتشت اينجا با يك شكست رو به رو مي شود.

: با اين حال جاي تاسف نيست، و اون گاه كه نماي روشن بينانه ي نيچه را از فضايل انساني، فضايل كساني كه هنوز به خدا معتقدند كامل كرديم، اون گاه كه معلوم شد اين فضايل تا چه حدي نزول كرده اند، اون گاه معناي تحقير و فراخوام او را به جايگزيني شان-با وجود خطر سقوط بيش تر-بهتر درك خواهيم كرد.



از همين رو شكست زرتشت نا اميدش نمي كند، زيرا مي داند اگر امت درس او را نمي فهمند، در عوض هستند نخبگاني كه بتوانند منظور او را درك كنند و به همراهش آفرييندگان فرا انسان تبديل شوند.



اونچه نيچه دريافته بود، بروز نيست انگاري كنشگر بود، مرحله كشنده تر و خطرناك تر از نيست انگاري رايج! اما حال با اين نيست انگاري كنشگر چه بايد كرد؟

از ديد نيچه اين خود بشر بود كه خدا راكشت و حال بايد تاوان اين قتل را بدهد.

در فراسايشان نيک وبد مردي چراغ به دست بر سر جمعيت فرياد مي زند که شما خدا را کشتيد .

قاتل خدا در واقع همان مدرنيته يا بهتر بگايشانيم همان متافيزيک هست .

يعني وقتي خدا با زيرکي تمام به نيستي تبديل شد و نمايندگان کينه توزي در رايشان زمين يافت.

يعني زاهدان .

اهميت زيادي دارد که خداي يونانيان را از خداي مسيح تمييز بدهيم.

پروژه مسيحيت از نظر نيچه عاقبتي جز پوچ انگاري مدرنيته نخواهد يافت چرا که از همان ابتدا کارش را با نيرو گرفتن از نيستي يعني همان خداي مسيحيت آغاز مي نمايد.



اونچه مسلم هست اين هست که خدايان براي نيچه مفهومي ندارند.

خدايي فراتر از ذهن انسان وجود دارد که اين لطف رو به انسان کرده، اين شانس رو به انسان داده تا از اين موقعيتي که براش فرآهم شده، کمال هستفاده رو بکند.اينکه عده اي با ساختن خدايان حقير ذهني شان، اين موقعيت و شانس را از انسان ميگيرند و زمينه را براي رسيدن به پوچي فراهم مينمايند، و با ارائه خدايان دروغين خودشان، زندگي را انکار ميکنن و نيهيليسم را ترايشانج مي نمايند، همه اينها کساني هستند که قاتل خدا محسوب ميشوند.

انسان ميتواند با آزادي تمام از زندگي لذت ببرد، ولي وقتيکه به ديني گرايش پيدا ميکن- و همانطور که ميدانيم تمام اديان موانعي رو براي انسان ميگذارند و مانع پيشرفت و آزادي بشريت هستند- و در واقع به نوعي زندگي رو انکار مينمايند، خودشان را از اين لذات ممکن محروم مينمايند و اين اشخاص، قاتلين خدا هستند.



بهر حال ‹‹مرگ خدا›› نيست انگاري را از مرحله منفعل خود فراتز مي برد و نيست انگاري را فعال تر مي سازد، نيهيليسم آرام آرام به اوج خود نزديك مي شود.



اون افرادي كه مرگ خدا را باور نكردند بيش از همه مي ترسند تا بخواهند به مرگ خدا فكر كنند.

با چنين ترسي هرگز نمي توان اين حقيقت را دريافت.

بزرگترين عاملي كه باعث بوجود آمدن خدا و خدايان يا هر نيرايشان مافوق بشري شده هست، ‹‹ترس››است.ترس انسان از شرایط ناشناخته پايه اصلي پيدايش اديان و مذاهب و بدنبال اون خدايان هست.

ترس انسان اوليه باعث بوجود آمدن اعتقاد به نيروهاي بشري بود و هرچه انسان متكامل تر و پيشرفته تر مي شد اين ترس بتدريج در قالب خدايان و با تكامل ديني و اخلاقي بشر اين ترس در قالب يك خداي واحد كه در مذاهب گوناگون اسامي گوناگون داشت نمود پيدا كرد.



خدا زاييده ترس بشر از علل و شرایط ناشناخته هست.بزرگترين رسالت نيچه هم مبارزه با اين ترس بود.



زرتشت در دومين رايشانا خطاب به روح سنگين مي گايشاند:"آيا مي داني شجاعت بهترين قاتل هست.

در من
چيزي هست كه شجاعت مي خوانمش......شجاعت هست كه حمله مي كند او حتي مرگ را نيز شكست مي دهد."

پس مي توان ادعا كرد ترس از نپذيرفتن مرگ خدا به نوعي از درون خود انسان سرچشمه مي گيرد.


بايد ريشه ي اون را يافت و سمپاشي كرد.

با نابودي اين ترس هست كه رها خواهيم شد.

البته "رهايي يك چيز هست تنهايي يك چيز ديگر.."


-----------------------------------------------------------
مقاله كامل در وبلاگ انساني بسيار انساني به آدرس:
http://gazooki.blogfa.com
احسان گزوکي

8:

Friedrich Nietzsche: Biography and Works
15 اكتبر ( 23 مهر ) 1844:
فريدريش نيچه در بخش روكن، در نزديكي تونزن، ساكسوني پروسي به دنيا مي آيد.

پدرش، كارل لودايشانگ نيچه، پيشواي روحاني روستا و پسر يك پيشواي روحاني هست؛ مادرش فرانزيسكا نيچه دختر پيشواي روحاني روستاي مجاور پوبلس هست.

فريدريش نيچه اولين ثمره ازدواج اونها بود.

اونها دو فرزند ديگر نيز به دنيا مي آورند: اليزابت و ژوزف.

1849:
نيچه پدرش را به علت بيماري اونسفالو مالاسيا از دست مي دهد.


1846:
نيچه به عنوان دانشجايشان الهيات و واژه شناسي وارد دانشگاه بن مي شود (16 اكتبر)
1865:
در عيد پاك 1865 تحصيل در رشته الهيات را (در نتيجه از دست دادن ايمانش به مسيحيت) رها مي كند و در 17 اوت بن را ترك فرموده رهسپار لايپزيگ مي شود.

در پايان اكتبر يا شروع نوامبر يك نسخه از اثر شوپنهاور جهان به مثابه اراده و پنداره و تصور
را از يك كتاب فروشي كتاب هاي دست دوم، بدون نيت قبلي خريداري مي كند؛ او كه تا اون وقت از وجود اين كتاب بي خبر بود، به زودي به دوستانش فراخوان مي كند كه او يك ‹‹شوپنهاوري›› شده هست.


1867:
اولين اثر نيچه به چاپ مي رسد: Zur Geschichte der Theognideischen Spruchsammlug
او به مدت يك سال براي خدمت در هنگ توپخانه اي ارتش فراخوانده مي شود.

در سرباز خانه به عنوان يك سوار كار ماهر شناخته مي شود:

‹‹ در اينجا بود كه اولينبار فهميدم كه اراده زندگي برتر و نيرومند تر در مفهوم ناچيز نبرد براي زندگي نيست، بلكه در اراده جنگ اراده قدرت و اراده مافوق قدرت هست!››
1868:
با ريچارد و اگنر ملاقات مي كند و شيفته او مي شود.

اكنون واگنر و شوپنهاور با هم تر كيب مي شوند تا به اونچه از لحاظ عاطفي دين جديد نيچه هست، تبديل گردند.


1869:
نيچه در بيست و چهار سالگي به هستادي كرسي واژه شناسي Philology كلاسيك در دانشگاه بازل و به عنوان آموزگار زبان يوناني در دبيرستان منصوب مي شود.

در 23 مارس مدرك دكتري را بدون امتحان از جانب دانشگاه لايپزيگ دريافت مي كند.


1871:
از دانشگاه بازل كرسي فلسفه در خواست مي كند كه پذيرفته نمي شود.

آثار نيچه:
1872: زايش تراژدي اولين اثر تاليفي نيچه به چاپ مي رسد.


1873: تاملات نابهنگام I: ديايشاند اشتراوس
1874: تاملات نابهنگام II: درباره ي سودمندي و ناسودمندي تاريخ براي زندگي
تاملات نابهنگام III: شوپنهاور در مقام آموزگار
1876: تاملات نا بهنگام IV: ريچارد واگنر در بايرايشانت
1878: انساني بسيار انساني
1879: گزيده ي آرا و اندرزها ( اولين ضميمه انساني بسيار انساني؛ انتشار در فوريه)
آواره و سايه اش ( دومين ضميمه انساني بسيار انساني؛ انتشار در 1880)
1880: نگارش سپيده دم ( انتشار در 1881)
1881: نگارش دانش شاد ( انتشار در پاييز 1882)
1883: فوريه: نگارش بخش اول چنين فرمود زرتشت
ژوئن: نگارش بخش دوم چنين فرمود زرتشت
1884: نگارش بخش سوم چنين فرمود زرتشت (ژانايشانه)
1885: نگارش بخش چهارم چنين فرمود زرتشت (آوريل)
1886: فراسايشان نيك و بد نوشته و منتشر مي شود.


در سپتامبر و اكتبر پيشفرمودارهايي براي چاپ جديد آثار پيپينش مي نايشانسد
1887: تبارشناسي اخلاق نوشته و منتشر مي شود.
1888: قضيه ي واگنر نوشته و منتشر مي شود
اراده معطوف به قدرت رها مي شود، ارزيابي دوباره ارزشها به جاي اون به دست گرفته مي شود.
شامگاه بتان نوشته و براي چاپ آماده مي شود.


دجال و اونك انسان (زندگي نامه خود نوشت نيچه) نوشته مي شود.


نيچه در مقابل واگنر و ديترامب هاي ديونيسوس گرد آوري مي شود.


1889: ارزيابي دوباره همه ارزشها رها مي شود.

نيچه در كارلو آلبرتو، تورن، فرو مي پاشد (3 ژانايشانه): هنگامي كه به هوش مي آيد، ديگر از سلامت برخوردار نيست.


شامگاه بتان در آخر ژانايشانه، نيچه در مقابل واگنر به طور خصوصي، منتشر مي شوند.


1890: مادر نيچه او را با خود به شماره 18، ايشاننگارتن، نومبرگ، باز مي گرداند، و به تنهايي به مراقبت از او مي پرازد.


1892: چاپ مجموعه آثار منتشر شده ي نيچه و گزيده ي يادداشت هايش
1894: در فور يه ‹‹آرشيو نيچه ›› در شماره ي 18 ايشاننگارتن بنيان نهاده مي شود.


1895: دجال و نيچه در مقابل واگنر منتشر مي شوند.

اليزابت خواهر نيچه صاحب اختيار چاپ آثار نيچه مي شود.

فلج نيچه كه از لحاظ ذهني كودك شده، آغاز مي شود.


1896: اليزابت ‹‹آرشيو›› را به وايمار مي برد.


1897: مادر نيچه مي ميرد (20 آوريل)؛ اليزابت او را به وايمار منتقل مي كند و او و آرشيو را در ايشانلا سيلبريك جاي مي دهد.


1900: نيچه در 25 آگوست در وايمار چشم از جهان فرو مي بندد.


|+| < =text/>GetBC(23); 20 نظر
• احسان • جمعه بيست و دوم مهر 1384 ؛ 10:39 سپس ظهر

9:

[...] امروز برايتان خبر خوشي دارم،‌ گامي سرنوشت ساز برداشته ام ‍‍‍ــ افزون بر اون بر اين باورم كه اين گام براي شما نيز مفيد خواهد افتاد.

از اثري كوتاه (حداكثر صد صفحه چاپي[1]) سخن مي گايشانم كه عنوانش چنين هست:

چنين فرمود زرتشت
كتابي براي همه كس و هيچ كس
اين سرآغاز نامه ايست كه نيچه در 13 فوريه 1883 در راپالو به ناشر خود ارنست شمايستنر در شمنيتس نوشت.

بي هيچ تو جيهي اين نشان دهنده اين هست كه نيچه چگونه اين «اثر كوچك» خود را ارج مي نهاد، اثري كه در اين برهه از وقت فراهم آمده،‌ بخش نخست از زرتشت آتي بود.

نيچه كه خود اين اثرش را جدي ترين و نيز شادترين دستاورد خايشانش مي داند، اون را «اثري شاعرانه» يا پنجمين انجيل مي پندارد.

كوتاه سخن اينكه چنين فرمود زرتشت كتابي هست براي همه كس و هيچ كس؛ كتابي كه اگر كسي با اون چنان كه بايد سر كند، يعني جانمايه ي انديشه ي اون را زندگاني كند، نقشي ناستردني بر روان آدمي مي گذارد.

هركسي خود را بدان بسپارد چيزي از اون مي گيرد.

محال هست كسي اين كتاب را عميقا بخواند و همان آدمي بشود كه قبلا ازين بوده هست.


ماجراي در آميختگي من با اين كتاب در اين چندسال داستان درازي ست كه اگر عمري بود از اون سخن خواهم فرمود.

امّا كوشش من در اين مجال بررسي دقيق و جز به جز كتاب و انديشه هاي نيچه هست كه از زبان زرتشت پيامبر ايراني روايت شده.

حال پس از گذشت بيش از يك قرن يك ايراني از زبان نيچه انديشه هايي را بيان مي كند كه همواره فراسايشان نيك و بد بوده هست.

در اين مجال و موقعيتهاي آتي به معرفي كتاب،‌ ترسيم خطوط عمده اصلي كتاب،‌بررسي پيشفرمودار و سپس فرمودارهاي زرتشت خواهيم پرداخت.


چنين فرمود زرتشت در چندين بخش و به تدريج چاپ شد.

اولينبخش اين كتاب در سال 1883 به چاپ رسيد.

بخش دوم چند ماه بعد در همان سال و بخش سوم در 1884 منتشر شد.

ناشر قصد داشت،‌بخش چهارم را كه نگارش اون در فوريه 1885 به پايان رسيد به علت فروش ناموفق بخش هاي پيشين به چاپ نرساند.

نيچه دستور داده بود،‌چند نسخه چاپي ايشانژه براي شخص خود مهيا كنند كه البته بعدها از مخاطباني كه اين نسخه ها را برايشان فرستاده بود،‌خواست كه اونها را برايش پس بفرستند.

اونچه اين اثر را يكتا و گيرا كرده،‌نمايشي از يك ايشانرانگري خلاقانه هست كه به تفصيل در فرمودارهاي آتي بحث خواهد شد.



1- منظور، بخش نخست اثر هست.

10:

پیشفرمودار؛ بند 6فردريك نيچه
در نيمه پاياني پيشفرمودار، زرتشت پس از اونكه دو آموزه بزرگش ‹‹مرگ خدا›› و ‹‹ ابرانسان›› را فراخوان كرده، غمين از اينكه هنوز كساني هستند كه او را نمي فهمند .

امت گوش شنيدن اين درس را ندارند كه خدا مرده هست و با مرگش اينك پاي برد و باخت زندگي در ميان هست؛ زرتشت اينجا با يك شكست روبرو مي شود.

در بند 6 ناگهان اتفاقي رايشان مي دهد كه چشمها را خيره مي كند: بندبازي از دريچه اي بيرون مي آيد و بند را در مي نوردد كه بر دو برج، بر فراز امت و بازار بسته بودند.

بندباز اولينهمراه زرتشت هست و هنوز آفريننده نيست، بلكه چهره يي ست از انسان برتر.

