گنج در ویرانه می باشد


گنج در ویرانه می باشد



گنج در ویرانه می باشد.
کشتار نیکلای دوم و خانواده اش
مسیح ع

و در بعضی از کتب مذکور هست که: روزی حضرت عیسی(ع) با جمعی از حواریان همراه بود و به جهت هدایت ایجاد در زمین می گردید و سیاحت می کرد که هر که را قابل هدایت یابد از ورطه ی ضلالت نجات بخشد و جواهر قابلیات و هستعدادت که در طینات افراد بشر کامل هست به فراست نبوت ادراک نموده به تیشه ی مواعظ هدایت پیشه هستخراج نماید، پس در اثنای سیاحت به شهری رسیدند و نزدیک اون شهر گنجی ظاهر شد و پاهای خواهش های حواریان در طمع گنج رایگان فرورفته عرض کردند: ما را رخصت فرما که این گنج را حیازت نمائیم که در این بیابان ضایع نشود.
عیسی(ع) فرمود: این گنج را بجز مشقت و رنج ثمره ای نیست و من گنج بی رنجی در این شهر گمان دارم و می روم که شاید اون را بیرون آورم، شما در این جا باشید تا من بسوی شما برگردم..
کرانه فجر
فرمودند: یا روح الله! این بد شهری هست و هر غریبی که وارد این شهر می شود او را می کشند.
حضرت فرمود: کسی را می کشند که به دنیای ایشان طمع نماید و مرا با دنیای ایشان کاری نیست..
دستاوردهای انقلاب را بشنوید
چون حضرت عیسی داخل اون شهر شد.
در کوچه های اون شهر می گردید و به نظر فراست اثر بر در و دیوار خانه ها می نگریست، ناگاه نظر انورش بر خانه ی خرابی افتاد که از همه ی خانه ها پست تر و بی رونق تر بود، فرمود: گنج در ویرانه می باشد و اگر کسی قابل هدایت باشد در این شهر، می باید که در این خانه باشد؛ پس در زد.
پیرزالی بیرون آمد  پرسید: تو کیستی؟ فرمود: من مرد غریبم و به این شهر رسیدم و آخر روز شده هست می خواهم در این شب مرا پناه دهید که امشب در کاشانه ی شما بسر برم..
انقلابی های دیدینی
اون زن فرمود: پادشاه ما حکم فرموده هست که غریبی را در خانه ی خود راه ندهیم، اما به حسب سیمائی که من در تو مشاهده می کنم تو مهمانی نیستی که دست رد بر جبین تو توان زد..
انقلابی های شنیدینی
پس در هنگامی که سلطان خورشید انور در کاشانه ی مغرب سر بر بستر نهاد و اون مهر سپهر نبوت خورشیدوار بر ویرانه ی اون عجوزه تابید و کلبه ی حقیر اون سعادت قرین رشک فرمای گلستان چنان گردید و خانه ی تار اون محنت آثار مانند سینه ی عارفان از در و دیوارش اشعه ی انوار دمید؛ اون خانه از مرد خارکشی بود که دار فانی را وداع کرده بود و اون پیرزال زوجه ی او بود و فرزند یتیمی از او مانده بود، و اون فرزند به شغل پدر مشغول بود، به قلیلی که تحصیل می نمود معاش می کردند، پس در این وقت اون پسر از صحرا مراجعت نمود، مادرش فرمود به او: مهمان عزیزی امشب وارد خانه ی ما شده هست، اونچه آورده ای به نزد او ببر و در قیام به خدمت او تقصیر منما.
چون اون پسر نان خشکی که تحصیل نموده بود به خدمت اون حضرت برد، اون حضرت تناول فرمود و با او آغاز مکالمه نمود که از جواهر کلمات آبدار بر کوامن اسرار اون درّ یتیم مطلع گردید پس به فراست نبوت او را در غایت فتوت و حیا و هستعداد و قابلیت یافت، اما هستنباط اندوهی عظیم و شغلی گران در خاطر او نمود و چندان که از او هستفسار اون درد پنهانی بیشتر کرد، او در اخفای حال کثیر الاختلال خود مبالغه زیاده نمود، پس برخاست به نزد مادر خود رفت و فرمود: این مهمان در هستکشاف احوال من بسیار مبالغه می نماید و متعهد می شود که سپس وضوح حال حسب المقدور در اصلاح اون اختلال سعی نماید، چه می فرمائی؟ آیا راز خود را به او بگویم؟.