بندباز نماد عصيان نيروهاي فعال و كنشي عليه نيروهاي واكنشي ست و به راه ابر انسان مي رود اما هنوز از مرگ خدا غافل هست، به همين جهت محكوم به شكست و سقوطش مرگبار هست.

اما ناگهان اتفاقي رايشان مي دهد كه باعث حيرت و ترس امت مي شود.

دريچه ديگر بار گشوده مي شود و كسي با جامه رنگارنگ مانند دلقكان، بيرون مي جهد و گام بر مي دارد و هنوز يك گام واپس تر ننهاده غريايشان ديو آسا بر كشيده و چونان نعش بر زمين مي افتد.


دلقك كاريكاتور زرتشت هست.

او از زرتشت تقليد مي كند.

او همچون زرتشت مدعي پيشي گرفتن و چيره شدن هست.

اما چيره شدن براي او بدين مفهوم هست: يا بر دوش ديگري سوار شدن (بر دوش انسان و بر دوش خود زرتشت خزيدن) يا از رايشان اون پريدن.

اين دو تعبير نادرست درباره ‹‹ابر انسان›› هست.


نيچه با مفهوم ابر انسان نمي خواهد زرتشت را به آموزش چيزي يكسره خيالي وا دارد.

اما ابر انسان بي شك آفريننده هست.

زرتشت حكم فوق اخلاقي زير را آموزش مي دهد: بايد در محدوده ي امكانات زميني بيافرينيم، و در آفرينش ‹‹به زمين وفادار بمانيم››.

به يك معنا، آموزش ابر انسان بيانگر دلمشغولي نيچه با مساله انضباط بيشتر و پرورش حيوان انساني هنگام از بين رفتن مرجعيت و برتري ديدگاه مسيحي – اخلاقي هست.

اين همان بستر تاريخي خاص ــ مرگ خدا و بي ارزش شدن والاترين ارزش هاي بشريت ـــ هست كه نيچه آرمان خود را در اون مي شناساند.

نيچه، به رغم حمله ي بيرحمانه خود به تمام بت ها (واژه ي او براي ‹‹بيان آرمان ها››)، در دام منطق ‹‹آرمان›› اسير هست، زيرا ‹‹ابر انسان›› به او اميد آينده را مي دهد و او را قادر مي كند كه بر احساس نفرت خود از وضع موجود چيره شود.

به اين معنا، ابر انسان آموزه يي ست كه نارضايتي شديد نيچه از بشريت كنوني و وضع موجود را با آينده تسلا مي دهد.


نيچه در اين بند آموزه يي نيهيليستي نيز دارد.

هنگامي كه جسد مرد درهم شكسته به هوش مي آيد و به زرتشت اينچنين مي گايشاند: ‹‹تو اينجا چه مي كني؟ ديري بود كه مي دانستم شيطان مرا مي لغزاند.

حال او مرا گريبان كش به دوزخ مي كشاند.

نكند تو مي خواهي او را ازين كار بازداري؟››

و زرتشت اينچنين جواب مي دهد: ‹‹اي دوست، به شرفم سوگند كه چنان چيزي در كار نيست.

نه شيطاني هست و نه دوزخي.

روان ات از تن ات نيز زودتر خواهد مرد.

پس ديگر از هيچ چيز مترس!››

نيچه كه خاستگاه را از رايشان نتايج مي سنجد، به جاي اينكه عالمي را بي ارزش كند تا عالم ديگري را شكوه بخشد، عالمي باشكوه اختراع مي كند تا عالم نخست را بي ارزش كند.
نيچه در اينجا به نقد مسيحيت مي پردازد كه همواره كوشش كرده تا با هايشانت خيالي بخشيدن به جهاني ديگر به انكار و نفي زندگاني بپردازد و تعاليمي را ترايشانج دهد كه همواره اطاعت منفعلانه انسان را در پي دارد.

نيچه مسيحيت و الكل را دو مخدر بزرگ اروپايي مي داند و اخلاق مسيحي را رواج دهنده ضعف و پستي و نابود كننده خواست قدرت ارزيابي مي كند و باور دارد كه امپراتوري روم باستان ــ كه به گمان ايشان سرچشمه فرهنگ و ثبات بود ــ نه توسط بربرها، كه به وسيله مسيحيت نابود شد و با اين اختراع بود كه يهود مغلوب، انتقام خود را از روم فاتح باز ستاند.


11:

فرمودارهاي زرتشت - بخش دوم: (توان خواهي)
پس از سال ها تنهايي، زرتشت دوباره مانند جامي لبريز هست، دوباره ‹‹فضيلت ايثارگر›› وجودش را فرا گرفته هست (بخش يكم، فصل 22).

اينك موعظه اش را از سر مي گيرد: فرزانگي نمي تواند خود خواهانه باشد و فرزانه نمي تواند منزايشان بماند (بخش دوم، فصل 1؛‹‹درباره ي كودك و آينه››).


الف) توان خواهي، كليد تعبير و ارزيابي
پيام در اصل همان پيام هست و زرتشت خلاصه اش را تكرار مي كند.

مرگ خدا ما را به آفرينش ابر انسان موظف مي سازد (فصل 2؛‹‹در جزاير شادكامان››) بار ديگر همچنان هستوار مجادله هايش را از سر مي گيرد، اما اين بار روش خود را براي تعبير و ارزيابي واقعيت به روشني نشان و توضيح مي دهد: توان خواهي(خواست قدرت)؛ براي فهميدن هر چيز بايد توان خواهي اون را تميز دهيم.

بدانيم كه ارزش يابي هر چيز بستگي به توان خواهي اون دارد.

با اين حال بايد دانست اينجا نوعي انسان نگاري (اونتروپوموفورميسم) نيست.

توان خواهي نه يكي از مقولات منطقي هست_مقولاتي كه سزاوار ‹‹تحقير بزرگ›› اند(پيشفرمودار، بند 3)_ و نه فرايندي هست كه مانند سوژه ي لاهوقي و كانت هم شكل دهنده باشد و هم از شكل بيندازد.

توان خواهي ذهنيت هم نيست، خواه ذهنيت فردي باشد خواه متعالي.

نيچه توان خواهي را ابداع نمي كند؛ بلكه اون را در هستي و وجود مي يابد.

مراد دركِ اين مطلب هست كه واقعيت و هستي، توان خواهي هست.

اون هم نه به اين معنا كه هر چيزي خواهان توان هست، بلكه درست بر عكس، به اين معنا كه هر چيز يك توان هست كه خواستي دارد و اين خواست يا نفي كننده هست يا تصديق كننده، يا در خودش مي ماند يا گسترش مي يابد، يا از خود فراتر مي رود يا به اونچه هست تن مي دهد.

(فصل 12‹‹درباره ي چيرگي بر خود››)



ب) منفي خواهي و كاربرد اون
بنابر اين فهميدن و سنجيدن هر چيز، محصول فهميدن و سنجيدن ارزش اون هست.

درپرتو اين اصل مي توان مجادلات تازه ي زرتشت را درك كرد: در همه جا هر چه مورد انتقاد اوست همواره داراي نوعي خواست ايشانرانگر و منفي هست.

اما هميشه از لابلاي نقد او امان ديگري نيز به چشم مي خورد و نشان مي دهد كه چنانچه خواستي سازنده و مثبت جاي خواست ايشانرانگر و منفي را بگيرد همه چيز عوض خواهد شد.

نيچه كاربرد منفي خواهي را نخست در دين و اعتقاد به عالم رباني تشخيص مي دهد: ديني كه با انگيزه ي انتقامجايشاني نيهيليستي ، و از پا افتاده در زير بار ارزش هاي رباني، سعي مي كند ديگران را نيز از پا بيندازد (فصل 4‹‹درباره ي كشيشان››).

از همين رو زرتشت نخست عليه كساني به نبرد مي پردازد كه با احسانشان (احساس مسيحي) با ترحمِ حقارت انگيزشان، انسان را، انسان بيچاره يي را كه خودش زير بار شرم و احساس گناه در مانده هست، از پا مي اندازد (فصل 3‹‹درباره ي رحيمان››).

دومين قلمرايشاني كه منفي خواهي در اون حاكم هست قلمرو آيين هاي اخلاقي و سياست هست.

در اين زمينه زرتشت عليه كساني به مجادله مي پردازد كه سعي مي كنند ضعفشان را فضيلت بنامند تا شايد با اين كار تسلي خاطر پيدا كنند (بزدلي را فرزانگي مي نامند، تمكين را دليري، رماندگي را اعتدال و از همين دست) و به اسم عدالت كاذب با تحميل اين فضايل به ديگران، انتقام مي گيرند.

چنين عدالتي جز ضعيف تر كردن قايشان تر ها هدفي ندارد (فصل 5 ‹‹ درباره ي فضيلتمندان››).

زرتشت همين انتقامجايشاني را نزد كساني كه زندگي را زهر آلود مي كنند نيز تشخيص مي دهد: واعظان امساك و خايشانشتنداري (فصل 6‹‹درباره ي فرومايگان››)، واعظان برابري كه همچون عنكبوت هركس را بگيرند فلج مي كنند تا با از پا انداختن اونهايي كه برتر و فراتر هستند، از بي مايگي خود انتقام بگيرند (فصل 7‹‹درباره ي رتيلان››) و سرانجام اين كه در قلمرو شناخت نيز زرتشت نوعي منفي خواهي مي بيند و فرزانگان، انديشمندان، دانشمندان و فيلسوفاني را افشا مي كند كه حتي وقتي منادي دقت عقلاني و چه بسا بي ديني هم مي شوند، باز به طور عيني جز محافظت ازفرهنگ رايج_منتها به شكل متفاوت_ كار ديگري نمي كنند، يعني با محافظت از همان فرهنگي كه ما را زير بار ارزش هاي لاهوتي از رمق انداخته هست (فصل 8‹‹در باره ي فرزانگان نامدار››).

اگر علم و دانش ما اين همه به بي طرف بودن خود مي نازد، از اون روست كه جز كنجكاايشان ناسالمِ ناتوانان چيز ديگري ندارد (فصل 15‹‹درباره ي شناخت ناب››).

انهايي هم _مكاراني كه به مكر خايشانش دچارند_ كه مدعي شم ممتاز، تجارب عميق و تقريبآ عارفانه هستند، در واقع ارزشي بيش از ارزش نشخوار كنندگان عقايد حاضر و آماده ندارند (فصل 16‹‹درباره ي دانشوران››).

اما زرتشت با انتقاد از اين دانشمندان موقر و سنگين، پرافاده و محبوس در دانشي عبوس و سرانجام نيهيليستي، بذر دانشِ ديگري را در خيال ما مي كارد، دانش مشتاقانه ي كودمي كه معصومانه جهان را كشف مي كند (فصل 13‹‹درباره ي برجستگان››).


در مجموع، اين نقد سراپاي فرهنگ ما را در بر مي گيرد.

بر خلاف هگل كه اين فرهنگ را متشكل از يك كل همگن مي ديد، نيچه اون را فقط يك ‹‹وصله پينه›› مي داند كه وام و انسجامش تنها از يك الهام مشترك نيهيليستي بر مي خيزد (فصل 15 ‹‹درباره ي سرزمين فرهنگ››).

در مقابله با اين فرهنگ اين بيماري عالمگيري كه شيوع اون توسط انسان، دولت و مذهب او صورت گرفته هست، زرتشت ندا سر مي دهد كه نه، زندگي، زمين و هستي، درد و رنج و بلا نيست.


پ) زرتشت چگونه در برابر يك و سوسه ي دو گانه ايستادگي مي كند؟
درست در ميانراه بخش دوم، نيچه به عنوان اونتراكت يا ميان پرده، سه سرود شكوهمند به ما هديه مي كند.

سرود يكم (فصل 9، ‹‹درباره ي سرود شب››) نغمه ي عاشقانه ي حيرت انگيزي هست.

سروده ي انديشمندي كه ديگر اميد به عاشق شدن ندارد.

در زرتشت هم گونه يي سنگدلي هست.

زرتشت، اين كاشف روشن بين خواست هاي عميق كاونده بنياني هست كه بصيرتش او را وا مي دارد تا ديدگاهش را يكسره دگرگون كند؛ زير فشار اين سنگدلي، او اعتراف مي كند كه وسوسه شده هست تا در تاريكي و تيرگي بماند كه بسي ناخوشايندتر و گرما بخشتر از بصيرت سرد هست.

نيچه، از كارش كه افشا گري نيهيليسم هست، هيچ لذتي نمي برد.

اما زرتشت و نيچه مي دانند كه خوشبختي و سعادت ديگري هم هست، سعادت راستيني كه با بصيرت خاموش نمي شود.

سعادت كودك، سعادت آفريننده ي ارزش هاي نو، سعادت رقص، يعني خود را به زندگي، به جريان خود انگيخته و هماهنگ اون سپردن.

اين هست اون سعادتي كه زرتشت اينك سرودش مي كند (فصل 10، ‹‹ سرود رقص››).

اون گاه زرتشت دچار دومين وسوسه مي شود، وسوسه ي نوميد شدن از وقت گذرا و جواني گريز پا.

پس اندوهناك بر جواني از دست رفته ي خايشانش مي مايشاند.

اما اراده اش بر اين درد ظفر مي يابد.

در اينجا براي اولينبار به بازگشت جاودان – كه موضوع بخش سوم كتاب هست – اشاره مي شود: توان خواهي مي تواند بر گذشت وقت پيروز شود (فصل 11، ‹‹ سرود عزا››).


ت) آزادي ابر انسان و وقت
زرتشت پيش از اين به موضوع وقت اشاره كره بود، زيرا با تاكيد بر ضرورت مرگ خدا – براي تولد ابرانسان- و تاكيد بر حذف هر گونه قدرت لايزال، زرتشت هستدلال تازه يي عرضه كرد: آزادي ابر انسان تنها در صورتي واقعي هست كه در وقت فراشد و در ساختن آينده يي بر پايه گذشته عملي شود.

پس اگر وقت از نظر ذات تغيير ناپذير الهي جز توهم و پرتو مبهمي از بي وقتي عالم مثال نباشد، در اين صورت آزادي ابر انسان نيز موهوم خواهد بود و ابر انسان خلاق به امري محال تبديل خواهد شد (فصل 2، «در جزاير شادكامان»).

با اين حال، مشكل مهم اين هست كه اگر از يك سو آزادي ضرورتا مستلزم وقت هست، از سايشان ديگر همين آزادي در وقتي واقعي ناممكن به نظر مي رسد: وقتي آدم در وقت بين آينده يي كه تمام مي شود و گذشته يي كه مرده هست گير كرده باشد، نمي تواند آزاد باشد.

بي ترديد، منشاء اصلي انتقامجايشاني ريشه دار در فرهنگ ما، در همين مسئله هست: انسان از وضعيت وقتي و فاني خايشانش همچون دردي بي درمان انتقام مي گيرد.

(فصل 20، «در باره ي نجات») راه حلي كه به ذهن زرتشت مي رسداين هست: مرگ خدا، بزرگ ترين رايشانداد نيست و بيش از اون عيان و پر هياهوست كه بتواند كارساز باشد و حذف بي وقتي كافي نيست (فصل 18، «درباره ي رايشاندادهاي بزرگ»).


موضوع بنيادي و كارساز وقتي به فكر زرتشت خطور مي كند كه او در سكوت به ذات وقت به صورت بازگشت جاودان پي مي برد؛ اما زرتشت هنوز اونچنان پخته نشده هست كه بتواند مهم ترين پيام خود را ارايه دهد و يك بار ديگر به تنهايي رايشان مي آورد.

شير هنوز يكسره كودك نشده هست.

(فصل 22، «خاموش ترين ساعت»)

ث) دو راهه ي انتخاب
يا همه چيز يا هيچ چيز، از اين دو بايد يكي را انتخاب كرد.

و در اين ميان كابوسي كه خبر از رسيدن فلاكتي بزرگ مي دهدزرتشت را آگاه مي كند، پس بار ديگر فراخوان مي كند كه اين فلاكت، واپسين انسان هست كه در آخر نيهيليسم، ديگر نه به چيزي اعتقاد دارد و نه چيزي مي خواهد (فصل 19، «پيشگو»).

اما همين اندك اميد زرتشت و تدبيرهايي كه به كار مي بندد تا به انسان راه اعتلا به سايشان ابر انسان را بياموزاند، نشان مي دهد كه هنوز مي توان اميدوار بود.


12:

فرمودار هاي زرتشت - بخش سوم (بازگشت جاودان)
الف) موعظه يي سر بسته و دشوار تر
اطراف زرتشت هر دم خلوت تر شده هست.

اون توده ي جمعيت «پيش فرمودار» كنار رفت و جايش را به همراهان برگزيده داد، اما اينك از تعداد همين ها نيز كاسته شده و زرتشت به فرمود و گوهاي اتفاقي با چند نفر، و حتي اغلب به تامل و تفكر در تنهايي بسنده مي كند.

خودش از اين بابت افسوس مي خورد، زيرا آرزايشانش اين بود كه همه ي انسان ها را نجات دهد و به شيوه ي خود، اون را توده ي جمعيت مشتاق را به راه ابرانسان هدايت كند.

اما در عين حال، ساده لوحانه بودن اين آرزايشان قديمي را به طنز و تمسخر مي گيرد.

زيرا اين دشوارترين انديشه ي زرتشت هست و در جهاني كه در تدارك واپسين انسان هاست كسي هنوز معناي والاترين انديشه او را در نمي يابد، انديشه يي كه مدت ها يگانه ترين انديشه زرتشت بوده و خودش هم در بيان اون بسيار مردد هست.

(فصل1، «آواره»)

آموزه ي بازگشت جاودان، نخست به صورت تصايشانري، بسيار سرپوشيده و مرموزانه، القاء مي شود.

زرتشت حكايت مي كند كه چوپاني را ديده كه گلايشانش را ماري مي فشرده هست(مار، جانور كشنده:وقت؛ ونيز جانوري كه حلقه مي زند و مي پيچد...).

مار به دهان چوپان خزيده بوده هست و چوپان گردن مار را با دندان بريده و از چنگش خلاص شده هست.

اين مضمون بي درنگ با مضمون ابرانسان مرتبط مي شود، خنده ي چوپان كه بر مار، بر وقت پيروز شده هست، خنده يي ابرانساني ست...

(فصل2، «درباره ي ديدار و معما»).

زرتشت در بيان آشكارتر والاترين انديشه اش تا مدت ها مردد هست، نخست از اين رو كه مي ترسد كسي منظورش را نفهمد (فصل9، «به خانه باز آمدن»).مگر نه اينكه حتي پيش از اين موضوع، برخي از همراهان او تركش كردند (فصل8، «درباره ي بي دين گشتگان»).

اما به زودي خواهيم ديد كه زرتشت براي شك و ترديدخود دلايل ديگري نيز دارد.

با اين حال خودش را آماده مي داند كه همه ي مصايب ناشي از اين انديشه ي والا را تاب آورد.

هيچ ترسي ندارد و از اين نترسيدن متعجب هست.

در غروب «پنج شنبه ي مقدس»، مسيح كه آماده ايثار بود دچار اضطراب شد.

اما وجود زرتشت را، كه آماده همه ي اضطراب هاست، سعادتي بود بي تشايشانش فرا گرفته هست (فصل 3و6، «درباره ي شادكامي ناخواسته» و «بر كوه زيتون»).

ب) بازگشت جاودان، اخلاق و متافيزيك
نيچه براي اين كه ما را آماده ي شنيدن پيام خود-بازگشت جاودان- كند، دوباره به همان مضمون هاي آشنا مي پردازد و به تدريج با اشاره هاي غير مستقيم به ما نشان مي دهد كه آموزه ي بازگشت جاودان چه ابعاد تازه يي به اين مضمون ها مي بخشد، بنابراين مضمون اخلاقي تبديل سرشت و مضمون متافيزيكي مرگ خدا اينك جنبه ي تازه يي مي گيرند.


زرتشت به موضوع تخريب ارزش هاي كهنه بر مي گردد (فصل 5، «درباره ي فضيلت كوچك كننده» و فصل 12، «درباره ي لوح هاي نو و كهن») و-همان طور كه نيچه نيز تاكيد مي كند- انگيزه ي زرتشت در اين كار به هيچ رو احساس منفي نيست، محرك او فقط و فقط خواست آفريدن هست (فصل7، «درباره ي گذار از كنار»).

در عين حال، دومين جنبه ي تبديل سرشت هست، سرود زرتشت، سرود ارزش هاي نو آفريده هست (فصل10، «درباره ي سه شر» و فصل 12، «درباره ي لوح هاي نو و كهن»).

اندك اندك و سر بسته، مفهوم بازگشت جاودان پا به ميان مي گذارد و با مضمون ديگري كه موضوع بخش دوم چنين فرمود زرتشت بود، در رابطه برنامه مي گيرد، يعني با توان خواهي ابرانسان.

و اين خواست آفريينده، فعال و تصديق كننده اينك به صورت توانايي تبديل كردن همه ي «چنين بود»ها به «چنين مي خواستم» و «چنين مي خواهم» ها در مي آيد.


زرتشت يك موضوع ديگر را نيز از سر مي گيرد و اون مرگ خداست.

او از اين كه زير آسماني تهي به سر مي برد، سرود شادي مي خواند (فصل4، «پيش از دميدن خورشيد») و اين شادي را در تقابل با لذت ناسالم «سنگين جانان» كه زير بار ارزش ها از پا افتاده اند، برنامه مي دهد (فصل11، «درباره ي جان سنگيني»).


در اينجا نيز ارتباطي تدريجي با ايده ي بازگشت جاودان صورت مي پذيرد: زرتشت سر بسته مي گايشاندكه پناه بردن به عالم تغيير ناپذير افلاطوني از بيم تغييرگرايي هركليتي بيهوده هست (فصل12، درباره ي لوح هاي نو و كهن»).

پ) موعظه يي مشتاقانه
سرانجام، ايده ي بازگشت جاودان با غريايشان از اشتياق و آشكارا فراخوان مي شود.

زرتشت خود را «منادي دايره» مي داند (فصل13، «شفا يافته»).


حالا بهتر مي فهميم كه پيش از اين چه شك و ترديدهايي باعث مي شد زرتشت نتواند منظورش را واضح تر بيان كند.

او همين كه پيامش را فراخوان مي كند، بيمار مي شود و درست مثل چوپاني كه تصايشانر كرده بود، چيزي نمانده كه خفه شود (فصل2، «درباره ي ديدار و معما»).

اونچه باعث حسرت و مانع حرف زدن او مي شد و اينك براي آخرين بار سبب بيماري او شده هست، بازگشت كم مايگي، زبوني، واكنش گرايي و منفي خواهي هست.

زيرا به نظر زرتشت اگر همه چيز جاودانه باز مي گردد، پس پستي و فرومايگي نيز جاودانه هست.

زرتشت مثل سقراط جوان پارتميد هست كه جرات نمي كرد نظريه اش را تا آخر ابراز كند، زيرا از بيان اين امر كه چيزهاي پست نيز، همچون گل و لاي، پشم و پيله، چرك و كثافت، براي خود عالم مثالي دارند، ابا داشت.


اما زرتشت درمان درد خود را مي يابد.

اين درمان بي ترديد همان چيزي هست كه ژيل دولوز اون را خصلت انتخاب بازگشت جاودان مي نامد.

به دليل همين خصلت انتخابي هست كه پستي و فرومايگي باز نخواهد گشت:

«درسي كه از بازگشت جاودان مي گيريم اين هست كه چيز منفي باز نمي گردد.

معناي بازگشت جاودان اين هست كه هستي، انتخاب هست.

تنها اون چيزي باز مي گردد كه تصديق كند يا تصديق شود (...) فراشد در باز توليد خود، مولد يك فراشد فعال هست.»[1]

اين را زرتشت آشكارا نمي گايشاند.

اونچه معلوم هست اين هست كه زرتشت هرگونه شكوه و شكايت، هرگونه افسوس و حسرت، هرگونه برخورد واكنشي يا منفي را كنار مي زند و هرگونه اتهام عليه هستي را مردود مي شمارد.

درمان و تسلاي خاطر زرتشت در اين هست كه او بايد از نو سرود سر دهد.

(فصل13، «شفايافته»).

و زرتشت چنين سرودي را سر مي دهد: سرود آزادي سحرانگيز و بي كرانگي امكان عمل هر اون كس كه به بازگشت جاودان آگاه هست (فصل14، «درباره ي اشتياق بزرگ»).

سرود زرتشت سرود اعمال هماهنگ، آزادانه، خود انگيخته، سعادتمند و خلاق ابرانسان هست (فصل15، «سرود رقصي ديگر»).


سپس (فصل16، «هفت مُهر») زرتشت بخش سوم كتاب را با هفت مُهر[2] مي بندد و عشق به جاودانگي را به عشق به يك زن تشبيه مي كند؛ و براي آخرين بار همه مضمون هاي كتاب را بر گرد ايده ي بازگشت جاودان فراهم مي آورد.

زرتشت از تراكم لحظه ي جاودان كه جولانگاه توان خواهي هست سخن مي گايشاند (مُهر اول)، از مرگ خدا (مُهر دوم)، از فعاليت خلاق (مُهر سوم)، از اظهار و تصديق وجود در همه ي كثرت اون (مُهر چهارم)، از عرصه ي عمل بي كرانه يي كه در اختيار ابر انسان هست (مُهر پنجم)، از هستي سعادتمند زير آسمان تهي (مُهر ششم) و سر انجام از «آري» (مُهر هفتم) مي گايشاند.

اين مُهر و موم كردن با چنان شكوه و ابهتي انجام مي شود كه آدم فكر مي كند كتاب چنين فرمود زرتشت مي تواند در همين جا تمام شود و شايد نيچه در پايان بخش سوم هنوز قصد نداشته بخش چهارمي به اون بيفزايد.

در تاييد اين هستنتاج مي توان به دلايلي اشاره كرد: در پايان فصل 13 از اين بخش جانوران زرتشت فراخوان مي كنند كه «فروشد زرتشت به پايان رسيد».

از سايشان ديگر خود نيچه در نامه يي به تاريخ اول فوريه 1884، كه پس از نگارش بخش سوم نوشته هست، مي نايشانسد:

به بندر رسيدم! زرتشت من پانزده روز هست تمام شده هست، كاملا تمام.[3]
با انديشه ي بازگشت جاودان، انديشه يي به تمام معني تصديق كننده، انديشه يي كه «پيش فرمودار» با اون پايان گرفت، انديشه يي كه زير بناي همه ي مضمون هاي اصلي كتاب هست و اكنون نيز هفت بار مُهر و موم مي شود، ظاهرا بايستي به آخر كتاب رسيده باشيم.

اما بخش چهارمي نيز هست و بايد ديد در اين واقعيات چه نقشي بازي مي كند.




1- ژيل دولوز، G.

Delosze, Nietzsche, Paris, PUF, 1968
، ص 217

2- نگاه كنبد به مكاشفه ي يوحنا، باب پنجم.

13:

فرمودارهاي زرتشت - بخش چهارم (انسان برتر و ابرانسان)
الف) نداي انسان برتر
زرتشت پس از گذراندن چندين سال در انزواي كوهستان خايشانش، اكنون در انتظار اون ساعتي هست كه بتواند موعظه ي جديدش را آغاز كند.

وجودش لبريز از بخشندگي هست و سراپا آماده هست تا براي جلب انسان ها، عسل فرمودارهايش را به اونها هديه كند.

نيچه در انتظار چهارمين بخش چنين فرمود زرتشت هست (فصل1، «اهداي عسل»).

اون گاه پيشگو به ديدار زرتشت مي آيد.

ما با او پيش از اين آشنا شده ايم (بخش دوم، فصل 19، «درباره ي نيش مار»).

اين پيشگو پيامبر نيهيليسم آينده و بشارت دهنده ي واپسين انسان هست (فصل 2، «بانگ فرياد خواهي»).

واپسين انسان زشت ترين انسان جهان هست، او از رايشان كينه توزي و فرومايگي خدا را كشته هست تا از دست يك سرور پرتوقع خلاص شود (پيش فرمودار، بند 5).

زرتشت به زودي او را مي بيند (فصل7، «زشت ترين انسان»).

اما همان طور كه نيچه درباره ي معناي بخش چهارم چنين فرمود زرتشت توضيح مي دهد، اين بانگ فرياد خواهي هست كه باعث شده تا زرتشت از غار خايشانش بيرون آيد و نزد انسان ها باز گردد، فريادي هست كه انسان هاي برتر، دلزده و خسته و درمانده از مرگ خدا، سر مي دهند.

و زرتشت-نيچه- دلش به رحم مي آيد و به ياري اونها مي شتابد.

چهره هاي گوناگوني از انسان برتر مي بيند.

انسان اواخر قرن نوزدهم، معاصر با نيچه، هر چند زشت ترين انسان نيست اما هنوز از ابر انسان خيلي فاصله دارد؛ پس از اون، ديدار با فرا انسان (انسان قرن بيستم ما؟) فرا مي رسد.

پس اگر مي بينيم نيچه دوباره قلم به دست مي گيرد از اين روست كه او پس از مراجعه به انسان و جست و جايشان آفرييندگان، متوجه مي شود كه فقط انسان هاي برتر را به سايشان خود جلب كرده هست.

نيچه پس از ارايه پيام والاي خود، پس از اون كه بازگشت جاودان را با اون احساس شورانگيز و رفيعي كه در سراسر بخش سوم ديديم فراخوان مي كند، اكنون بار ديگر به زمين فرود مي آيد.

اكنون مي تواند بسنجد كه ميان معاصران و آفرييندگان مطلوب او، همان ابرانسان هايي كه «پيش فرمودار» نايشاندشان را مي داد، چه فاصله يي وجود دارد.

اونچه در راه هست نه ابرانسان، بلكه واپسين انسان هست و اكنون نيز، دور، دور انسان برتر هست.


ب) چهره هاي انسان برتر
چهره هايي كه زرتشت به ترتيب با اونها رو به رو مي شود عبارتند از: دو پادشاه به همراه خرشان، يك دانشمند، يك جادوگر، آخرين پاپ اعظم، يك گداي خودخواسته و سرانجام سايه ي خايشانش.


اين دوشاه، «شاه دست راست» و «شاه دست چپ» هر دو يك مسير را دنبال مي كنند.

نيچه فراسايشان اين گونه اختلاف ها يا اپوزيسيون هاي سياسي هست و از ديدگاه ژرف خود ملاحظه مي كند كه ارزش هاي مورد نزاع طرفين در اصل يكي هست: هر دو پادشاه فقط يك خر دارند و آرمان هاي يكساني بر گرده اش نهاده اند.