معاهده وستفالی چیست؟
مادرش فرمود: اونچه من از جبین انوار او هستنباط کرده ام او قابل سپردن هر راز نهان و قادر بر حل عقده های اهل جهان هست، راز خود را از او پنهان مدار و در حل هر اشکال دست از دامن او بر مدار..
حكومت متبوع من ...!
پس اون پسر به نزد حضرت عیسی(ع) آمد و عرض کرد: پدر من مرد خارکشی بود، و چون سرای فانی را وداع نمود من طفل از او ماندم و مادر من مرا به شغل پدر خود مأمور گردانید، پادشاه ما دختری دارد در نهایت حسن و جمال و عقل و کمال و تعلق بسیار به او دارد، و ملوک اطراف همه اون دختر را از او طلبیده اند قبول نکرده هست که به ایشان تزویج نماید، اون دختر را قصر رفیعی هست که پیوسته در اونجا می باشد، روزی من از پای قصر او می گذشتم نظرم بر او افتاد و از عشق او بیتاب شده ام، تا حال اظهار این درد نهان را به غیر مادر خود به دیگری اظهار نکرده ام، و اون اندوهی که در خاطر من هستنباط فرمودی همین هست که اظهار به کسی نمی توانم نمود..
آیامیدانید کاشف قاره آمریکا کیست؟
حضرت فرمود: می خواهی اون دختر را برای تو بگیرم؟ . -اون امری هست محال و از مثل تو بزرگی عجب می دانم که با این حال که در من مشاهده می نمائی با من هستهزاء و سخریه نمائی!. حضرت عیسی(ع) فرمود: من هرگز هستهزاء به احدی نکرده ام و سخریه کار جاهلان هست، و اگر قادر بر امری نباشم اظهار اون به تو نمی کنم، اگر می خواهی چنان می کنم که فردا شب اون دختر در آغوش تو باشد! پس پسر به نزد مادر آمد و سخنان اون حضرت را نقل کرد، مادرش فرمود: اونچه می گوید به عمل می آورد و دست از دامن او بر مدار.. پس اون حضرت متوجه عبادت خود گردید و پسر در آرزوی معشوقه ی خود تا صبح در فراش خود غلطید، چون صبح طالع شد حضرت عیسی(ع) او را طلبید و فرمود: برو به در خانه ی پادشاه و چون امراء و وزرای او آیند که داخل مجلس او شوند به ایشان عرض کن: من به پادشاه حاجتی دارم، چون از حاجت تو سؤال نمايند بگو: آمده ام دختر پادشاه را برای خود خواستگاری نمایم، اونچه واقع شود بزودی برای من خبر بیاور.
چون پسر به در خانه ی پادشاه رفت، اونچه حضرت فرموده بعمل آورد، امراء از سخن او بسیار متعجب شدند، چون به مجلس پادشاه رفتند بر سبیل سخریه این سخن را مذکور ساختند، پادشاه از هستماع این سخن بسیار خندید و او را به مجلس خود طلبید، چون نظرش بر او افتاد با اون جامه های کهنه، انوار بزرگی و نجابت ذاتی در جبین او مشاهده نمود، چندان که با او سخن فرمود حرفی که دلالت بر جنون خفت عقل او کند از او نشنید، سپس متعجب شد و بر سبیل امتحان فرمود: تو اگر قادر بر کابین دختر من هستی به تو می دهم، و کابین دختر من اون هست که یک خوان از یاقوت آبدار بیاوری که هر دانه اش کمتر از صد مثقال نباشد! فرمود: مرا مهلت دهید تا از برای شما خبر بیاورم.. پس برگشت به نزد حضرت عیسی(ع) و اونچه گذشته بود عرض کرد، عیسی(ع) فرمود: چه بسیار سهل هست اونچه او طلبیده هست.