هر دو از قدرت و از «آداب داني»، اون طور كه در زندگي مدرن رايج هست، خسته شده اند (فصل 3، «فرمود و گو با شاهان»).

دانشمند هم با روحيه يي اثبات گرايانه، به خاطر دقت و سخت گيري وسواسانه در احكام فكري خايشانش در تنگناي ابلهانه ي تخصص اسير هست (فصل 4، «زالو»).
جادوگر، يا به عبارتي هنرمند، هرگونه اعتقاد و هرگونه اصالت را از دست داده هست و نقش خود را مكانيكي بازي مي كند (فصل5، «جادوگر») (به احتمال قريب به يقين منظور نيچه در اينجا، ريچارد واگنر هست).


آخرين پاپ از مرگ خدا متاسف هست.

ايشان نيز به طور مكانيكي هم چنان به آمرزش و تبرك مشغول هست، انگار نه انگار كه خدا ديگر زنده نيست (فصل6، «از كار افتاده»).


بنابراين، قدرت سياسي، علوم، هنر، مذهب، يعني همه ي جنبه هاي فرهنگ انساني كه انسان به طور عام و انسان قرن نوزدهم به طور خاص اين همه به اونها مي نازد، از وقتي خدا مرده هست، ديگر به نظر انسان ها بي فايده، بي قوام، بي روح، غير واقعي و فاقد هرگونه ارزش شده اند، با اين حال همچنان مطابق رفتار اونها رفتار مي كنند.

ديگر خدايي در ميان نيست اما حيواني باركش، مثل خر، وجود دارد و در اين نقش جاي شتر را گرفته هست (ن.ك.

به بخش يكم، فصل1، «درباره ي سه دگرديسي»).

پ) خوشبختي دروغين، خوشبختي راستين
پس از مرگ خدا، انسان هاي برتر سعادتي را كه ديگر مي دانند اون دنيايي نيست، به عبث در اين دنيا مي جايشانند.

اين را «گداي خودخواسته» به ما مي گايشاند و او كسي هست كه زرتشت پس ديدار شاهان، دانشمندان، هنرمندان و كشيشان، ملاقات مي كند.

او انسان ها را موجوداتي مي داند كه مبتلا به كينه توزي اند، گذشته را تكرار مي كنند، قدرت هضم و گوارش ندارند و مثل گاو مدام نشخوار مي كنند.


انسان بدون هدف، بدون انگيزه براي عمل، در دنيايي پوچ و باطل، خوشبخت نيست (فصل9، «سايه»).

در اين باره، سايه زرتشت، پيشاپيش، خوش بيني هايي را كه به اصطلاح شجاعانه اند – مثل خوشبيني آلبر كامو- محكوم مي داند.

نمي توان «سيزيف را خوشبخت تصور كرد»، خوشبختي او فقط سايه يي از خوشبختي هست.


زرتشت خوشبختي را در نيمروز مي يابد و اگر شدن را دايره وار مي چرخد، پس هميشه نيمروز هست.

سايه ي زرتشت ناپديد مي شود.

زرتشت خوشبختي را در قلب وقت مي يابد.

خوشبختي اين جهاني، خوشبختي زميني، زميني كه بر اون دراز مي كشد، خوشبختي به هدف رسيدن و كاري را به سرانجام رساندن (فصل10، «در نيمروز»).

اين خوشبختي همان هست كه زرتشت مي كوشد تا اون را با انسان هاي برتر – كه همه در غار او گرد آمده اند- در ميان نهد.

زرتشت همه شان را به سايشان خود مهمان مي كند تا در «شام آخر» جديدي شركت كنند، جشني با خوراكي هاي زميني، شراب و گوشت (فصل11، «درودگايشاني» و فصل12، «شام آخر»).

او در تمام مدت صرف غذا دوباره مفاهيم «پيش فرمودار» را از سر مي گيرد، براي مهمانان سرود ابر انسان مي خواند، سرود كسي كه فرا رونده و دلير هست و بصيرت دارد.

زرتشت دلسرد نشده هست.

هر چند انسان به هدفش نرسيده هست و انسان برتر از ابرانسان بسيار دور هست، اما هنوز همه چيز امكان پذير هست (فصل13، «درباره ي انسان والاتر»).


اما انسان هاي برتر اين را درك نمي كنند و همين كه زرتشت بيرون مي رود هر يك به نوبت براي علاج نوميدي خود چيزي پيشنهاد مي كند: يكي (جادوگر) اعتراف مي كند كه دلش براي خداي مرحوم و تسلاهاي او تنگ شده هست و افسوس مي خورد (فصل14، «آواز اندوه») ديگري (عالم ملا نقطي) لاف علم مي زند، اطمينان ها و راه حل هايش را به رخ مي كشد كه مي توانند- به فرموده ي اسلافش اپيكور و لوكرس- اضطراب هاي انساني را بر طرف سازند (فصل15، «درباره ي علم»)؛ نفر سوم (نزديك ترين كس زرتشت، سايه خودش) در وصف لذت هاي حسي سرود مي خواند (فصل16، «در ميان دختران صحرا»).

زرتشت با شنيدن صداي خنده ي اونها خوشحال مي شود و گمان مي كند كه حالشان رو به بهبودي هست.

البته اين خنده يي نيست كه زرتشت مي خواهد به اونها بياموزد، يعني همان خنده يي كه زرتشت فقط يك بار شنيده هست، همان خنده يي كه چوپان با كشتن «مار-وقت» سر داد و از خفگي نجات يافت، همان خنده يي كه «خنده يي انساني نبود» (بخش سوم، «درباره ي بينش و معما»)، اما به هر حال خنده ي فعلي نيز، در قياس با ناله هاي نوميدانه، به نظر زرتشت يك پيشرفت هست (فصل17، «بيداري»).


اما زرتشت زود به اشتباه اش پي مي برد.

واقعيت اين هست كه انسان هاي برتر چون نمي توانند بدون خدا زندگي كند، كيش تازه يي ابداع كرده اند و اكنون به پرستش خر مي پردازند.

و خر ستم كش را، حيواني كه «عرعاري» مي گايشاند، ستايش مي كنند (فصل 17، «بيداري»).

زرتشت، اين مراسم را به هم مي زند؛ «آري» زرتشت با «عرعاري» خر، كه هر بار را بر گرده مي كشد، فرق دارد.

آري زرتشت آري ابرانساني هست كه مي آفريند.

پس دم گرم زرتشت اندك ا ندك انسان هاي برتر را دلگرم مي كند و اونها شجاعتي واقعي مي يابند (فصل18، «جشن خر»).


ت) سرودهاي شادي؛ ابرانسان نزديك هست.


سپس زرتشت همه ي انسان هاي برتر را با سرودي شكوهمند به جنبش مي كشاند، رود شادي، سرد نيم شب، سرآغاز يك روز نو، سال نو، جاودانگي نو- اگر شدن دايره وار مي گردد پس هميشه نيم شب هست – سرود عشق به زمين، جاودانگي لحظه، جاودانگي اهدا شده به انسان، شادي بي كراني كه حجت هرچيز، حتي سخت ترين دردهاست (فصل19، «سرود مستي»).


صبحگاه، زرتشت به تنهايي به هستقبال طلوع بيرون مي رود.

دو نشانه به او مي فهماند كه ساعت ابرانسان سرانجام فرا رسيده هست، دومين مرحله از دگرديسي در حال وقوع هست.

نشانه ي نخست اين هست كه شير ايشانرانگري كه جانشين شتر شده بود، كار خود را عملا به انجام رسانده هست و اكنون وفادارانه جلو پاي زرتشت آرميده هست و ديگر جز غريدن عليه انسان هاي برتر كار ديگري ندارد ...

دومين نشانه اين هست كه كودكي كه بايد جانشين شير شود، تولد يافته هست: فوجي از كبوتران، خدايان نايشانن را بشارت مي دهند؛ همان گونه كه غسل تعميد عيسي، فرزند دلبند خدا را يك كبوتر فراخوان كرد (فصل20، «نشانه»).


ابرانساني كه «پيش فرمودار » نايشاندش را مي داد، فرا مي رسد.

14:

نموداري منظم از مفاهيم اصلي پيش فرمودار چنين فرمود زرتشت
مفاهيم بنيادي را مي توان به دو دسته ي دوتايي تقسيم كرد:[1]
-از يك سو، هر گونه پديده يي از سلسله مراتبي كم و بيش پيچيده ميان نيروهاي مختلف تشكيل شده هست.

بعضي از نيرو ها كنشي (عمل كننده) و بعضي ديگر واكنشي (عكس العملي) هستند.


-پس براي فهميدن يك پديده، نخست بايد نيروهاي كنشي و واكنشي اون را متمايز كنيم و بعد سلسله مراتب اين نيروها را شناسايي كنيم، يعني ببينيم كدام يك از اين نيروها بر نيروهاي ديگر غلبه دارند: كنشي يا واكنشي.


-از سايشان ديگر، در هر سلسله مراتبي از تناسب قوا، يعني در همه چيز، يك توان خواهي وجود دارد كه يا بيانگر منفي خواهي، ايشانراني خواهي و ارزش زدايي هست، يا بيانگر مثبت خواهي، طلب سازندگي و ارزش گذاري هست.


براي سنجيدن ارزش يك پديده بايد ديد سلسله مراتب نيروهاي اون چگونه عمل مي كند، يعني به چه عللي، بسته به مورد، نيروهاي كنشي يا واكنشي، غلبه دارند.

به اين منظور بايد تبارنامه ي اين پديده را درك كنيم.

يعني ببينيم چه نوع خواست و اراده يي –مثبت يا منفي- انگيزه و علت وجودي اش بوده هست.


با ا ين توضيح، از لحاظ نظري، چهار تركيب به وجود مي آيد:

نوع خواست الهام بخش
خواست
خواست
مثبت
منفي
سلسله مراتب نيروها
واكنش > كنش
3
1
كنش > واكنش
4
2

در واقع، چنانچه فقط به مطالعه«پيش فرمودار» بسنده كنيم، قضايا به دو دليل كمي پيچيده مي شوند:
يكي اين كه در «پيش فرمودار»، نيچه از تركيب اول دو گونه ي مختلف ارايه مي دهد.

ما اين متغيرها را به ترتيب با
A1 و B1 نشان مي دهيم.


دوم اين كه «پيش فرمودار» تركيب 3 را معرفي نمي كند؛ اين تركيب در بخش سوم كتاب چنين فرمود زرتشت، با توصيف رفتار خران عرضه مي شود: «هميشه «آرآر» فرمودن[2]، فقط كار خران هست».

[3]

در چهار تركيبي كه به طور مستقيم مورد نظر ماست (AB1، ۲ و 4) هر بار با نوع متفاوتي از عاملان، نوع متفاوتي از متافيزيك و نوع متفاوتي از اخلاق روبه رو هستيم.

به همين علت، مفاهيم كليدي «مرگ خدا» و «نيهيليسم» هر بار معناي متفاوتي مي گيرند.


با در نظر گرفتن اين نكات نمودار زير مي تواند چكيده ي درست «پيش فرمودار» را به دست دهد:

مفاهيم
نيچه يي
تبارشناسي هاي ممكن
واكنش > كنش
كنش > واكنش
خواست تصديقي و مثبت
A1
B1
2
4
كي؟
انساني زيادي انساني
واپسين انسان
انسان برتر
ابرانسان
مرگ خدا
مرگ مسيح بر صليب
حذف يك سرور زيادي متوقع و شاهدي مزاحم
سايه باوقتده ي خدا
ايشانران كردن لوح هاي كهنه، اولينمرحله از تبديل سرشت
نيهيليسم
اين دنيا نسبت به اون دنيا بي ارزش هست
اين دنيا بي ارزش هست، دنياي ديگري هم نيست
نه اين دنيا ارزشي دارد، نه اون دنيا
ايشانران كردن اون دنيا: تنها همين دنيا وجود دارد و با ارزش هست.

متافيزيك
دو آليسم افلاطوني
ماترياليسم كاهش دهنده
دانايي حاصل از بازگشت جاودان
اخلاق
اخلاق سنتي نيك و بد، فضايل عادي روزانه
خوشباشي كاهلانه ديگر وظيفه و تكليفي نيست
هدف از عمل،خود عمل هست.

وظايف سنتي، بدون پايه و بنيان شان، حفظ مي شوند.

آفريدن لوح هاي نو: اخلاق هستوار بر آري و نه.

توان خواهي در مقام فضيلت يكتا


1- درباره ي اين مفاهيم و تحليل اونها ر.ك.

به نيچه و فلسفه اثر ژيل دولوز.


2- نيچه در بازي با دو كلمه ي هماواي iah به معني عرعر كردن و ja به معني آري، لفظ ia را به وجود آورده است كه مي توان اون را به «عاري فرمودن» «عرآر» يا «آرآر» ترجمه كرد.



3- چنين فرمود زرتشت، بخش سوم، «درباره ي سنگيني جان».


در توضيح اين مفهوم ر.ك.

به نيچه و فلسفه از ژيل دولوز

15:

دلمشغولي نيچه، پرسش مربوط به مقصود وجود هست.

او اين پرسش را در زمينه يي بسيار ايشانژه مطرح مي كند: اگر، خدا و تمام چيزهاي مورد حمايت او مرده اند، و اگر ارزش هاي مسيحي ديگر نمي توانند بنيادهاي اخلاقي و فرهنگي تمدن اروپايي را بسازند، اونگاه اين پرسش بي درنگ و هولناك به ذهن ما مي آيد: آيا وجود اصلا هيچ معنايي دارد؟

جواب نيچه عبارت هست از تشايشانق انسان هاي مدرن به پرورش تنها نگرشي كه مي تواند در غياب يك نقطه مركزي يا يك خدا جهان را آزاد كند و معصوميت را به جريان زندگي بازگرداند: ‹‹بدبيني تراژيك نيرومندانه››.

نكته ي تراژيك، اين واقعيت هست كه زندگي را بايد تهي از مقاصد اخلاقي يا اهداف اخلاقي ديد.

اما، به نظر نيچه، اين نكته نبايد مارا به نوميدي يا انتقام گيري از زندگي به علت بيزاري از اون بكشاند؛ برعكس، بايد براي تاييد شادي آفرين واقعيت اون گونه كه هست بكوشيم، و با نگرشي به زندگي برخورد كنيم كه فراسايشان ‹‹نيك›› و ‹‹بد›› داوري اخلاقي مطلق و نامشروط هست.

برخورد ما به جهان بايد نه از دل ضعف يا بيزاري بل از دل خيرخواهي و قدر شناسي، تندرستي، نيرومندي، فرزانگي و دليري بس سرشار بيرون آيد.


براي نيچه فلسفه ‹‹معنايشان ترين خواست قدرت›› هست.

اونچه بايد انديشه هاي فلسفي درباره معناي زندگي را هدايت كند نه حقيقت بل ‹‹قدرت››، يعني سرشاري آفرينشگر زندگي هست.

درك ‹‹زندگي›› به عنوان ‹‹خواست قدرت›› انگشت نماترين جنبه انديشه نيچه هست.

اراده يا خواست (
Der Wille) كه نيچه از اون سخن مي گايشاند با وجود شباهت هايي كه به ‹‹اراده›› فلسفه شوپنهاور و ‹‹جان›› (Geist) هگلي دارد، اما به طور كلي اين واژه در فلسفه نيچه معنايي ايشانژه بخود مي گيرد.

همينطور اين اراده يا خواست قدرت
چندان شباهتي به قدرت طلبي هاي اهل سياست، نظاميان، پول پرستان و حتي زور مداران ندارد (به ياد داشته باشيم كه نيچه همواره از بي رحم ترين خرده گيران ناسيوناليسم و نظامي گري بيسمارك بود) بلكه مقصود نيچه از قدرت، گونه هاي قدرت فرهنگي، معنايشان، روحي و فكري هست.

نيچه براي قدرت يافتن، انضباطي سنگين، تمريني مداوم و آموزش و پرورشي عميق را ضروري مي شمارد.

او هموقت جسم، جان و اراده را قايشان مي خواهد و حتي رايشانارايشان خوارشمارندگان تن بر ارزش هاي جسماني صحه مي گذارد و آري گايشاني به زندگي و نيروهاي نا خودآگاهي را مي ستايد.

نيچه كشش به سايشان توانايي را گوهره اصلي زندگي انسان مي داند و وحتي دانش و فرهنگ را خادم اون مي خواهد.

به گمان او فروپاشي و زوال هر فرهنگ يا حتي هر شخص هنگامي رخ مي دهد كه كشش به سايشان نيرومندي رنگ بازد و چيز ديگري بر اين كشش اولايشانت يابد، ولو اين جايگزين خرد، دانش و هنر باشد.

ازاين رو به گمان نيچه سنجه هر گزينش و عملي در زندگي، نه اخلاق و نه عقل، بلكه نيرومندي جان هست.


به نظر نيچه، ‹‹قدرت›› يك امكان هست، به طوري كه در عبارت ‹‹خواست قدرت››، واژه ي ‹‹قدرت›› نه تنها بر موجوديتي ثابت و تغيير ناپذير، مانند نيرو يا قوت، بل بر ‹‹انجام›› خواستي دلالت مي كند كه بر خود چيره يا غالب مي شود.

نيچه فرد ‹‹مقتدر›› را كسي تعريف مي كند كه قادر به ‹‹تعهد›› هست، زيرا حق چنين كاري را به دست آورده يا كسب كرده هست.

16:

فريدريش ايشانلهلم نيچه (۱۸۴۴-­۱۹۰۰) را فيلسوفِ فرهنگ ناميده اند، زيرا درگيریِ اصلیِ انديشه‌یِ او با پيدايش و پرورش‌ و دگرگونی‌هایِ تاريخیِ فرهنگ‌هایِ بشری ست، به‌ايشانژه نظام‌هایِ اخلاقی‌شان.

تحليل‌هایِ باريک‌بينانه‌یِ درخشانِ او از فرهنگ‌هایِ باستانی، قرونِ وسطايی، و مدرنِ اروپا، و ديدگاه‌هایِ سنجشگرانه‌یِ او نسبت به اون‌ها گواهِ دانشوریِ درخشانِ او و چالاکیِ انديشه‌یِ او به عنوانِ فيلسوفِ تاريخ و فرهنگ هست.

اگرچه چشمِ نيچه دوخته به تاريخ و فرهنگِ اروپا ست و دانشوریِ او در پايه در اين زمينه هست، امّا از فرهنگ‌هایِ باستانیِ آسيايی، به‌ايشانژه چين و هند و ايران، نيز بی‌خبر نيست و به اون‌ها فراوان اشاره دارد، به‌ايشانژه در مقامِ همسنجیِ فرهنگ‌ها.

او بارها از ’خردِ‘ آسيايی در برابرِ عقل‌باوریِ مدرن ستايش می‌کند(2).


نيچه دانشجویِ درخشانِ فيلولوژیِ کلاسيک (زبان‌شناسیِ تاريخیِ زبان‌هایِ باستانیِ يونانی و لاتينی) بود و پيش از پايانِ دوره‌یِ دکتری در اين رشته به هستادیِ اين رشته در دانشگاهِ بازل گماشته شد.

دانشِ پهناورِ او در زمينه‌یِ زبان‌ها، تاريخ ، و فرهنگِ يونانی و رومی در بحث‌هایِ فراوانی که در باره‌یِ اون‌ها می‌کند آشکار هست و نيز در اشاره‌هایِ بی‌شماری که در سراسرِ نوشته‌هایِ خود به اون‌ها دارد.



من می‌بايد به يک ايرانی، به زرتشت، ادایِ احترام کنم.

ايرانيان اولينکسانی بودند که به تاريخ در تمامیّتِ اون انديشيدند.




نيچه

او دستِ کم دو کتابِ جداگانه در باره‌یِ فرهنگ و فلسفه‌یِ يونانی دارد، يکی زايشِ تراژدی، (3) و ديگری فلسفه در روزگارِ تراژيکِ يونانيان (4)، که هر دو از اولينکتاب‌هایِ او هستند.

آشنايیِ دانشورانه‌یِ او با تاريخ و فرهنگِ يونان و روم، و مطالعه‌یِ آثارِ تاريخیِ باوقتده از اونان، سببِ آشنايیِ وی با تاريخ و فرهنگِ ايرانِ باستان نيز بود.

زيرا ايرانيان، به عنوانِ يک قدرتِ عظيمِ آسيايی، نخست با دولت‌شهرهایِ يونانی و سپس با امپراتوریِ روم درگيریِ دايمی داشتند در مجموعه‌یِ نوشته‌هایِ او، شاملِ پاره‌نوشته‌ها و يادداشت‌هایِ باوقتده (5) در دفترهایِ او، که حجمِ کلانی از کلِّ نوشته‌هایِ او را شامل می‌شود، از ايرانيانِ باستان فراوان ياد می‌کند.



دل‌بستگیِ نيچه به ايران و ستايشِ فرهنگِ باستانیِ اون را در گزينشِ نامِ زرتشت به عنوانِ پيام‌آورِ فلسفه‌یِ خود می‌توان ديد و نيز نهادنِ نامِ وی بر کتابی که اون را مهم‌ترين اثرِ خود می‌شمرد، يعنی چنين فرمود زرتشت(6).

نيچه توجّهِ خاصّی به تاريخِ ايرانِ دوره‌یِ اسلامی نشان نمی‌دهد، اگرچه گاهی نامی از مسلمانان می‌برد و دستِ کم يک بار از حشّاشون با ستايش ياد می‌کند(7).

در يادداشت‌هایِ او يک‌بار نامی از سعدی ديده می‌شود با نقلِ نکته‌پردازی‌ای از او؛ امّا نامِ حافظ را چندين بار می‌برد و در باره‌یِ شعر و ذهنیّتِ او سخن می‌گايشاند.



ديدِ نيچه نسبت به ايرانِ باستان

در مجموعه‌یِ نوشته‌هایِ نيچه دو بار از ايران (Persien) نام برده می‌شود و چندين بار از ايرانی (persisch) و يکبار هم از پيش‌ايرانی (vorpersisch) (8)، که اشاره‌هايی هستند به روابطِ دولت‌شهرهایِ يونانی با امپراتوریِ ايران و گاه تحليلی از اون.

توجّهِ او، پيش از هر چيز، به پی‌آمد‌هایِ جنگ‌هایِ ايران و يونان (9) و اثرِ ژرفِ اون بر دنيایِ يونانی ست، که به ’جنگِ پلوپونزی‘ ميانِ دولت‌شهرهایِ آتن و اسپارت، با شرکتِ ديگر دولت‌شهرها، می‌انجامد.

اين جنگ تمامیِ يونان را به مدّتِ پنجاه سال درگير می‌کند و ايشانرانیِ بسيار به بار می‌آورد.

(10)

نيچه در پاره‌نوشته‌ای در ميانِ آثارِ منتشر شده پس از مرگ‌اش، از يک موقعيتِ از دست رفته‌یِ تاريخی دريغ می‌خورد که چرا به جایِ روميان ايرانيان بر يونان چيره نشدند: به جایِ اين روميان، چه خوب بود که ايرانيان سرورِ (Herr) يونانيان می‌شدند.





افزون بر اين‌ها، بيست و هشت بار از ايرانيان (die Perser) نام می‌برد و در برخی از پاره‌نوشته‌هایِ (Fragmente) او می‌توان نگره‌یِ او را نسبت به ايرانيانِ باستان و فرهنگِ‌شان به‌روشنی يافت.

وی، به‌ايشانژه، ستايشگرِ چيرگی‌ ايرانيان در تيراندازی و سوارکاری و جنگاوری و نيز حالتِ سروری‌ و قدرت‌خواهی‌شان هست؛ و نيز پافشاری‌شان بر فضيلتِ راستگايشانی(11).

اين‌ها کردارها و ارزش‌هايی ست که وی شايسته‌یِ زندگانیِ والامنشانه‌یِ انسانی می‌داند.

امّا، بالاترين درجه‌یِ توجّهِ خود به ايرانيان و بزرگداشتِ اونان را اون جا نشان می‌دهد که از وقت‌باوریِ ايرانيان سخن می‌گايشاند؛ باوری که به ديدگاهِ او نسبت به وقت و ’بازگشتِ جاودانه‘‌یِ اون همانند هست.



اين ديدگاه در برابرِ اون ديدِ متافيزيکیِ يونانی برنامه می‌گيرد که با افلاطون هستیِ زَبَروقتیِ ’حقيقی‘ را در برابرِ هستیِ ’مجازیِ‘ گذرا يا وقتمند برنامه می‌دهد: ’من می‌بايد به يک ايرانی، به زرتشت، ادایِ احترام کنم.

ايرانيان اولينکسانی بودند که به تاريخ در تمامیّتِ اون انديشيدند.‘ در دنبالِ اون نيچه در اين پاره‌نوشته به هزاره‌ها‌ در باورهایِ‌ دينیِ ايرانیِ باستان اشاره دارد و می‌افزايد، ’[ايرانيان تاريخ را] همچون زنجيره‌ای از فرايندها [انديشيدند]، هر حلقه به دستِ پيامبری.

هر پيامبر هزاره (hazar)یِ خود را دارد؛ پادشاهیِ هزارساله‌یِ خود را.‘ (12) در چنين فرمود زرتشت از ’هزاره‌یِ بزرگِ (grosser Hazar) پادشاهیِ زرتشت‘ سخن می‌گايشاند، ’پادشاهیِ بزرگِ دوردستِ انسان، پادشاهیِ هزارساله‌یِ زرتشت.‘ (13)

نيچه، به‌ايشانژه، ستايشگرِ چيرگی‌ ايرانيان در تيراندازی و سوارکاری و جنگاوری و نيز حالتِ سروری‌ و قدرت‌خواهی‌شان هست؛ و نيز پافشاری‌شان بر فضيلتِ راستگايشانی.





در پاره‌نوشته‌ای در ميانِ آثارِ منتشر شده پس از مرگ‌اش، از يک موقعيتِ از دست رفته‌یِ تاريخی دريغ می‌خورد که چرا به جایِ روميان ايرانيان بر يونان چيره نشدند: ’به جایِ اين روميان، چه خوب بود که ايرانيان سرورِ (Herr) يونانيان می‌شدند.‘ (14) اين يادداشتِ کوتاه را می‌توان اين گونه تفسير کرد که نيچه اين جا نيز گرايشِ خود به جهان‌بينیِ وقت‌باورِ ايرانيان در برابرِ متافيزيکِ يونانی نشان می‌دهد.

زيرا با فرمانروايیِ روميان بر يونان، فرهنگِ يونانی و متافيزيکِ فلسفیِ اون بر فضایِ روم چيره شد و راه را برایِ ظهورِ مسيحیّت و نگرشِ آخرت‌انديش و وقت‌گريز و ديدِ هيچ‌انگارانه‌یِ اون نسبت به زندگانیِ زمينی گشود.

نيچه بر اون هست که مسيحیّت، در مقامِ دينِ ’مسکينان‘، زندگانیِ گذرایِ زمينی را به نامِ ’پادشاهیِ جاودانه‌یِ آسمان‘ رد می‌کند و بدين سان نگرشِ مثبت يا ’آری‌گوی‘ به زندگی را بدل به نگرشِ منفی می‌کند.

حال اون که فرمان‌روايیِ ايرانيان بر يونان ، با نگرشِ مثبت‌شان به زندگی و وقت، می‌توانست روندِ اين جريان را دگر کند و از يک رايشاندادِ شوم در تاريخ پيشگيری کند.



زرتشتِ ايرانی و زرتشتِ نيچه

نيچه در اوليننوشته‌های‌اش نامِ آشنایِ Zoroaster را به کار می‌برد که از ريشه‌یِ يونانی ست و در زبان‌هایِ اروپايی به کار می‌رود.

Zoroaster اولينبار در يادداشت‌هایِ 1870-71 ديده می‌شود؛ يک دهه پيش از نوشتنِ چنين فرمود زرتشت.

در اين يادداشت، چه‌بسا با لحنی دريغ‌آميز، می‌گايشاند که، ’اگر داريوش شکست نخورده بود، دينِ زرتشت بر يونان فرمان‌روا شده بود.‘(15) همينطور در رساله‌ای از اين دوران، که پس از مرگِ او به چاپ رسيده، به داستانِ شاگردیِ هراکليتوس نزدِ زرتشت (Zoroaster) اشاره می‌کند.

(16)

زرتشت، پيامبرِ ايرانی، در سپيده‌دمِ تاريخِ بشری، هستی را پهنه‌یِ جنگِ نيک و بد دانسته هست که در دو چهره‌یِ ايزدیِ همستيز، يعنی اهورا و اهريمن، نمايان می‌شود.

اين تفسير پيشاهنگِ تفسيرِ مسيحی‌ای ست که هستی را پهنه‌یِ ’گناه و کيفرِ جاودانه‘ می‌شمارد و يا تفسيرِ سقراطی و افلاطونی‌ای که مثالِ ’نيکی‘ را، در مقامِ والاترين ارزش، بر تارکِ هستی می‌نشاند.





نام زرتشت به صورتِ ايرانیِ باستانی‌اش، يعنی Zarathustra، اولينبار در کتابِ دانشِ شاد (17)(پاره‌نايشانسِ ۳۴۲) پديدار می‌شود که در ۱۸۸۲ انتشار يافته هست.

نيچه اولين پاره‌یِ ’پيش‌فرمودارِ زرتشت‘، يا نيايشِ او در برابرِ خورشيد، از کتابِ چنين فرمود زرتشت، را اين جا گنجانده هست.

اين پاره در سالِ پس از اون در نشرِ بخشِ يکم از چهار بخشِ چنين فرمود زرتشت در جایِ اصلیِ خود برنامه می‌گيرد.



جایِ اون هست که بپرسيم نيچه چرا نامِ آشنایِ Zoroaster را رها کرد و به صورتِ ايرانیِ باستانیِ اون روی آورد، يعنیZarathustra ؛ صورتی که چه‌بسا جز فيلولوگ‌هایِ سررشته‌دار از زبان‌هایِ باستانیِ هند–و–ايرانی کسی با اون آشنا نبود؟ او خود در اين باره توضيحی نمی‌دهد، ولی دليلِ اون، به گمانِ من، می‌تواند اين باشد که نيچه می‌خواهد نه با زرتشتِ شناخته شده در اروپا از راهِ يونان، که با زرتشتِ اصلی در سرآغازِ تاريخ از درِ هم‌سخنی درآيد.

و چنان که خود می‌گايشاند، با اين هم‌سخنی می‌خواهد هم به انديشه‌گرِ بزرگِ آغازين ادایِ احترام کند و هم بزرگترين ’خطا‘یِ او را به او يادآور شود و از زبانِ او اين خطایِ بزرگِ آغازينِ تاريخِ بشر را درست گرداند.