پس عیسی خوانی طلبید و پسر را به خرابه ای برد و دعا کرد هر کلوخ و سنگی که در اون خرابه بود همه یاقوت آبدار شد و فرمود: خوان را پرکن و از برای او ببر.
چون پسر اون خوان را به مجلس شاه برد و جامه از روی خوان برداشت، شعاع اون جواهرات دیده ی حاضران را خیره نمود و از احوال او همگی متحیر شدند، پس پادشاه به جهت مزید امتحان فرمود: یک خوان کم هست، ده خوانی می خواهم که هر خوانی از نوعی جواهر باشد! چون جوان به نزد عیسی(ع) برگشت، حضرت ده خوان دیگر طلبید و از انواع جواهر که دیده ی کسی مثل اون ندیده بود اونها را پر کرد و با اون جوان فرستاد.
چون خوان ها را به مجلس پادشاه برد، حیرت اونها زیاده شد! پس پادشاه اون جوان را به خلوت طلبید و فرمود: اینها نمی تواند از تو باشد، و تو را جرأت اقدام به چنین امری و قدرت ابدای این غرائب نیست، بگو اینها از جانب کیست؟ چون اون پسر تمامی احوال را به پادشاه نقل کرد پادشاه فرمود: نیست اونکه می گوئی مگر عیسی بن مریم(ع) برو و او را بطلب تا دختر مرا به تو تزویج نماید.. پس حضرت عیسی(ع) رفت و دختر پادشاه را به عقد او در آورد، پادشاه جامه های فاخر برای جوان حاضر کرد و او را به حمام فرستاد و به انواع زیورها او را مجلی گردانید و اون شب او را به قصر خود برد و دختر را تسلیم او نمود.
چون روز دیگر صبح شد پسر را طلبید و از او سؤال ها نمود و او را در نهایت مرتبه ی فطانت و زیرکی یافت، چون  پادشاه را بغیر اون دختر فرزندی نبود، اون پسر را ولیعهد خود گردانید و جمیع امرا و اعیان مملکت خود را طلبید که با  او بیعت کردند و او را بر تخت پادشاهی خود نشانید.. و چون شب دیگر شد پادشاه را عارضه ای عارض شد و به دار بقا رحلت نمود و اون پسر بر تخت سلطنت متمکن شد و جمیع خزائن و دفائن و ذخائر او را تصرف نمود و کافه ی امراء و وزراء و سپاهیان و اهالی و اشراف و اعیان او را اطاعت کردند، و در این چند روز حضرت عیسی(ع) در خانه ی اون پیر زال بسر می برد، چون روز چهارم شد اون مربع نشین فلک چهارم مانند سلطان انجم اراده ی غروب از اون بلد نمود، به پای تخت پسر خارکش آمد که او را وداع نماید، چون به نزدیک او رسید خارکش از تخت عزت فرود آمده مانند خار در دامن اون گلدسته ی گلستان نبوت چسبید و عرض کرد: ای حکیم دانا! و ای هادی رهنما! چندان حق بر این ضعیف بینوا داری که اگر تمام عمر دنیا زنده بمانم و تو را خدمت کنم از عهده ی عشری از اعشار اون بیرون نمی توانم آمد ولیکن شبهه ای در دل من عارض شده هست که دیشب تا صباح در این خیال بسر بردم و این اسباب عیش که برای من مهیا گردانیده ای از هیچیک منتفع نشدم، و اگر حل این عقده از دل من نکنی از هیچیک از اینها منتفع نخواهم شد.. حضرت عیسی فرمود: اون خیال که جمعیت خاطر تو را به اختلال آورده هست چیست؟.  عرض کرد: عقده ی خاطر من اون هست که هرگاه تو قادر هستی که در سه روز مرا از حضیض خارکشی به اوج جهانبخشی برسانی و از خاک مذلت برگرفته بر تخت رفعت بنشانی، چرا خود به اون جامه های کهنه قناعت کرده ای؟ نه خادمی داری نه مرکوبی نه یاری و نه محبوبی؟. اون حضرت فرمود: هر گاه زیاده از مطلوب تو برای تو حاصل گردید دیگر تو را با من چه کار هست؟. عرض کرد: ای بزرگوار نیکوکردار! اگر توجه نکنی و این عقده را از دل من نگشائی هیچ احسان نسبت به من نکرده ای و از هیچیک از اینها که به من داده ای منتفع نخواهم شد.. حضرت عیسی فرمود: ای فرزند! این لذات فانیه ی دنیا در نظر کسی اعتبار دارد که از لذت باقیه عقبی خبری ندارد، پادشاهی ظاهری را کسی اختیار می کند که لذت پادشاهی معنوی را نیافته باشد، همان شخصی که چند روز قبل بر این تخت نشسته بود و به این اعتبارات فانیه مغرور شده بود اکنون در زیر خاک هست و در خاطر هیچکس خطور نمی کند و از برای عبرت بس هست دولتی که به مذلت تمام منتهی شود و لذتی که به مشق تبديل گردد به چه کار آید؟ و دوستان حق را لذتها از قرب و وصال مقدس یزدانی و حصول معارف ربانی و فیضان حقایق سبحانی هست که این لذتها را در جنب اونها قدری نیست.. چون عیسوی امثال این سخنان را به گوش اون در یتیم رسانید، او بار دیگر بر دامن اون حضرت چسبید و عرض کرد: فهمیدم اونچه فرمودی و یافتم اونچه بیان کردی و اون عقده را از دل من برداشتی، اما عقده ای از اون بزرگتر و محکمتر در دل من گذاشتی!. عیسی (ع) فرمود: اون کدام هست؟. عرض کرد: اون گره تازه اون هست که از تو گمان ندارم که در آشنائی با کسی خیانت کنی و اونچه حق نصیحت و نیکوخواهی او باشد بعمل نیاوری، هر گاه تو خود سایه ی مرحمت بر سر ما افکندی و بی خبر به خانه ی ما درآمدی سزاوار نبود امری را که اصیل و باقی هست از برای من منع نمائی و در مقام نفع رسانیدن به من امر فانی ناچیز را به من عطا کنی و از اون سلطنت ابدی و لذت حقیقی مرا محروم گردانی؟. حضرت عیسی(ع) فرمود: می خواستم تو را امتحان کنم و ببینم که قابل اون مراتب عالیه هستی، و سپس ادراک این لذات فانیه، برای لذات باقیه ترک اینها خواهی کرد؟ اکنون اگر ترک کنی ثواب تو عظیمتر خواهد بود و حجتی خواهد بود بر اونها که این زخارف باطله ی دنیا را مانع تحصیل سعادات کامله ی آخرت می دانند.. پس اون سعادت دست زد و جامه های زیبا و زیورهای گرانبها را انداخت و دست از پادشاهی صوری برداشت و قدم یقین در راه خدا و تحصیل سلطنت معنوی گذاشت، حضرت عیسی(ع) او را به نزد حواران آورد و فرمود: اون گنج که گمان داشتم، این درّ یتیم بود که در سه روز او را از خارکشی به سلطنت رسانیدم و بر همه پشت پا زد و قدم در راه متابعت من نهاد، و شما سپس سال های سال پیروی من به این گنج پررنج فریفته شدید و دست از من برداشتید.. و فرموده اند: اون فرزند عجوز که حضرت عیسی(ع) سپس مردن، او را زنده کرد، همین جوان بود و از اکابر دین شد و جماعت بسیار به برکت او به راه حق هدایت یافتند.(1). پی نوشت:. 1- بحار الانوار 14/380؛ عرائس المجالس 393 بطور اختصار.. منبع:تاریخ پیامبران- علامه مجلسی.  .  . .  .

نظرات کاربران

92 out of 100 based on 72 user ratings 1022 reviews