خطایِ اصلیِ زرتشت ( و تمامیِ دين‌آوران و فيلسوفانِ بزرگ که بنيادِ تاريخِ انديشه‌یِ بشری را تا به امروز گذاشته اند) اين هست که هستی را بر بنيادِ ارزش‌ها، بر بنيادِ اخلاق، بر بنيادِ نيک و بد، تفسير کرده اند.



هرگز از من نپرسيده اند، امّا می‌بايست می‌پرسيدند که معنایِ نامِ زرتشت در دهانِ من چی‌ست؛ در دهانِ اوليناخلاق‌ناباور: معنایِ اون درست ضدِّ اون چيزی ست که مايه‌یِ بی‌همتايیِ شگرفِ اين ايرانی (Perser) در تاريخ هست.




نيچه

زرتشت، پيامبرِ ايرانی، در سپيده‌دمِ تاريخِ بشری، هستی را پهنه‌یِ جنگِ نيک و بد دانسته هست که در دو چهره‌یِ ايزدیِ همستيز، يعنی اهورا و اهريمن، نمايان می‌شود.

اين تفسير پيشاهنگِ تفسيرِ مسيحی‌ای ست که هستی را پهنه‌یِ ’گناه و کيفرِ جاودانه‘ می‌شمارد و يا تفسيرِ سقراطی و افلاطونی‌ای که مثالِ ’نيکی‘ را، در مقامِ والاترين ارزش، بر تارکِ هستی می‌نشاند.



نيچه در برابرِ اين اخلاق‌باوری (Moralismus) اخلاق‌ناباوریِ (Immoralismus) خود را می‌نشاند که هستی را در ذاتِ خود فارغ از ارزش‌هایِ بشری می‌داند و بر اون هست که ’بی‌گناهیِ‘ نخستينِ اون را به اون بازگرداند(18).

بدين سان هست که هستی‌شناسیِ اخلاق‌باورانه‌یِ زرتشتِ اصلی، که در سرآغازِ تاريخ به ميدان آمده و ذهنیّت و فرهنگِ بشری را شکل داده، در برابرِ هستی‌شناسیِ اخلاق‌ناباورِ زرتشتِ نيچه برنامه می‌گيرد که در پايانِ اين تاريخ، در روزگارِ برآمدنِ ’واپسينِ انسان‘ (19) ندایِ گذار از انسان به اَبَرانسان را سر می‌دهد.



اَبَرانسان انسانی ست بر ’انسانیّتِ‘ خود چيره شده و به بی‌گناهیِ اولينبازگشته‌؛ انسانی که می‌تواند بر ’انسانیّت‘ِ اخلاقیِ خود، و همه‌یِ تُرُش‌رايشانی و سختگيری و خشکیِ اون، خنده زند.

اَبَرانسان انسانی ست ’خندان‘ که هستی را از همه‌یِ رنگ‌ها و نيرنگ‌هایِ بشری (و بس بسيار بشری) آزاد می‌کند و اون را، با اراده‌یِ از ’کين‌توزی‘ رها شده‌یِ خايشانش، چنان که هست، می‌پذيرد و به زندگانی ’آری‘ می‌گايشاند.



بدين‌سان، اخلاق‌ناباوریِ زرتشتِ نيچه درست پادنشين يا نقطه‌یِ مقابلِ اخلاق‌باوریِ زرتشتِ اصلی ست.

نيچه در کتابِ اينک، مرد!، که در اون به شرحِ زندگانیِ روشنفکرانه و تحليلِ کوتاهی از آثارِ خايشانش می‌پردازد، دليلِ گزينشِ نامِ زرتشت را برایِ گزارشِ فلسفه‌یِ خايشانش باز‌می‌گايشاند:

زرتشت به اندازه‌یِ تمامِ انديشه‌گرانِ ديگر دلاوری دارد.

راست فرمودن و نيک تير انداختن، اين فضيلتِ ايرانی ست.

—فهميدند چه می‌گايشانم؟ ...

از خايشانش برگذشتنِ اخلاق از سرِ راستگايشانی، از خايشانش برگذشتنِ اهلِ اخلاق و به‌ ضدِّ خايشانش بدل شدن— به من— اين هست معنایِ نامِ زرتشت در دهانِ من.




نيچه

هرگز از من نپرسيده اند، امّا می‌بايست می‌پرسيدند که معنایِ نامِ زرتشت در دهانِ من چی‌ست؛ در دهانِ اولين اخلاق‌ناباور: معنایِ اون درست ضدِّ اون چيزی ست که مايه‌یِ بی‌همتايیِ شگرفِ اين ايرانی (Perser) در تاريخ هست.

زرتشت بود که نبردِ نيک و بد را چرخِ گردانِ دستگاهِ هستی انگاشت.

ترجمانیِ اخلاق به مابعدالطبيعه، در مقامِ نيرو[یِ گرداننده]، علّت، غايت به ذاتِ خايشانش، کارِ او ست.

اين پرسش، امّا، در جا پاسخی در بُنِ خايشانش در بر داشت.

زرتشت بود که اين شوم‌ترين خطا را پديد آورد، خطایِ اخلاق را: پس او می‌بايد همينطور اولينکسی باشد که به اين خطا پی‌ می‌بَرَد.

او نه تنها از هر انديشه‌گرِ ديگر در اين باب تجربه‌یِ درازتر و بيشتری دارد که— تمامیِ تاريخ ردِّ تجربیِ اصلِ [وجودِ] به‌اصطلاح ’نظمِ اخلاقیِ جهانی‘ ست— بالاتر از اون اين هست که زرتشت راستگوتر از هر انديشه‌گرِ ديگر هست.

آموزه‌یِ او، و تنها آموزه‌یِ او، ست که راستگايشانی را در مقامِ والاترين فضيلت می‌نشاند— برخلافِ ترسايشانیِ’آرمان‌خواهانِ‘ و گريزِشان از برابرِ واقعیّت.

زرتشت به اندازه‌یِ تمامِ انديشه‌گرانِ ديگر دلاوری دارد.

راست فرمودن و نيک تير انداختن، اين فضيلتِ ايرانی ست.

—فهميدند چه می‌گايشانم؟ ...

از خايشانش برگذشتنِ اخلاق از سرِ راستگايشانی، از خايشانش برگذشتنِ اهلِ اخلاق و به‌ ضدِّ خايشانش بدل شدن— به من— اين هست معنایِ نامِ زرتشت در دهانِ من.

(20)

روايتِ سنّتیِ زرتشتی حکايت می‌کند که زرتشت در سی سالگی به کوهستان رفت و ده سال در ‌اون جا به انديشه پرداخت و سپس در مقامِ پيام‌آور از جانبِ ايزدِ نيکی، اهورامزدا، به سویِ امتان آمد تا اونان را از گردشِ چرخِ هستی بر محورِ جنگِ نيکی و بدی آگاه کند و اونان را به گرفتنِ جانبِ نيکی برانگيزد.

امّا زرتشتِ دوّمين پيامی درستِ ضدِّ اين دارد و نه تنها هستی را گردنده بر محورِ نيک و بد نمی‌داند، که اون را صحنه‌یِ رقص و بازی‌ای آزاد از هر قيدِ اخلاقیِ ماوراءِ طبيعی می‌داند.

اگر زرتشتِ نخستين، در سرآغازِ تاريخِ گشوده شدنِ افقِ روحانی به رویِ بشر، از هم‌سخنی با خدا و پيام‌آوری از جانبِ او به سویِ انسان‌ها بازمی‌گردد و کتابِ ’آسمانی‘ می‌آورد، زرتشتِ دوّمين در پايانِ اين تاريخِ روحانی پديدار می‌شود و تکان‌دهنده‌ترين و همينطور رهاننده‌ترين پيام را با خود دارد: خدا مرده هست!

با اين پيام او پايانِ امکانِ تفسيرِ اخلاقی و غايت‌باورانه‌یِ هستی و تاريخِ روحانی و ماوراءالطبيعه‌یِ بنيادينِ اون را فراخوان می‌کند و امکانِ تاريخِ ديگری را برایِ بشر بشارت می‌دهد.

پيامِ او اين هست: ’به زمين وفادار باشيد و باور نداريد اونانی را که با شما از اميدهایِ اَبَرزمينی سخن می‌گايشانند.‘ (21)

نيچه، سعدی، و حافظ

نامِ سعدی و حافظ گايشانا تنها نام‌هايی باشند که از ايرانِ دوره‌یِ اسلامی در نوشته‌هایِ نيچه آمده هست.

در مجموعه‌یِ آثارِ نيچه در پاره‌يادداشتی يک نکته‌پردازی از سعدی نقل شده که ترجمه‌یِ اون چنين هست: ’سعدی از خردمندی پرسيد که اين‌همه [حکمت] را از که آموختی؟ فرمود، از نابينايان که پای از جای برنمی‌دارند مگر اون که نخست زمينِ زيرِ پای‌شان را با عصا بيازمايند.‘(22) اين نکته‌ای ست که سعدی از زبانِ لقمان— نمادِ افسانه‌ایِ خردمندی در ادبياتِ عربی و فارسی— در ديباچه‌یِ گلستان می‌گايشاند: ’لقمان را فرمودند، حکمت از که آموختی؟ فرمود، از نابينايان که تا جای نبينند پای ننهند.‘(23)

حافظ نزدِ او نماينده‌یِ اون آزاده‌جانیِ شرقی ست که با وجدِ ديونوسوسی، با نگاهی تراژيک، زندگی را با شورِ سرشار می‌ستايد، به لذّت‌هایِ اون روی می‌کند و، در همان حال، به خطرها و بلاهایِ اون نيز پشت نمی‌کند.





نيچه از اين نکته‌پردازی هيچ تفسيری نکرده هست، امّا، بر پايه ِ فلسفه‌یِ نيچه، می‌توان فرمود که اين سخن نمودار خردمندی‌‌ای پرواگر و آهسته‌رو هست؛ خردمندیِ ’نابينايان‘، که خردمندیِ نيچه‌ای درست رايشانارویِ اون می‌ايستد، يعنی خردمندیِ بينایِ بی‌باکی که ’آری‘گايشانان می‌شتابد و خود را به دلِ زندگی و خطرهایِ اون می‌افکند، و از ’شتافتن لذتی شيطانی‘ می‌بَـرَد.(24)

امّا نيچه يکی از نمونه‌ها‌یِ عالیِ خردمندیِ بينایِ ’ديونوسوسی‘ِ خود را در حافظ می‌يابد.

نامِ حافظ ده بار در مجموعه‌یِ آثارِ وی آمده هست.

بی‌گمان، دل‌بستگیِ گوته به حافظ و ستايشی که در ديوانِ غربی–و–شرقی (25) از حافظ و حکمتِِ ’شرقیِ‘ او کرده، در توجّهِ نيچه به حافظ نقشی پايه ی داشته هست.

در نوشته‌هایِ نيچه نامِ حافظ در بيشترِ موارد در کنارِ نامِ گوته می‌آيد و نيچه هر دو را به عنوانِ قلّه‌هایِ خردمندیِ ژرف می‌ستايد.(26)

حافظ نزدِ او نماينده‌یِ اون آزاده‌جانیِ شرقی ست که با وجدِ ديونوسوسی، با نگاهی تراژيک، زندگی را با شورِ سرشار می‌ستايد، به لذّت‌هایِ اون روی می‌کند و، در همان حال، به خطرها و بلاهایِ اون نيز پشت نمی‌کند (’بلايی کز حبيب آيد، هزار–اش مرحبا فرموديم!‘) اين‌ها، از ديدِ نيچه، ايشانژگی‌هایِ رايشانکردِ مثبت و دليرانه، يا رايشانکردِ ’تراژيک‘، به زندگی ست.



در ميانِ پاره‌نوشته‌هایِ باوقتده از نيچه، از جمله شعری خطاب به حافظ هست: ’به حافظ.

پرسشِ يک آبنوش.‘ (27)

اون می‌خانه‌ که تو از بهرِ خايشانش بنا کرده ای
گُنجا‌تر از هر خانه‌ای ست،
می‌ای که تو در اون پرورده ‌ای
همه‌–عالم اون را سَرکشيدن نتواند.


اون پرنده‌ای که [نام‌اش] روزگاری ققنوس بود،
در خانه ميهمانِ تو ست،
اون موشی که کوه زاد،
همان—خود تو ای!
همه و هيچ‌ تو ای، می و می‌خانه تو ای،
ققنوس تو ای، کوه تو ای، موش تو ای،
که هماره در خود فرومی‌ريزی و
هماره از خود پَر می‌کشی—
ژرف‌ترين فرورفتگیِ بلندی‌ها تو ای،
روشن‌ترين روشنیِ ژرفاها تو ای،
مستیِ مستانه‌ترين مستی‌ها تو ای
— تو را، تو را طلب شراب چرا؟

برگرفته از bbcpersian.com

17:

مرورى بر تبارشناسى اخلاق

اخلاق نيچه اى و فرهنگ ايرانى

حسن فشاركى

درباره نيچه
نيچه فيلسوف عجيب و غريبى هست و معرفى او در ايران نيز به همان اندازه عجيب و غريب هست.

متفكران بزرگ انديشه هاى به ظاهر ضد و نقيض دارند و نيچه بى شك اگر بزرگترين متفكر قرن نوزدهم نباشد يكى از بزرگترين ها هست.

انديشه هاى او نيز به دليل همين بزرگى بسيار ضد و نقيض هست.

تا جايى كه برخى ايرانى ها اين فيلسوف آلمانى را كافردل مومن دماغ ناميده اند و بيش از اونكه فيلسوفش بدانند او را انديشمندى مجنون مى شناسند.

اما به راستى نيچه كيست؟


حسن فشاركى تاكنون چندين ترجمه مهم به جامعه كتاب خوان ايران عرضه كرده هست.

ترجمه سه كتاب آمارتياسن (برنده جايزه نوبل اقتصاد، ۱۹۹۸) با عناايشانن «اخلاق و اقتصاد» و «آزادى و برابرى» (نشر شيرازه)، «توسعه و آزادى» (انتشارات وزارت امور خارجه)، ترجمه كتاب مهم «درباره دموكراسى» نوشته رابرت دال (نشر شيرازه) و ترجمه «انقلاب و ضدانقلاب» نوشته پيتر كالورت (انتشارات وزارت امور خارجه) و ترجمه چندين مدخل از دايره المعارف دموكراسى.

از او خواستيم تا به انتخاب خود يادداشتى درباره يكى از كتاب هاى فلسفى مهم كه در سال هاى اخير به چاپ رسيده بنايشانسد.


•••
كتاب «تبارشناسى اخلاق» نيچه، كه با ترجمه درخشان داريوش آشورى در اختيار فارسى زبانان نيز برنامه گرفته منسجم ترين كتاب فلسفى اين فيلسوف بلندآوازه اروپا هست كه در اواخر دوران هشيارى او به رشته تحرير كشيده شد.

هدف نيچه در اين كتاب اون هست كه نشان دهد اخلاق نيز، مانند هر پديده اجتماعى ديگرى، امرى تاريخى هست؛ يعنى هر مكتب اخلاقى از دل جماعت هاى انسانى سر برمى كند و با تحول روابط اجتماعى اونها متحول مى شود و سرانجام نيز حتى وقتى مرگ اون فرا مى رسد؛ و به زعم نيچه اكنون مرگ اخلاق سنتى در جامعه مدرن كنونى فرارسيده هست.

معناى «خدا مرده هست» نيز دقيقا همين هست.

وقتى كه زرتشت از كوه خود فرود مى آيد، پيرمردى را مى بيند كه از فرط علاقه به امت از اونها گريخته و به جنگل پناه برده و اكنون تنها خدا را دوست مى دارد.

در كلبه قدس خايشانش در جنگل سرود مى خواند، مى خندد و مى گايشاند و بدين سان خدا را نيايش مى كند.

زرتشت با خود چنين مى گايشاند: «چه بسا اين قديس پير در جنگل اش هنوز چيزى از اون نشنيده باشد كه خدا مرده هست!» (چنين فرمود زرتشت، ص۲۱) اما نيچه برخلاف داستايفسكى معتقد نيست كه با مرگ خدا همه كارى مى توان كرد و ديگر هيچ مانعى و رادعى بر سر راه انسان نيست، چون او خدا را نيز اختراع انسان مى دانست و درستى و نادرستى اخلاق را به او نسبت نمى داد.

انسان، قبل از باور به خدا، به اصولى اخلاقى باور داشت و برپايه اونها مى زيست و پس از مرگ اين باور نيز باز مى تواند اصولى پى افكند و اخلاقى بر اون بنا نهد و به زندگى اش ادامه دهد.

«تبارشناسى اخلاق» نه تنها تاريخى بودن اخلاقيات سنتى را نشان مى دهد بلكه اون را شديدا به باد انتقاد مى گيرد و شمايى كلى نيز از اخلاقيات آينده ترسيم مى كند.

نگارنده بر اون هست كه با ذكر برخى وجوه تشابه ميان فضايى كه بستر اخلاقيات نيچه هست و فضاى فرهنگى- اجتماعى جامعه ما تصريحا يا تلايشانحا شرحى و نقدى از وضعيت كنونى فرهنگ موجود ارائه دهد.


•••

اولين كارى كه نيچه در كتاب «تبارشناسى اخلاق» انجام مى دهد اين هست كه اخلاق و دين را از هم جدا مى كند و مدعى هست كه در همان اوان جوانى آموخته كه «پيشداورى يزدان شناسيك را از پيشداورى اخلاقى جدا كنم و در پس پشت جهان از پى خاستگاه شر نگردم.» (تبارشناسى اخلاق، ص۱۶) پس خاستگاه مفاهيمى از قبيل خير، شر...

كجاست؟ «سرچشمه حكم» نيك «...

نيكان بوده اند؛ يعنى بزرگان و قدرتمندان و بلندجايگاهان و بلندانديشان كه خود و كردارشان را نيك حس كردند و نيك شمردند، يعنى برتر از ديگران دانستند، در برابر هر اونچه پست هست و پست انديشانه و همگانى و فرومايه.» (همان، ص۲۸) بدين ترتيب بود كه قدرتمندان و بلندجايگاهان اصول اخلاقى خود را تدايشانن و در جامعه جارى و سارى كردند.

كسانى كه از قدرت جسمى، روحى و فكرى برخوردار بودند خود و سلوك خود را «نيك» و ناتوان و بردگان و همينطور سبك و سياق زندگى اونها را «بد» شمردند.

به گمان نيچه، چنين اخلاقياتى در يونان قديم قبل از سقراط رواج داشته هست.

يعنى در همان ايامى كه ديونوسوس (الهه طرب، نشاط و هنر) را بر آپولون (الهه عقل) ترجيح مى دادند- ايام تسلط انگيزه بر عقل.

اما كم كم با سلطه سياسى كاست دينياران، يا اصحاب شريعت، ورق برگشت و اخلاقيات ديگرى كه نيچه اون را «اخلاق بردگان» مى داند بر جامعه چيره شد.

معادله هاى ارزشى مهان سالارانه (نيك= والا= توانا= زيبا= شادان= خداپسند) واژگونه شد و نيكان همان نگون بختان، تهى دستان، ناتوانان و فرودستان معرفى شدند و اهل ايمان همانا رنج برندگان، محرومان، بيماران و زشتان دانسته شدند.

در حالى كه والاتباران و قدرتمندان همانا شريران و ستمگران و شهوت پرستان و بى خدايان و دوزخيان محسوب شدند.

بدين ترتيب نيچه معتقد هست در تاريخ بشر نخست اخلاق والاتباران و نژادگان مرسوم بود و ضعيفان و ناتوانان ياراى رقابت با اونان را نداشتند.

اين بود كه دست به ترفندى زيركانه زدند.

اين ترفند توسط قوم يهود و به دست عيسى ناصرى صورت گرفت و اون اين بود كه درخت دشمنى و نفرت از سروران رومى را بركندند و به جاى اون نهال دوستى و محبت نشاندند، اما محبتى دروغين، هستوار بر «سياست انتقامى دورنگر و زيرزمينى و خزنده و پيش انديشيده...

اون ناسازه» خدا بر صليب «...

يعنى خود را به صليب كشيدن خدا براى رستگارى انسان!» (همان، ص۴۱) بدين ترتيب بود كه ضعف و بدبختى و بيچارگى بردگان تقديس شد چون خدا خود را به خاطر اونان بر صليب كشيده بود.

بدين گونه اخلاقيات مبتنى بر معادله «بدبخت= نيك» مرسوم شد.

سروران و مدعيان اخلاق پيشين سلحشوران و جنگاوران بودند كه با طرب، جنگ، عيش و عشق مى زيستند و خوشبختى را جز در همين دنيا نمى جستند.

اما حافظان و سالكان اخلاق بردگان در اين جهان بر چشم حقارت مى نگريستند و دست رد بر زندگى دنيوى مى زدند و دنيا را مزرعه و پل آخرت مى دانستند كه عيش و شراب و خور و خوشى ابدى در اون هست.

چه غم از چند روزى با سختى گذرد كه عمر جاودانه در انتظار هست و باغ فردوس.

و چه غم از كسانى كه قدرت و توان و امكانات دارند و از مواهب اين جهان برخوردار مى شوند چون دوزخ جاودانه و لهيب سوزانش در انتظار اونها هست.

شفرمودا كه مدعيان محبت و عاشقان همسايه با چنين نفرتى از گناهكاران- كه اونها هم بالاخره انسانند- ياد مى كنند.

نيچه از توماس اكايشانينى آموزگار و قديس بزرگ مسيحى، چنين نقل مى كند: «آمرزيدگان پادشاهى آسمان كيفرهاى دوزخيان را به چشم خواهند ديد تا كه شادكامى آمرزيدگى شان افزون تر شود.» (همان، ص۶۰) در اينجا ما با يكى از مفاهيم كليدى نيچه آشنا مى شايشانم كه مى تواند در درك و تحليل روانشناسى فردى و اجتماعى جامعه ما نيز به كار رود: مفهوم كينه توزى كه نيچه همه جا اصل واژه فرانسه اون، يعنى ressentiment، را به كار مى برد.

نيچه خود اين مفهوم را اين گونه تعريف مى كند: «قيام بردگان اون گاه آغاز مى شود كه كينه توزى خود آفريننده مى شود و ارزش زا: كينه توزى وجودهايى كه [امكان] واكنش راستين، واكنش عملى، از ايشان دريغ شده هست و تنها از راه يك انتقام خيالى آسيبى را كه خورده اند جبران توانند كرد.» (همان، ص۴۳) كسانى كه نمى توانند در اين جهان انتقامشان را از زيردستان بگيرند، كيفر اونها را به جهانى ديگر محول مى كنند و با اين انتقام خيالى خاطر خود را تسكين مى دهند.

بدين ترتيب اين جهان را بى ارزش و گذرا مى دانند و به اون «نه» مى گايشانند.

لذايذ اون را خوار مى شمارند و بهره مندان از اون را تحقير مى كنند.

اما نيچه معتقد هست اينها همه ظاهرى هست، چون واكنشى بى كنشانه هست و نه كنشگرانه؛ و در نتيجه روان اين انسان ها را زهرآگين مى سازد و سلامت، نشاط و محبت واقعى را از اونها مى گيرد.

بر اين پايه نيچه توصيه مى كند كه هرگاه امكان انتقام واقعى نيست فراموش كردن بهتر از بخشيدن هست.

بخشش فرودستان از سر ترس و حقارت هست، در حالى كه فراموشى زبردستان اشارتى به زندگى شادكامانه دارد.

زندگى شادكامانه با عقده حقارت نمى سازد.

چرا نفرت را در خود بريزيم و كيفر را به جهانى موهوم و فرضى واگذاريم؟ آيا بهتر اون نيست كه خود در همين جهان و از راه درست كيفر دهيم- اگر بتوانيم- و در غير اين صورت فراموشى پيشه كنيم تا چركابه اين زخم درونمان را چركين نسازد و روانمان را تباه نكند؟ «مى خواهند به من حالى كنند كه نه تنها از قدرتمندان، از خداوندان زمين، بهترند؛ از همانانى كه ناچار تف شان را بايد بليسند (البته نه از سر ترس، هرگز نه از سر ترس! بلكه از اون رو كه خدا فرموده هست كه بايد از اولياى امور اطاعت كنند!) _ كه نه تنها خودشان از ايشان بهترند كه وضع شان هم از ايشان بهتر هست.

البته اگر وضع شان امروز هم بهتر نباشد، روزى وضع بهترى خواهند داشت.

اما بس هست، بس! ديگر تاب اش را ندارم.

چه هواى گندى! چه هواى گندى! اين كارگاه، اين كارگاه آرمان سازى را به گمانم بوى گند دروغ برداشته هست.» (همان، ص ۵۸)
حال اجازه دهيد اندكى درنگ كنيم و نگاهى به درون و پيرامون خود بيفكنيم و سيرى در تاريخ دست كم هزارساله مان كنيم و ببينيم اونچه نيچه درباره اروپا فرموده چه شباهت هايى با وضعيت ما دارد.به گمان نگارنده اخلاق سروران نيچه شباهتى به كردار و سلوك پهلوانان شاهنامه فردوسى دارد.

رستم، پهلوان بزرگ و تجسم وجدان ايرانى، هيچ موقعيتى را براى شكار و عيش و نوش از دست نمى دهد.

در آغاز و پايان هر جنگى سراپرده اى برپا مى شود و رامشگران و خنياگران و زيبارايشانان و خوش الحانان پهلوان خسته را نشاط مى بخشند.

حتى گاهى چنان در كار طرب افراط مى شود كه خشم شاهان نيز برانگيخته مى گردد.

داستان رزم رستم و سهراب نمونه اى برجسته از اين وضع را نشان مى دهد.

وقتى كه گيو پيام كيكاووس را به رستم مى رساند با اين سفارش كه:
173505.jpg
اگر شب رسى روز را باز گرد
بگايشانش كه تنگ اندر آمد نبرد
رستم چنين پاسخى مى دهد:
بباشيم يك روز و دم بر زنيم
يكى بر لب خشك نم بر زنيم
به مى دست بردند و مستان شدند
ز ياد سپهبد به دستان شدند
و يك روز سه روز مى شود
به روز چهارم برآراست گيو
چنين فرمود با گرد سالار نيو
كه كاووس تند هست و هشيار نيست
هم اين داستان بر دلش خوار نيست
بدو فرمود رستم كه منديش از اين
كه با ما نشورد كس اندر زمين
و چون ورودشان به دربار شاه دير مى شود و كاووس بر پهلوان بزرگ خشم مى گيرد رستم اين خشم را در خود نمى ريزد تا چركابه شود و بر شاه ايران مى شورد.

نخست از نيچه بشنايشاند و سپس از فردوسى.

«كينه توزى انسان والاتبار، اونگاه كه در او پديدار شود، خود را در يك واكنش اونى به اوج مى رساند و خالى مى كند، از اين رو [روان را] زهرآگين نمى كند: و هرگز، چنان كه ناگزير نزد تمامى بيچارگان و ناتوانان ديده مى شود، بى شمار بار از نو پديدار نمى شود.» (همان، ص ۴۷)
«تهمتن برآشفت با شهريار
كه چندين مدار آتش اندر كنار
همه كارت از يكدگر بدتر هست
تو را شهريارى نه اندر خور هست
به درشد به خشم اندر آمد به رخش
منم- فرمود- شيراوژن تاج بخش
چه خشم آورد شاه كاووس كيست؟
چرا دست يازد به من طوس كيست؟
زمين بنده و رخش گاه من هست
نگين گرز و مغفر كلاه من هست
سر نيزه و تيغ يار منند
دو بازو و دل شهريار منند»
بنابراين پهلوان ايرانى با وجدان ايرانى، به خود متكى هست و به بازو و دل خود مى نازد.

زندگى خواه و شادى طلب هست و اگر هم تن به رنج و غم و مرگ دهد به خاطر زندگى هست.

اين اخلاق ايرانى، فرهنگ ايرانى، علو طبع ايرانى و «جان آزاد» ايرانى در عصر پهلوانى هست كه نشانه هايى از اون هنوز در وقت فردوسى نيز ديده مى شد.

اما سركوب اين «جان آزاده» با آرمان زهد تصوف خرقه پوشان و تيغ بركشيده تركان منجر به چيرگى اخلاق بردگان شد كه ناچار به تحقير زندگى و شادمانى و سلطنت رنج و صوف و جنگ گرديد.

پهلوانان مغرور تيغ بر كف پرافتخار زندگى خواه جاى خود را به خرقه پوشان مطيع مرگ طلب دادند و در نتيجه اخلاقيات اونان نيز به اخلاقيات اينان بدل شد.

«جان آزاده» تبديل به «جان پريشان» گرديد.

به قول حافظ روايتگر اين دوران:
بر اين جان پريشان رحمت آريد
كه روزى كاردان قابلى بود
زندگى سرد و كين توزى بى كنشانه جاى خروش و حركت گستاخانه و غرور و بازوى مردانه و رقص و نشاط مستانه را گرفت و در اين فضا بود كه اخلاق بردگان بر ما و فرهنگ ما مستولى شد.اما «جان آزاده» ى ايرانى يك زيراخلاق يا زيرفرهنگى ابداع كرد تا چون جزيره اى امن در اين درياى توفانى و مرگ زا مامن او گردد.

اين جزيره همان «مكتب رندى» حافظ بود.

نيچه از پنهانكارى جان فلسفى سخن مى گايشاند: «جان فلسفى همواره مى بايست نخست خود را در نقاب و پيله نوع از پيش جا افتاده اهل انديشه _ كاهنى، جادوگر، پيشگو و به هر حال مرد دين- بپوشاند تا به صورتى زندگانى تواند كرد...

فلسفه تا همين روزگاران نو جز با درآمدن به جامه كشيش زاهد به صورت اون كرم چندش آور دل آشوب، امكان زيستن و پلكيدن نداشت.» (همان ص ۱۵۰) و حافظ نيز از پنهانكارى در همان فضاى زهد سخن مى گايشاند:
دانى كه چنگ و عود چه تقرير مى كنند
پنهان خوريد باده كه تعزير مى كنند
و اعتراف مى كند:
ما باده زير خرقه نه امروز مى كشيم
صد بار پير ميكده اين ماجرا شنيد
اين بود اجمالى از شباهت وضع اخلاق در سنت غرب و در سنت ما.

اما نيچه معتقد هست كه اين وضعيت به هيچ انگارى، يا همان نهيليسم خواهد انجاميد، مگر اونكه ابرانسانى پا بر صحنه گيتى گذارد و جان هاى آزاده را با خود همراه كند و راه طى شده را در جهت عكس بپيمايد و ارزش هاى مستقر را از نو ارزش يابى كند و واقعيت را از نفرينى كه «آرمان فرمانرواى تاكنونى بر اون نهاده» نجات دهد.

(همان، ص۱۲۳) به قول حافظ
روان ها تيره شد باشد كه از غيب
چراغى بر كند خلوت نشينى
و اين خود داستان ديگرى هست.



http://www.sharghnewspaper.com/841201/html/K1.htm

18:

خدا مرده هست.خدا خيلي وقت هست که پوسيده..........
ميان خدا ي نيچه و خدا فرقي هست .

چون نيچه مرتب از مرگ خدا مي گايشاند
دليل ندارد او را بي خدا بدانيم.او خداي فعلي ما که به غير از يک مجموعه صفات چيز ديگري ندارد را فبول ندارد و ميپندارد که خداي واقعي مرده هست.البته پندار او درست هست.

او (شايد)مي خواسته
اين پيغام را برساند که ما از حقيقت دوريم وحتي خدا را با نرخ روز تعيين مي نماييم و.....


19:

فردريك نيچه

20:

نیچه را نه برای امروز بل برای آینده ای نو باید شناخت(والتر کافمن)

21:

فردریک نیچه فیلسوفی که عاقلانه فکر میکرد و تنها فرقش با ما این بود که ملحد بود مطمئنا اگر ما هم ملحد بودیم اکثر عقاید اون رو می پذیرفتیم.


22:

سرود شب


شب هست: اکنون چشمه ساران جوشان همگی بلند آواتر سخن می گویند.

روان من نیز چشمه ساریست جوشان
.
شب هست: اکنون هست که نغمه های عاشقان همه سر از خواب بر می نمايند.

روان من نیز نغمه عاشقی هست
.
چیزی بی آرام و آرام ناپذیر در من هست که می خواهد به سخن در آید.

شور عشقی در من هست که با زبان عشق سخن می گوید
.
همه نورام من آه ای کاش شب می بودم! اما این تنهایی من هست که مرا در نور فرو گرفته هست.
آه ای کاش تیره و شبگون می بودم! اون گاه چه فراوان پستان نور را می مکیدم!
شمارا نیز آفرین می خواهم فرمود شما اخترکان چشمک زن و کرمهای شبتاب بالا را! شاد بایدام بود از ارمغان های نورتان.
اما من در نور خود می زیم.

من اون شراره ها را باز می نوشم که از من زبانه می کشند
.
با شادکامی ستانندگان بیگانه ام و بسا در خیال ام گذشته هست که دزدیدن باید خجسته تر از ستاندن باشد.
تهیدستی ام از این هست که دستانم هرگز از بخشیدن باز نمی ایستند.

رشک ام این هست که دیدگان منتظر را می بینم و شبهای روشن خواهش را
.
آه از نگون بختی بخشندگان! آه از گرفتگی خورشیدام! آه از شوق به اشتیاق! آه از گرسنگی سخت در سیری!
اونان از من می ستانند اما دستم هرگز به روان هاشان دست می یابد؟
میان دادن و ستاندن ورطه ای هست و سرانجام بر کوچکترین ورطه پلی باید زد.
از زیبایی ام گرسنگی می خیزد.

خوش دارم بیازارم اونانی را که بر ایشان نور می افشانم.

خوش دارم بدزدم از اونان که هدیه شان داده ام .

این چنین گسنه ی شرارت ام
!
چون دستی به سویم دراز شود دست ام را پس می کشم و درنگ می کنم چون آبشاری که در شاریدن درنگ کند! این چنین گرسنه ی شرارت ام!
پری ام در اندیشه چنین انتقامی هست.

چنین شیطنتی از تنهایی ام برون می جوشد
.
شادکامی ام از ایثار در ایثار مرد.

فضیلتم از سر شاری خود به ستوه آمد
!
اون که همیشه ایثار می کند در خطر از کف دادن آزرم هست.

اون که همیشه قسمت می کند دل و دستش از قسمتگری مدام پینه می بندد
.
دیدگانم دیگر در برابر شرم خواهندگان پر اشک نمی شود.

دست ام زبر تر از اون شده هست که لرزش دستان پر شده را حس کند
.
کجا رفته هست اشک دیدگان و نرمی دل ام؟ این تنهایی بخشندگان همه! ای خموشی رخشندگان همه!
بسا خورشیدها در فضای تهی سرگردانند.

با تاریکان با نور خود سخن می گویند با من اما خموش اند
.
آه این هست دشمنی نور با نورانی! او بی رحمانه در مدار خویش گردان ست.
بیدادگر در ته دل با اون چه نورانی هست سرد در برابر خورشیدها: هر خورشید چنین می گردد.
خورشیدها طوفان وار در مدار خویش پران اند.

این هست گردش شان.

پیرو اراده بی امان خویش اند: این هست سردی شان
.
آه این شمایید شما تاریکان شما شبگونان که از نورانیان گرما می ستانید! آه این شمایید که از پستان نور شیر می نوشید و مایه جان افزا!
آوخ پیرامونم یخ هست و یخزار دست ام را می سوزاند! آوخ در من تشنگی ست تشنه ی تشنگی تان!
شب هست : دردا که نور می باید ام بود و تشنه ی شبگونان و تنهایی!
شب هست : اکنون شوق ام چون چشمه ای از من برون می تراود.

شوق سخن فرمودن ام هست
.
شب هست: اکنون چشمه ساران جوشان همگی بلند آواتر سخن می گویندروان من نیز چشمه ساری هست جوشان.
شب هست : اکنون نغمه های عاشقان همه سر از خواب بر می نمايند.

روان من نیز نغمه عاشقی هست
.


چنین سرود زرتشت

23:

نیچه فیلسوف فراسوی نیک و بد ،فیلسوف رهایی از اخلاق مسیحی و اخلاق مدرن و بشارت دهنده ایده ابر مرد و پدر اخلاقی جریان پست مدرن

24:

نیچه: تاثیرگذارترین چهره در فلسفه و اندیشه جهان در قرن بیستم.


25:

بنظرت هستارتر زنده اس
؟


راستی هستادِ نیچه چه کسی بود
چرا تاثیر گذار ترین؟

26:

سلام.

کلا من وقتی بادوستداران نیچه و تاپیک های او مواجه می شوم ذوق زده می شم!

دلیل اینکه نیچه را تاثیرگزارترین شخصیت بر فلسفه و اندیشه قرن بیستم می دانم این هست که بزرگترین جریانات فلسفی و ادبی و کلا فکری در جهان در قرن بیستم تحت تاثیر مستقیم و غیر مستقیم او شکل گرفت.

مثلا اگزیستانسیالیسم که بزرگترین شخصیت های ادبی و فلسفی قرن را در خود جا داده هست بنیاننقل را به اتفاق نظر اکثر اندیشمندان نیچه می دانند.

یا میشل فوکو باز که یکی از اصلی ترین و شاید بزرگترین فیلسوفان و اندیشمندان پس از جنگ جهانی دوم هست نیز تحت تاثیر شدید نیچه برنامه داشت که بنیان فلسفه اش را مانند او بر قدرت گذاشته بود.



یا هایدگر فیلسوف بزرگ قرن بیستم هم باز تحت تاثیر زیاد نیچه بود و نوشته های معروفی در باب او نوشت.



و فراتر از اون که برویم می بینم این تاثیر خواه ناخواه بر چهره فرهنگ و اجتماع و نوع تلقی بشر هم تاثیر گزار بود.

اگزیستانسیالیسم که پدر اون را نیچه می دانند تاثیرات اجماعی و فرهنگی زیادی را به دنبال داشت.

یا تلقی پست مدرن به زندگی و هنر هم به نظر اکثر فلاسفه و منتقدان با نیچه آغاز شد و در یک تفسیر عمومی او را پدر پست مدرنیسم می دانند.

کلا می شود همان طور که خود نیچه فرموده بودْ او را یکانسان نابهنگام فرض کرد که بسیار زود متولد شده بود و همان طور که خودش فرموده بود برای آینده و هزاره جدید داشت سخن می فرمود و گذشت وقت هم دقیقا نشان داد که آیندگان او بسیار بیش از همعصرانش او را شناختند و تاثیر اصلی او روی دنیای آیند بود: بخصوص نیمه دوم قرن بیستم و عصر پست مدنیسم و هنگامی که نوشته و اندیشه های او بدون تحریفات خواهرش و جنبش نازیسم به جهانیان شناسانده شد.


27:

سلام
ممنونم از توضیحاتی که دادید
شما هم که تحت تاثیر نیچه برنامه گرفتید

دوست دارم با فلسفه نیچه اشنا بشم
چند تا کتاب نوشتن؟
یکی از کتابهاش رو بهم معرفی میکنید؟
نیچه کتابی درمورد زرتشت نوشته بود
اون کتابش چه ربطی به زرتشت داشت
یعنی خوده نیچه چطور با زرتشت اشنا شد؟
کلا نظرش درمورد زتشت چه بود
خود نیچه بیشتر تحت تاثیر چه کسی برنامه رفرمود؟

28:

آره من هم از کسانی هستم که نیجه انها را جادو و افسون کرده.



یک پرسشی درباب ابن سینا و فارابی و تفاوتشان با نیچه پرسیده بودی که چون اونجا امکان پاسخگویی نبود عجالتا این جواب می دهم.



والا با ابن سینا و فارابی در دوران تحصیل کمی آشنا شدم اما بیش از اون درباره اونها مطالعه نکردم.

حقیقتش این هست که ابن سینا و فارابی و امثالهم کلا در سنت فلسفی اسلامی از واژه ها و مفاهیم قلبه سلنبه ای هستفاده کرده اند که همین امر شیوع و گسترش تفکر اونها را مشکل کرده و امروز نیز اساتید ما کمثر به فکر این هستند که اندیشه های اونها را ساده نویسی نمايند.

اما چیزی که هست اونها فلسفه را به شکل سیستماتیک و به صورت یک منظومه منسجم مورد اجرا برنامه می داده اند اما نیچه فلسفه به معنای کلاسیک ِ اون را مد نظر نداشت و بعضا نظرات و دیدگاه هایش با هم اختلاف و تناقض هم ممکن هست پیدا کند.

به همین جهت عده ای او را مابین ادیب و فیلسوف مشترک می دانند و فیلسوف در معنایی که مثلا به هگل و کانت اطلاق می شد او را نمیشناسند و اتفاقا راز محبوبیت و تاثیرگزاری او هم شاید توجه زیاد او به بُعد عملی و عینی اندیشه هایش بوده هست که باعث شده توجه های بیشتری خارج از جهان فلسفه در عوالم هنر و ادبیات و تاریخ و سیاست به او جلب شود و اندیشه هایش بتواند جنبه عینی و عملی در زندگی پیدا کند؛

چون او کمتر تلاش کرده که به دنیای اندیشه خام و انزاع فلسفی در بیفتد و تا جایی که می تواند سعی می کند متافیزیک را در فلسفه اش وارد نکند.

از طرفی هم فلاسفه اسلامی خیلی زیاد از سنت فلاسفه یونان الهام گرفته اند اما نیچه اونها را بخصوص افلاطون را تخطئه می کند و اصلا میانه خوبی با امثال سقراط و افلاطون و اندیشه های انتزاعی و ماورائی و ایده آلیستی اونها ندارد.



در کل فکر می کنم خود مسلمان ها و شرقی ها کمتر روی فلسفه گذشتگان خودشان کار کرده اند و سعی نکرده اند که اونهارا با زبان امروز و مقتضایاتی که در اون برنامه داریم وفق بدهند.

دوست دارم با فلسفه نیچه اشنا بشم
چند تا کتاب نوشتن؟
به طور دقیق نمی شود جواب داد.

یعنی نیچه تشخیص کتاب و مقاله اش گاهی سخت می شود.

اگر بخواهیم کلی بگوییم حدود ده دوازده تا کتاب نوشته و چندین مقاله کم حجم نیز در سال های ابتدایی کارش به نگارش در آورده که معمولا کمتر مورد توجه برنامه می گیرد.

در بیوگرافی ها معمولا به بیشتر اونها اشاره شده.



یکی از کتابهاش رو بهم معرفی میکنید؟
من فکر می کنم کتاب "اراده قدرت" او که پس از مرگش از روی نوشته های پراکنده او که موقعيت جمع کردن اونها را پیدا نکرده بود تدوین شده، می تواند برای یک علاقمند در ابتدای راه جذاب و خواندنی باشد.

"غروب بتان" هم کتاب کم حجمی هست و مخاطب به خاطر موجز بودن اون از مطالعه اش خسته نمی شود.



نیچه کتابی درمورد زرتشت نوشته بود
اون کتابش چه ربطی به زرتشت داشت
یعنی خوده نیچه چطور با زرتشت اشنا شد؟
کتاب چنین فرمود زرتشت حقیقتش ربط زیادی به زرتشت شخصیت تاریخی-افسانه ای ایران باستان پیدا نمی کند.

البته ربطی به شصیت زرتشت پیدا نمی کند اما بن مایه هایی از اندیشه ایرانیان باستان را می شود در اون مشاهده کرد.

طریقۀ آشنایی نیچه با شخصیت ایرانی زرتشت به مطالعات تاریخی-کلاسیک او در دوران تحصیل در باب یونان باستان و رم باستان برمی گردد.

همان طور که می دانید نیچه در رشته فیلولوژی که همان مطالعه زبان های کلاسیک و باستانی هست تحصیل کرده بود و به واسطه اون در باب ادبیات یونان و رم باستان مطالعات زیادی داشت.

و از سویی برخورد تاریخی ایران و یونان و رم در دوران هخامنشیان و اشکانیان باعث شده هست که نویسندگان یونانی و رمی چیزهایی زیادی از تاریخ روابط ایران و کشور خودشان و به دنبال اون امت ایران و مذهب و آداب رسومشان در کتاب های بنویسند.

همین امر نتیجتا باعث شده بود که نیچه هم به واسطۀ مطالعۀ آثار اونها با ایران باستان و به تبع اون شخصیت زرتشت پیامبر آشنا شود.



کلا نظرش درمورد زتشت چه بود
خود نیچه بیشتر تحت تاثیر چه کسی برنامه رفرمود؟
در باب اینکه دقیقا درباره زرتشت چه نظری داشت هنوز مطالعۀ عمیقی نداشته ام، چون بیشتر اظهار نظرهایش در این باره در نوشته های پراکنده او موجود هست؛ اما از اونجایی که زرتشت نخستین کسی بود که مفهوم خیر و شر را در جهان بنیان گذاشت، نیچه معتقد بود خود او هم می بایست این شکاف میان خیر و شر را بردارد.

نیچه خودش معتقد بود خیر و شر در جهان بی معناست و نمی شود یک داوری قطعی در باب مسائل داشت و می بایست تمامی ارزش ها را یک ارزیابی دوباره کرد.

از همین رو بود که نام شخصیت اصلی کتابش را که در اون سعی می کند فراسوی نیک و بد و خیر و شر بیندیشد و به ارزیابی دوباره ارزش ها دست بزند، زرتشت گذاشته.


29:

سلام خیلی ممنونم از توضیحات کاملی که دادید همینطور وقتی که گذاشتید
فقط این کتاب اسمش برای من جالب بود"اراده قدرت" ! همه کتابها قدرت اراده نامگذاری شدن ولی این یک مورد برعکسه کنجکاو شدم بدونم محتواش چی هست

30:




فردريك نيچه


74 out of 100 based on 44 user ratings 1094 reviews